![]() |
![]() |
|
| کاش یک شب کوهها طغیان کنند........جاده های دور را ویران کنند |
|
امشب شب يلداست. طولاني ترين شب سال. اميدوارم همه دوستان در هرجا هستند شب خوبي رو پيش رو داشته باشند. سال گذشته چنين شبي عروسي يكي از اقوام دعوت بوديم كه بعد از 2-3 ساعت ماندن در ترافيك به سالن رسيديم و شام خورده برگشتيم!!! اما وقتي برگشتم پيامي از يكي از دوستان داشتم كه اين دلخوشي رو بهم داد كه كسي هم هست در چنين شبي فراتر از آداب و رسوم به معناي بالاتري ميانديشه. اين پيام رو امشب من هم به عنوان آرزوي شب يلدا كه اتفاقاً امسال با شب جمعه هم مصادفه ميخوام اينجا بنويسم. اي گل زيباي بهاري بيا صاحب اين آينه كاري بيا اميد آنكه طولاني ترين شب سال به صبح ديدار ختم شود. يا اباصالح |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 17:21 توسط سايه |
|
|
آنچنان حواسمان به ناداشته هاست كه نمي توانيم از داشته هايمان لذت ببريم "تاتل بام"
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 13:10 توسط سايه |
|
|
يقه كاپشن رو كشيدم بالا و سرم رو خم كردم رو به داخل بدنم. سوز سرما تا مغز استخون نفوذ ميكرد. دستهام اگرچه در دستكش بود ولي يخ كرده بود. اين بود كه وقتي از كنار بساط پيرمرد چاي فروش گذشتم, بخار بلند شده از لوله قوري وسوسه ام كرد. پاهايم شل شد. خواستم از كنار پيرمرد و سيني چاي گذاشته شده بر روي چهارپايه بگذرم. ياد توصيه ها و به قولي تهديدهاي نسرين افتادم: - بيرون چايي نخوري . از اين بساطهاي لب خيابون نه چايي بگير نه شير. درسته هوا سرده ولي كمي صبركن بياي خونه چايي آماده است.معلوم نيست تو اين ليوانها چند نفر قبل از تو چايي خوردند. هزارجور مريضي و ويروس با خودش داره... نيم نگاهي به ليوانهاي داخل سيني كردم. يكبار مصرف بود. چيده روي هم و پيرمرد ايستاده در كنار چهارپايه، قوري بزرگ روي اي كه بخار چاي داغ از لوله هاي اون بيرون ميزد در دست داشت و داشت براي يه مشتري چاي ميريخت. گهگاه با صدايي آروم كه شباهتي به صداي فروشنده هاي بساط پهن كن كنار خيابون نداشت مردم رو به چاي داغ دعوت ميكرد: - چاي داغه ...داغِ داغ ِ. يك قدمي رد شدم اما بيني يخ زده و صورت سرخ شده از سوز سرما همراه با دستهاي كرخت شده تمام توصيه هاي نسرين رو از يادم برد. دل رو زدم به دريا -...همين يكبار. نسرين كه متوجه نميشه... تازه ليوانها هم يكبار مصرفه. حتما بهداشتيه ديگه... - آقا يك ليوان چاي . پيرمرد يه ليوان از ليوانهاي چيده شده روي هم جدا كرد و گذاشت داخل سيني. قوري چاي رو برداشت و يك ليوان چاي ريخت. خوش رنگ بود. اگرچه عطرش عطر چاييهاي خونه نبود اما وقتي ليوان رو برداشتم و بردم نزديك صورت ، بخار گرمي كه به پوست يخ كردهام خورد لذتي مثل لذت گرماي كرسي گرم زمستون رو برام تازه كرد. ليوان داغ چاي رو آروم به لبهام نزديك كردم.اما بيشتر از اون كه فكر ميكردم داغ بود طوريكه لبهام سوخت. بايد كمي صبرميكردم تا خنك شه. به صورت پيرمرد نگاه كردم.