![]() |
![]() |
|
| کاش یک شب کوهها طغیان کنند........جاده های دور را ویران کنند |
|
ياران چه غريبانه رفتند از اين خانه هم سوخته شمع ما هم سوخته پروانه ... صداي كويتي پور تو سرش ميپيچيد.چشمهاشو باز كرد.نگاهش افتاد تو صورت مادر كه بالاي سرش ايستاده بود و با تمامي وجود داشت نگاهش ميكرد. لبخند زد. مادر هم خنديد. چشمهاشو بست *** مادر كيف مدرسه رو داد دستش و دو دستي گرفتش و كمي از خودش دور كرد. سرتاپاش رو نگاه كرد و با دستش موهاي سر پسر رو مرتب كرد. لبخند رضايت مندي نشست روي لبش و آروم گفت: ديگه بزرگ شدي پسرم... *** چشمهاشو باز كرد. مادر هنوز بالاي سرش بود. چشم دوخت تو چشم مادر. چقدر اين چشمها صاف بود و زلال. چقدر اين چشمهاي عسلي رو دوست داشت. چشمهايي درست شبيه چشمهاي خودش. از قيافه مادر همين چشمها رو به ارث برده بود. مابقي نشانههايي از پدر داشت *** مادر سرشو گرفت تو سينه. چقدر سينه مادر گرم بود. هق هق گريه خودش با صداي گريه مادر قاطي شد. جنازه پدر روي دستهاي مردم از خونه بيرون رفت *** گرماي دستهاي مادر رو حس كرد.چشمهارو باز كرد. اشك در چشمهاش جمع شده بود. تا مادر اشكهاشو ديد چشمهاي مادر هم پر اشك شد. انگاري يه سيم اتصال بهم ربطشون داده بود. طاقت نداشت. چشمهارو بست *** چرا اين سرفهها طولاني شده بود؟ مادر نگران بود. گفت برو پيش يه دكتر خوب. رفت. اما تا جواب آزمايش بياد خودش فهميده بود موضوع از چه قراره. *** چشمهارو باز كرد. مادر نشسته بود كنار تخت. چقدر پير شده بود. دو رشته موي بيرون زده از كنار كنار روسري سفيد بود. و چروكهاي كنار چشم با چينهاي عميق روي پيشوني مادر ...چقدر مادر پير شده بود فقط در عرض سه ماه! *** راضي هستي مادر؟ نباشي نميرم. خودت ميدوني. مادر يه مدت خيره شد توي صورت پسر و بعد گفت: برو. برو و مَرد شو و برگرد. از خوشحالي نميدونست چكار كنه. دويد طرف مادر و صورت مادر را غرق بوسه كرد. *** چشمهارو باز كرد.مادر كنار تخت بود. دست در دست پسر. دسنهاي مادر رو به سمت لبهاش برد و بوسيد. مادر دولا شد و بوسه بر پيشاني پسر زد. *** از زير قرآن كه رد شد برگشت و به مادر نگاه كرد. يك لحظه لرزيد. چشمهاي مادر پر از رنج بود.انگاري رنج 10 سال يتيم بزرگ كردن در يك لحظه جمع شده بود در اين چشمهاي عسلي. مادر برم؟؟؟ و مادر بدون درنگ گفته بود: خدا پشت و پناهت... *** اشك مادر رو روي دستها حس كرد. چشمهارو باز كرد. خواست به مادر بگه...اما نتونست. يك ماهه اخير ديگه قدرت تكلم نداشت.ولي ميخواست به مادر بگه...سرفه امانش رو بريد. *** بدوئيد بچه ها خط مقدم به نيرو نياز داره. سريعتر. حسن داد ميزد و بچه هارو هدايت... بوي علفهاي تازه دشت رو پر كرده بود... صداي هواپيما... دراز بكشيد...هواپيما بمب رو انداخت... بلند شيد بچه ها هواپيما رفت...صداي حسن بود دوباره. بچه ها به صف ميرفتند. چقدر بوي علف ميآمد. پيك دسته در جلوي صف خم شد. پاهاي خودش هم ديگه تحمل بدنش رو نداشت. صداي حسن رو شنيد. بچهها ماسكها رو بزنيد شيميايي زدند... *** چشمهارو باز كرد. مادر كنارش بود مثل تمامي اين لحظات 3 ماه گذشته . شيميايي چه ناگهاني خودش رو نشون داد و چه سريع كار ميكرد. انگاري خيلي عجله داشت. چشمهاي عسلي درشتش رو دوخت به چهره مادر.چقدر دوست داشت صداي مادر رو بشنوه. و مادر انگاري فهميد. اتصال هنوز برقرار بود. گفت: علي جان چيزي ميخواي؟... نه چيزي نميخواست. فقط ميخواست صداي مادر رو بشنوه *** صداي لالايي مادر رو ميشنيد. چقدر لحظات در گهواره نزديك بودند لالا لالا گل پونه علي جونم چقدر خوبه لالا لالا گل نرگس بابا داره مياد خونه لالا لالا گل لاله علي جونم خوابِ خوابِ لالا لالا گل لاله علي جونم خوابِ خوابِ
چند سال پيش در آسايشگاه جانبازان شيميايي مادري كنار تخت پسر ايستاده بود دست به سينه و گوش به فرمان براي هر امر پسر. و پسر اشك در چشم خيره شده بود به مادر. شيميايي بعد از 10 سال خود را نشان داده بود و خيلي سريع آهنگ شهادت را مينواخت... بياد مادر و بياد پسر
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 20:56 توسط سايه |
|
|
مگذار تهي برگردد
دست نيلوفر من
که به تمناي يک سوال
پيچيدهاست به دور ساقه دعا
و ميرسد به سرزمين عرشيان
***
مگذار غمين برگردد
چشم باراني من
که به جستجوي يک نشان
نشستهاست به امتداد انتظار
و ميرود به انتهاي کهکشان
***
مگذار نوميد برگردد
روح سرگشته من
که در پي ستارههاي اشتياق
رسيده است به کوچههاي آسمان
و مينگرد به ابتداي اتصال |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 0:45 توسط سايه |
|
|
جلوتر بيا...
