تبليغاتX
سایه های خیال

سایه های خیال

کاش یک شب کوهها طغیان کنند........راه های دور را ویران کنند

زیبای من!

اگر عشق بال پروازت نشد به بودنش شک کن!... اگر عشق پاهایت را از رفتن مانع شد به بودنش شک کن... اگر عشق شور زندگی را از تو گرفت به بودنش شک کن!... اگر عشق فرمان حرکت نداد به بودنش شک کن!.... اگر عشق تمامی جاده های رفتن را بست به بودنش شک کن!... اگر عشق محرک دویدنت نشد به بودنش شک کن!... اگر عشق تو را به فدا شدن نخواند به بودنش شک کن!... اگر عشق به قتلگاه نخواندت به بودنش شک کن!... و اگر عشق غم فراق و هجران نداشت به بودنش شک کن!...

فدای نرگس بارانی ات!

یادت باشد عاشقی مرارت دارد.... زخم دارد... غم دارد... رنج دارد... اصلا رنگ عاشقی سرخ است چون عاشقی را با خون رنگ زده اند... و خون یعنی ذبحی عظیم... یعنی چشمهایت باید از شدت گریه فراق نه سفید که از سفیدی بگذرد و خون گریه کند ... یعنی سرت را بگذار در قربانگاه....یک کلام، عاشقی باید رگ حیاتت را بزند... عزیز من! غم معنای شادی است... لبخند تفسیر اشک... فریاد شوق، ترجمان آه ... سلامت مفهوم درد... وصال روی دیگر فراق... که هرکدام را بخواهی بخوانی اش بدون دیگری معنا نمی گیرد... رنگ نمی گیرد... شرح نمیشود... طعم نمی پذیرد... دیده ای که اشکی بچکد که سرچشمه اش دردی نباشد... حتی همان اشک شوق خواستنی مان... مگر نه اینکه سرچشمه اش غم و رنج قبل تر ها بوده است... که اگر نبود لحظات غم و رنج معنا نداشت لحظات شادی و سرور...

نازنینم!

میگذرد این روزهای درد... روزهای رنج... روزهای آه... روزهای اشک... اما وقتی گذشت و تمام شد... وقتی دیگر نبود روزی که چشمهایت منتظر باشد و دلت حسرت کشیدن یک آه داشته باشد... وقتی سرچشمه ی احساس خشکید و اشکی نبود... وقتی دیگر بغضی مهمان گلو نشد... وقتی دیگر آهی از سینه بلند نشد... مثل همه ی وقتهای دیگری که بعد هر از دست دادن به خودت می آیی... به خودت می آیی... و آنوقت است که دلت تنگ شود برای همه ی این به نشان، دردهای امروزی...

نسیم شرقی من!

قدر این دردهای سینه را بدان!... شیرینی این تلخیهای غم هجران را مزه کن!... شربت این زهر نبودن ها را سر بکش!... لبخند نشسته بر دل شکسته را ببین! روزگاری که روزگار وصل می نام نش دلت برای همه ی اینها تنگ خواهد شد!! دلت برای تپشهای یک قلب منتظر... دلت برای اشکهای یک چشم رو به در... دلت برای هق هق های تنهایی... دلت برای بغضهای در گلو خفه شده... دلت برای بیقراری سینه... و دلت برای آن آغوش گرمی که امروز باز است و بارها خودت را در آن رها کرده ای... که شاید وقتی درد برود... غم برود... اشک برود... آه برود... از یاد تو هم برود این آغوش و لبخند همیشگی روی لبهای صاحب اش... دلت برای همه ی نشانه های عاشقی تنگ خواهد شد... و شاید آن روز تو اصلا نفهمی دلتنگ چه هستی... و در این نفهمی به گمانت فهمیده ای عاشقی هم آش دهن سوزی نبود!!!

نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 15:35 توسط سايه|


آخرين مطالب
» مرا امید وصال تو زنده میدارد....
» یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود...
» یک تابلوی آشنا...
» واقعا لذت بردم...
» از آن گنه که نفعی رسد به غیر چه باک...
» فقر...
» فاصله ها همیشه کار خودشان را می کنند...
» عید "قربان" تان مبارک...
» بدرود...
» سه گانه های بی هدف...
Design By : Pichak