اون طور هم كه در نگاه اول به نظر ميرسيد پير نبود. شايد 65-70 سالي داشت. ظاهر مرتبي داشت. ته ريشي بر صورت با موهاي كوتاه شده كه ديگه اكثرش سفيد بود. دكمههاي كت قهوهاي كه بر تن داشت تماما بسته بود و زير كت، ژاكت كرم يقه هفتي پوشيده بود كه فكر كنم سرما قويتر از اين پوشش بود چرا كه پيرمرد هم پشت خم كرده و سر در گيربان فرو برده بود. تناسب رنگ در لباسهاي چايفروش به چشم ميخورد . شلوار كرم با كفش قهوه اي كه اگرچه رنگ و روي نويي نداشت ولي واكس خورده و مرتب بود هارموني خوبي با كت و ژاكت پيرمرد چاي فروش داشت. درهمين حين برف نرمي شروع به باريدن كرد. دانه هاي پراكنده و پودري برف در هوا مي چرخيد و روي لباس عابرها مينشست. يكدفعه اين شعر زير لبم آمد: هوا بس ناجوانمردانه سرد است... پيرمرد در حالي كه داشت براي مشتري جديد چاي مي ريخت نگاهي به من كرد. تبسمي بر لبهاش نشست و آروم گفت: هوا سرد است و برف آهسته مي بارد زابري ساكن و خاكستري رنگ زمين را بارش مثقال، مثقال فرستد پوشش فرسنگ ، فرسنگ طنين صداي مرد چايفروش مثل بخار چاي برخواسته از ليوانها گرم بود. نگاهم رو دوختم تو صورت پيرمرد و چشمهاي درخشانش كه حالا به من نگاه ميكرد. گفتم: جالبه. اهل شعر و شاعري هم هستيد؟ لبخندي نشست روي لبهاش و گفت: اهل شعر آره اما شاعري نه! گفتم اين شعر هم از اخوان ثالث بود درسته؟ آروم سري تكون داد و گفت بله و ادامه داد: سرود كلبه بي روزن شب سرود برف و باران است امشب ولي از زوزه هاي باد پيداست كه شب مهمان توفان است امشب و همين طور كه داشت اين بيتهارو زير لب ميگفت نگاهي به آسمان كرد و اشاره به ابرهاي سياهي كه سرتاسر آسمون رو پوشونده بود . خواندن اشعارش محكم بود و پر طنين و حتي حس ميكردم آشناست. انگاري سالها پيش اين صدارو شنيده بودم. ليوان چاي رو كه در حين شعر خوندن پيرمرد خالي كرده بودم گذاشتم داخل سيني. مشتري ديگري كه تازه پاي بساط مرد چايفروش رسيده بود گفت: ولي سرما بيداد ميكنه. شاعر بايد اين سرما رو ميديد و شعر ميگفت. پيرمرد در حاليكه كه ليوان چاي رو پر ميكرد گفت: به نظر من شاعر وقتي شعر زمستان رو ميگفت زير برف مدتها راه رفته بود. سلامت را نميخواهند پاسخ داد سرها در گريبان است ( اين بيت رو باصداي آهستهاي خوند) كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را... مشتري سريع ليوان چاي رو خالي كرد و پولش رو داد و رفت و شنيدم كه ميگفت: بابا در اين سرما اين پيرمرد هم تازه زده به سرش شعر بخونه!!! ولي من تازه شيفته صداي مرد شده بودم. گفتم يه ليوان ديگه. مرد چايفروش نگاهي به من كرد و در حاليكه ليوان چاي رو پر ميكرد با لبخندي بر لب گفت: برعكس اون آقا مثل اينكه تو از زير برف ايستادن و شعر شنيدن بدت نميياد. با خنده گفتم: مثل اينكه! كرك جان! خوب ميخواني من اين آواز پاكت را دراين غمگين خراب آباد چو بوي بالهاي سوختهت پرواز خواهم كرد. پيرمرد خيره شد به صورتم و گفت: اسمت چيه جوون؟ گفتم : يوسف پدرجان گفت : شغلت چيه؟ - مهندس عمرانم. تو يه شركت خصوصي كار ميكنم. حس كردم لبخندي كه بر صورتش نشست با محبت عميقي آميخته شد. - كدوم دبيرستان درس خوندي؟ سوالش برام جاي تعجب داشت ولي در مقابل چشمهاي مهربانش بدون هيچ ترديدي پاسخ دادم: فخررايي سري تكون داد و گفت: خوبه...خوبه... ليوان خالي رو گذاشتم توي سيني. نگاهي به ساعت كردم. داشت دير ميشد. گفتم : دستت درد نكنه پدر. محفل خوبي بود. سري تكون داد و گفت: من هم از مصاحبت با شما خوشحال شدم. راه افتادم. گرماي چايي بدنم رو از كرختي در آورده بود. سريع گام برداشتم. 