در آينه من نگاه كن چقدر بزرگي و پرشكوه! صبر كن... باور نكن!!! آينه دلم، محدب است... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 11:24 توسط سايه |
|
|
تو خيز برميداري
و من بر اين لوح سياه مينويسم: معادله پرواز تو پرتاب ميشوي و من بر اين لوح سياه درج ميكنم: زمان پرتاپ تو اوج ميگيري و من بر اين لوح سياه ميرسم به: نقطه اوج تو دور ميشوي و من بر اين لوح سياه بدست مياورم: زمان سقوط تو محو ميشوي و من بر اين لوح سياه جواب ميگيرم: نقطه فرود... تو عروج ميكني و من... من بر اين لوح سياه ... آه كه چقدر خنگم من!!! لوح سياه دلم پر است از هزار معادله پرواز حل نشده ... ... هزار شهر عشق را عطار گشت ما هنوز اندر خم يك كوچه ايم... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 1:17 توسط سايه |
|
|
يكبار كه آقا مهدي زين الدين به سختي توانست خودش را از چنگ بچههاي بسيجي خلاص كند با چشماني اشك آلود نشسته بود و به خودش تشر ميزد و ميگفت: مهدي! خيال نكني كسي شدهاي كه اينها اينقدر به تو اهميت ميدهند! تو هيچ نيستي، تو خاك پاي بسيجياني! همينطور ميگفت و آرام آرام ميگريست. ما نيز خواهيم مرد و بر مرگ ما نيز قرنها خواهد گذشت؛ خوشا آنانكه مردانه مردهاند و تو اي عزيز ميداني تنها كساني مردانه ميميرند كه مردانه زيسته باشند. شهيد سيد مرتضي آويني
و من در سراب رفتن در مرداب مرگ -مرگي به بزرگي روزمردگي- بين صفا و مروهام - اين سو بخور...آن سو بخواب- در عصر آهن و پولاد - مترو و ريل هوايي- با سرعت ليزر و نور - سوار بر فيبر نوري- هروله ميكنم و تو را ... آرزو!!!!!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 0:37 توسط سايه |
|
این شعر مناسب امروز...جمعه... میتونید با صدای لهراسبی هم گوش کنید نمیدونم از کدوم ستاره میبینی منو |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 15:55 توسط سايه |
|
|
حرفي نيست اگر ميخواي سرت تو لاك خودت باشه. ولي مهمه مثل لاك پشت گه گاه سرتو بياري بيرون و واقعيت اطرافتو ببيني. اندازه و حجم و سنگيني لاكت هم به خودت مربوطه ولي مهمه مثل لاك پشت ،اگرچه آهسته ،ولي از حركت بازنموني. ولي مهمتر از همه اينه با تمام سنگيني لاكِ خلوت و تنهاييت، مثل لاك پشت قدرت و جسارت شناور شدن و دل به درياي زندگي زدن رو داشته باشي... دل رو بزن به دريا... دريايي باش |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 13:3 توسط سايه |
|
|
ببين... آسمون مهرت رو نميخوام که اگه ازش جدا بشم با شتاب g به اين زمين پست سقوط ميکنم... بذار به خورشيد عشقت چشم بدوزم که جاذبه اش بيش از اين زمين دون ِ و جِرمش بيشتر ؛ تا اگر جدا شدم بجاي سقوط ، در مدار و حلقه مهرت دور خورشيد عشقت بگردم و در فضاي بي تويي رها نشم... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 12:50 توسط سايه |
|
|
مهم نيست درياي بيكران باشي يا بركه كوچکي..... زلال که باشي آسمان در تو پيداست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 10:37 توسط سايه |
|
|
اين قاب خالي بي تصوير آويزان بر ديوار دل را بر ميدارم و مي کوبمش بر ديوار دل آنچنان که خُرد شود خُرد ِ خُرد هزارتکه اگرچه ميدانم اين قلب تنهاي رنجور هزار زخم مي خورد از هزار تکه و مي پاشد خون دل بر تمامي صفحات خاطره ها خاطره هاي ثبت شده بر اين لوح بي رمق خط خطي شده ... خسته شدم از تکرار امروزها که پر ميکند عکست اين قاب خالي را و فرداها که قاب در حسرت عکسي است که پس گرفته شد... ... اين قاب خالي بي تصوير آويزان بر ديوار دل را بر ميدارم و مي کوبمش بر ديوار دل آنچنان که خُرد شود خُرد ِ خُرد هزارتکه |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم آبان 1385ساعت 7:13 توسط سايه |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 17:43 توسط سايه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سايه هستم. سايه... يعني در سايه ايستادم...نه در نور... پس انچه ميبيني تصويري است از سايه روشن من.
|
| آرشیو موضوعی |
|
داستان شعر دل نوشته متفرقه اتاق بحث |
|
RSS
|