10 متري دور شدم. آخ ...يادم اومد پول چايي رو حساب نكردم. سريع برگشتم. رسيدم به چهارپايه پيرمرد كه سرش رو بالا آورد و با لبخندي پرسيد: چيزي جا گذاشتي؟ كيف رو از جيبم در آوردم و گفتم: ببخشيد اصلا حواسم نبود... پيرمرد دستشو گذاشت روي دستم و گفت: مهمون من پسرم برو. - آخه نميشه... - با مهري پدرانه گفت: همين قدر كه مهندس شدي خيلي خوشحالم كردي. برو جوون. موفق باشي. به چينهاي دور چشمهاش نگاه كردم و با احترامي كه ناخودآگاه در مقابلش پيدا كرده بودم گفتم: خجالت ميديد. با دستش آروم زد پشتم و گفت برو ديرت ميشه... دستم رو دراز كردم و دستهاي سردش رو در دست گرفتم و تكون دادم و گفتم: خدانگهدار... به سمت ايستگاه اتوبوس راه افتادم. طنين صداي مرد در گوشم بود: سلامت را نميخواهند پاسخ داد سرها در گريبان است چقدر اين صدا شبيه صداي ...خداي من!!! پيرمرد چاي فروش آقاي احمدي بود دبير ادبيات سالهاي دبيرستان.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 19:38 توسط سايه |
|
|
امشب دلم گرفته...
چقدر دلم ميخواست يكي بود باهاش حرف ميزدم...ولي هيچ كس سراغم رو نگرفت... ....ميخواستم خيلي حرفها بزنم. از غروب 24 آذر سال 1370. از غمي كه در اون غروب نشست روي دلم و ديگه بلند نشد و قاب تصوير آخرين نگاه تو كه در پيچ خيابان براي هميشه جاودان شد تا طنين هق هق مردانهاي كه در صبح 25 اذرماه سال 1370 در دانشكده پيچيد و براي هميشه من رو در حسرت گفتن حرفي گذاشت كه غرورم نذاشت بهت بگم... ولي بارها اون غروب و اون صبح رو با تو مرور كردم...بارها...بارها ... امشب دلم گرفته...كاش بودي...همين. هواي خاطرهام امشب چه باراني است و عطر حضور تو در آن چه بويايي است به ياد آن غروب و لحظه آخر تمام دفتر عشقم هميشه رويايي است تو رفتي و نديدي آخرين نگاه من كه در مسير رفتنت چو بحر طوفاني است بهار من، خزان من، تمام عشق ناب من سكوت تو براي من به حكم مرگ زنداني است
http://music.tirip.com/g.htm?id=20199
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 15:34 توسط سايه |
|
|
عاشقي يك درد بي درمان نيست تارِكي هم رسم و راه آن نيست عشق را يك كم جسارت هم بس است قُرب را در بحر بودن هم ره است
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 9:12 توسط سايه |
|
در آستان تب و هذيان دستهايم را -كه به اندازه حجم تنهاييم گشوده است- به زيارت دلي مي فرستم كه چلانده شده از باران عشق رخسار زرد خود را در آينه رخ يار مي نگرد *** در آستان تب و هذيان من چه بسيار هذيان مي گويم!!! |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 19:40 توسط سايه |
|
|
ميلاد گل به فصل زمستان خجسته باد آواز دلنواز هزاران خجسته باد سر زد ز آسمان يقين كوكب "رضا" باران نور در شب ياران خجسته باد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 22:54 توسط سايه |
|
|
ميگويي نگران نباش... سعي ميكنم نگران نباشم. نگران هيچ كس و هيچ چيز...اصلاً به من چه دخترك گل فروش و با پسرك آدامس فروش سر چهارراه به مدرسه ميروند با نه؟؟؟ چرا بايد به اين فكر كنم كه همسايه ديوار به ديوارم با ماهي 100 هزارتومان درآمد و 30 هزار تومان اجاره مي تواند فقط خرج ماهانه غذاي بچه هايش را بدهد يا نه؟ مابقي خرجها به كنار!!! چه اهميت دارد نگران پيرزن سركوچه باشم كه نه فرزندي دارد به او سر بزند و نه همسري تا با او دردودل كند؟؟؟ مهم نيست مش جعفر با چه پولي ميخواهد كودك بيمارش را معالجه كند؟؟؟...اصلاً به من چه كه زيبا دختر نوجوان همسايه دارد در دام پسري شياد مي افتد؟؟؟ مهم نيست اگر در اداره حقي ناحق شود!!! چرا نگران حيف و ميل كردن بيت المال باشم؟؟؟ از بين رفتن ارزشها هم به من مربوط نيست!!! كشتار كودكان فلسطيني هم به من ربطي ندارد. بگذار روزانه در عراق دهها تن بميرند من چه كارهام؟؟؟ ...نگران خس خس نفسهاي تو هم نيستم!!! حتي مهم نيست اگر تو تنهايي!!! ...ميداني اصلاًَ به من چه ديگراني هستند؟؟؟ مهم اين است من هستم... مهم نيست ديگران چه فكر ميكنند يا چه احساس!!! مهم اين است من چه دوست دارم!!! سعي كردم...سعي كردم نگران نباشم...اما نشد...ميداني چرا؟ ديگر پرنده هاي كوچك آوازخوان هر صبح به پيشواز روزم نمي آيند...گنجشكها ديگر با من حرف نميزنند. ديگر نه زبان سوسن را ميفهمم نه چشمان نرگس را ميخوانم و نه عطر ياس در مشامم ميپيچد!!! نمي توانم نبض زمين را بگيرم. صداي باد را نميشنوم. درختان با من تكلم نمي كنند. هيچ پنجره تجلي به رويم باز نيست... با هرچه نگاه معصوم است بيگانه شدهام... باور كن سعي كردم ...اما نشد...ميداني چرا؟ چون خيلي زود دلم براي آواز پرندگان، هم صحبتي با گنجشكان، سخن سوسن و نگاه نرگس، عطر ياس و نبض زمين، صداي باد و مصاحبت درختان و آسمان تجلي تنگ شد! دلم براي نگاه معصومم تنگ شد! ميفهمي؟؟؟ باور كن من تمام سعيام را كردم... اما نشد...ميداني چرا؟؟؟ چون رابطه اي است مستقيم بين درك زبان اشيا و طبيعت با معصوميت نگاه آدمي و احساس آدمي تابعي است صعودي از همين نگاه. و نگراني هم تابعي است از احساس آدمي( نميدانم تابعي خطي است يا نمايي همين قدر مبدانم رابطه اي است مستقيم). پس نگراني تابعي است از معصوميت نگاه آدمي و جواب اين معادله درك زبان اشياء است. و من در پي رسيدن به اين جواب به نگراني ميرسم...ميبيني ؟؟؟ سعي كردم اما نشد...ميداني چرا؟؟؟ چون احساس من زنده است.نفس ميكشد...چون قلب من هنوز ميتپد...باور كن قلب من از سنگ نيست!!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 23:0 توسط سايه |
|
|
دنياي مجازي...همه چيزش مجازي است. اصلاً اين ذات مجازي بودنش است كه همه چيز را راحت ميكند...در دنياي مجازي شما ميتوانيد آنچه دوست داريد باشيد...و يا شايد آنچه حقيقت شماست اما در واقعيت نمايان نيست!!!...دنياي مجازي مجالي است براي آدمها تا بگويند در اصل خودشان...در اعماق وجودشان دوست دارند چه باشند...مجالي كه شايد دنياي واقعي به آدمهاي خود نميدهد...با تمام اينها دنياي مجازي، مجازي است...باورش نكنيد!!! داستان زير براساس يك رويداد واقعي است...خود ميدانيد ميتوانيد باورش نكنيد!!! آخر من هم از دنياي مجازي با شما صحبت ميكنم
جلوي آينه ايستاد. يقه پيراهنش را مرتب كرد. مردد ماند كدام ادكلن را بزند. بالاخره دل را به دريا زد و ادكلن محبوبش را برداشت. همان كه رويا شب تولدش هديه داده بود. چقدر بوي آن را دوست داشت. اگرچه در يك سال گذشته بعد از جدايي از رويا از آن استفاده نكرده بود ولي امروز با روزهاي ديگر فرق داشت. بوي عطر ادكلن در فضا پيچيد. ياد رويا افتاد چقدر از اين بو خوشش ميآمد. يكباره سرش را تكان داد. نه! نميخواست به خاطرات گذشته برگردد. دوباره خود را در آينه نگاه كرد. همه چير مرتب بود. پيراهن كرم با كت و شلوار قهوهاي. موهاي سشوار كشيده و صورت اصلاح شده. لبخندي بر گوشه لبانش نشست. در 40 سالگي هم ميتوانست جذاب باشد. شايد هم به مراتب جذابتر از 35 سالگي. 35 سالگي...همان سني كه با رويا آشنا شد... آشنايي او با رويا... ياد روزي افتاد كه خواهرش وارد اتاقش شد و با شيطنت از دوستي گفت كه فكر ميكرد همان شخصيتي است كه برادرش دوست دارد و او با رويا آشنا شد...شايد اشكال كار همين جا بود...از ابتدا خواهرش با اطمينان گفته بود رويا دختر دنياي آرزوهاي برادر است. و او باور كرده بود و رويا بعد از 4 ماه شد نامزد او... اَه ! باز خاطرات گذشته...كفشهايش رو پوشيد و در را پشت سر بست. به ساعت نگاه كرد 10 دقيقه مانده بود به ساعت 4. اگر اين چراغ قرمز را هم رد ميكرد ديگر به ترافيكي برنميخورد. بنابراين سر قرار به موقع حاضر ميشد. ولي چراغ قرمز 120 ثانيهاي به اندازه 120 دقيقه معطلي در ترافيك اعصاب خرد ميكرد...سيگارش را روشن كرد. چشمهايش را بست. براي هزارمين بار سعي كرد نسيم را در ذهنش تصور كند. چشمهاي قهوهاي، بيني كشيده، صورت بيضي با پوست سفيد. موهاي بلند خرمايي و...اَه... باز اين تصوير رويا بود كه جان ميگرفت. تصوير خنديد...و ناخودآگاه لبخند بر لبان مرد نشست...نه!!! چشمهايش را باز كرد...60 ثانيه...پسركي كنار پنجره ماشين ايستاده بود...آقا يه دسته گل براي خانومتون بخريد فقط 500 تومان. خيره شد به روبرو...فقط 300 تومان؟ سه دسته بده! گلهارو گرفت و هزاري را گذاشت در دست دخترك. - مابقيش هم مال خودت. دخترك شاد و خندان از ماشين دور شد. برگشت سمت رويا. دسته گلها رو برد جلوي صورتش- تقديم به تو...رويا خنديد - يه دسته هم كافي بود ديوونه!!!...- آره دويوونه ام! ديوونه تو!!!... صداي بوق ماشين عقبي از رويا كشيدش بيرون. - - آقا مگه خوابي برو ديگه چراغ قرمز شد... ساعت 4 بود.هنوز يك ربع وقت داشت تا وقت قرار. روزنامه را از باجه روزنامه فروشي خريد و يك شاخه گل رز سرخ را از گلفروشي نزديك پارك. وارد پارك شد. سريع به سمت حوض پارك رفت. نيمكتهاي روبروي حوض وسط پارك. محل قرار. آدمهاي اطراف حوض را از نظر گذروند. نه...از نسيم خبري نبود... نيمكتها همه اشغال بودند. زني با پسر 4-5 ساله اش روي يكي از نيمكتها نشسته بود. پسرك مشغول خوردن پفك و زن خيره شده بود به فوارههاي آب وسط حوض. دختر و پسر جواني هم روي نيمكت كناري بودند. پسر مشغول تعريف كردن و اون هم با چه شور و حالي و دختر غرق در چشمان پسر، سرتاپا گوش. آنچنان كه انگاري شهرزاد قصه گو مشغول قصه گويي است. مهمان نيمكت بعدي هم پيرزن و پيرمردي بودند نشسته در كنار هم. فلاكس چاي در كنار و آرام آرام مشغول صحبت. دو دوست نشسته بر نيمكت آخر كتابهايشان را جمع كردند و در حال بحث از محوطه كنار حوض دور شدند. مرد سرعت خود را بيشتر كرد. خود را به نيمكت رسانيد و نشست. شاخه گل را بر روي زانو گذاشت. علامتش اين بود...مردي با كت و شلوار قهوهاي و يك شاخه گل رز سرخ با روزنامهاي در دست. دوباره به اطراف نگاهي انداخت. پسرك آشغال پفك خود را به مادر ميداد. پيرزن چايي در ليوان ريخته بدست پيرمرد داد و دختر جوان هنوز غرق در قصه شهرزاد بود... لبخندي زد. ترجيح ميداد خودش زودتر برسد تا نسيم...پاها را روي هم انداخت و روزنامه را باز كرد... تيترهاي روزنامه مقابل چشمانش رژه ميرفتند اما حوصله خواندن نداشت...سيگاري روشن كرد. دوباره سعي كرد نسيم را تصور كند...كاپشن سبز با روسري سبز و يك شاخه گل سرخ...راستي چقدر رويا از گل سرخ خوشش ميآمد...و از رنگ سبز... روزنامه را بست...لبها را برهم فشرد..اَه ...سايه رويا همه جا هست... به ياد حرف رويا افتاد... - من با طلاق موافقم.خسته شدم از اين زندگي نكبتي. تو لياقت منو نداري. برو ببينم كي رو بهتر از من پيدا ميكني... پوزخندي بر صفحه صورت مرد نقش بست...حالا ميبيني رويا خانم! روزي كه نسيم رو ببيني ميفهمي بهتر از تو در اين دنيا كم نيست...ميفهمي اين تو بودي لياقت منو نداشتي... دود سيگار رو داد بيرون و پلكهارو بر هم گذاشت... همون كافي شاپ هميشگي...همون جا كه پاتق رويا و دوستاشه. دست در دست نسيم. از كنار ميز رويا گذشت. با نگاهي تمسخر آميز به رويا نگاه كرد. نگاه رويا و دوستاش دنبال نسيم بود... و او مغرور به همراه بودن با نسيم... - ببخشيد ميتونم اينجا بشينم؟ چشمهارو باز كرد. پسري بود احتمالاً دانشجو سامسونت به دست...- ببخشيد منتظر كسي هستم...پسر دانشجو دور شد...ساعت را نگاه كرد. 13 دقيقه از 4 گذشته بود. نگاهش را به اطراف چرخاند...هنوز اثري از دختر روسري سبز كاپشن سبز با يك شاخه گل سرخ نبود... خيره شد به قطرات آب فواره كه به آسمان پرتاب ميشد و به حوض برميگشت...اين نوع آشنايي بهتره. آدم بدون ديدن قيافه اول با طرز فكر طرف آشنا ميشه لذا قيافه روي نظرش تاثير نميذاره...اگر فكر و اخلاق طرف اوني بود كه ميخواست، حضوري باهاش آشنا ميشه...به خواهرش ثابت ميكرد آشناييهاي اينترنتي، آشنائيهاي دنياي مجازي ميتونه عميق تر و بهتر از آشنائيهاي سنتي و يا دنياي واقعي باشه...سرش رو به عقب تكيه داد و چشمهارو بست. هواي خنك پارك رو بلعيد و شروع كرد به فكر كردن درباره جملاتي كه ميخواست به نسيم بگه... من...خب يه ازدواج ناموفق داشتم( آخه هنوز اينو به نسيم نگفته بود...راتش اسم اصليم... سوزش درد رو روي صورتش احساس كرد. مثل برق گرفتهها چشمهارو باز كرد و از روي نيمكت به يك باره بلند شد...- چطور جرات كردي منو بازي بدي؟؟؟...روبرويش دختري بود با قد بلند ، پوست روشن، چشمان قهوهاي و بيني كشيده. روسري سبز بر سر و كاپشن سبز بر روي دست...ناخودآگاه دست رو بر جاي سيلي گذاشت. به خانم ايستاده در مقابلش نگاه كرد...چقدر شبيه رويا بود...- چطور؟؟؟چطور ؟؟؟ جملات در دهانش گم شد... ميخواست بگه چطور جرات كردي منو بازي بدي؟؟؟!!!...دو شاخه گل سرخ بر زمين افتاده بود... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 0:43 توسط سايه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سايه هستم. سايه... يعني در سايه ايستادم...نه در نور... پس انچه ميبيني تصويري است از سايه روشن من.
|
| آرشیو موضوعی |
|
داستان شعر دل نوشته متفرقه اتاق بحث |
|
RSS
|