تبليغاتX
سایه های خیال
کاش یک شب کوهها طغیان کنند........جاده های دور را ویران کنند

 

همچون ريسماني آويزان

معلق مانده‌ام

بين زمين و آسمان

و مي رقصاند مرا

دست هر نسيم

چه بي صدا

زمين كجاست؟؟؟

پاهايم كو؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 17:9  توسط سايه | 
 

چشمهايش را كه باز كرد سقف سفيد اتاق را در مهي ديد و بعد چشمهاي نگران پدر كه كم كم از مه خارج شد. سر پدر خم شده بود روي صورتش و دو چشم قهوه‌اي كه نگراني در آنها موج ميزد خيره شده بود به چشمهاي دختر. كمي سرش را چرخاند و آرام زمزمه كرد: چه اتفاقي افتاده؟ پدر سرش را كمي عقب برد. لبخندي برلبانش نشست و دستانش موهاي دختر را به عقب نوازش كرد.

-          چيزي نشده عزيزم. كمي ضعف كردي. همين.

چشمهاي دختر بازتر شد و پدر را شناخت.

-          بابا...من چرا...

و انگار جواب سوال را پيدا كرد. به يكباره اشك در چشمهايش حلقه زد. پدر با انگشتان بلندش گونه‌هاي دختر را نوازش كرد.

- اتفاقي نيفتاده...آروم باش...

دختر سر برگرداند.

-          ميخوام تنها باشم...

-          گوش بده مرجان...اشتباه ميكني...

كلام پدر رو قطع كرد

-          خواهش ميكنم بابا. ميتونم با قضيه كنار بيام. همه حرفهايي كه ميخوايد بزنيد از حفظم... دنيا به آخر نرسيده...اين نشد يكي ديگه...

-          ولي مرجان...

-          خواهش ميكنم چند دقيقه تنهام بذاريد...خواهش ميكنم...

مرد از جايش بلند شد و  پتوي روي دختر را مرتب كرد.

-          باشه هرطور راحتي...كمي استراحت كن...ميگم كسي نياد تو.

همون طور كه صورتش رو به پنجره بود گفت: ممنونم بابا...حالم خوب ميشه...مطمئن باشيد.

پدر در حاليكه رو به در اتاق ميرفت گفت: مطمئنم. و از در خارج شد.

 

زن عمو كه در حياط رو باز كرد سلامي كردم و روبوسي هميشگي. مامان چادر از سر برداشت و نشست روي تخت كنار حوض. زن عمو با خنده گفت: دختر گل من چطوره؟

گفتم  خوبم زن عمو جان. و چادر رو از سر برداشتم و نگاهم رو دوختم به پنجره اتاق سمت راست طبقه دوم. پرده تكاني خورد و سايه‌اي دور شد. لبخندي نشست روي لبهام.با خودم گفتم: خودتي! و شروع كردم احوال نسترن رو پرسيدن.

-          از نسترن خبر داريد زن عمو؟ تلفن نزده ؟

زن عمو در حاليكه ميرفت سمت در ورودي ساختمون گفت: چرا ديشب زنگ زده بود. به همه سلام رسوند.

مامان گفت: چشمت روشن.

زن عمو داخل راهرو شد و گفت دلت روشن. بذار دو تا شربت بيارم... تو گرما اومديد. شربت خنك حال ميده.

و رفت داخل.

رفتم سمت حوض و نشستم روي لبه اون. دستهامو كردم داخل آب حوض. برگشتم طرف مادر و گفتم: توي گرماي تابستون داشتن يه حوض وسط حياط خونه هم خيلي خوبه ها!

مامان كه تاكردن چادرش تمام شده بود چادر رو  گذاشت كنارش و گفت: بله. خيلي خوبه قديمي‌ها همه يه حوض وسط حياط داشتند. حالا هركي سرشو ميكنه تو آپارتمانش و نميفهمه بهار كي مياد و كي ميره.

بلند شدم. نخواستم به پنجره بالا نگاه كنم. مي‌دونستم دوتا چشم از اون بالا خيره شده به پائين و داره نگام ميكنه. روي يه پا چرخيدم سمت مادر و گفتم خوش به حال شما قديمي‌ها، كِيف دنيارو كرديد. ما بيچاره‌ها چيزي از دنيا نمي‌فهميم كه.

زن عمو برگشت داخل حياط با سيني شربت توي دستش. چهار  ليوان شربت توش بود. گرفت جلوي مامان و بعد نشست روي تخت. يه ليوان هم خودش برداشت و سيني رو گرفت طرف من. با شيطنت خاص خودش نگاهم كرد و گفت : بيا عروس گُلم يه ليوان شربت بخور. و با اشاره سر به طبقه بالا گفت: لطف كن زحمت بردن شربت نيما رو هم بكش. خودم رو زدم به اون راه و گفتم: اِ...مگه آقا نيما خونه است؟!. نگاه مامان و زن عمو مستقيم خورد توي صورتم. انگاري ميگفتند: خودتي!

به روي خودم نياوردم . رفتم جلو و سيني شربت رو گرفتم. در حاليكه ميرفتم طرف ساختمون گفتم: اتاق خودشونند؟؟؟

و منتظر جواب نشدم... از پله ها رفتم بالا و پيچيدم سمت راست. جلوي در اتاق مكثي كردم. ميدونستم منتظر شنيدن صداي در ِ. بدجنسي كردم. سيني رو گذاشتم زمين و تكيه دادم به ديوار.يك دقيقه‌اي گذشت ...خب فايده‌اي نداره! زبل‌تر از اين حرفاست كه دُم به تله بده. سيني شربت رو برداشتم و چند تق آروم زدم به در. حالا اون افتاده بود روي دنده بدجنسي. جواب نداد. دوباره زدم اين‌بار محكمتر. صداي بفرمائيدش رو كه شنيدم درو باز كردم و رفتم تو. نشسته بود پشت ميز مطالعه‌اش.  كتابها هم روي ميز ولو بود. خودكاري هم در دستش بود كه داشت با اون روي كاغذ مثلا چيزي مي‌نوشت. گفتم سلام... سرش رو بلند كرد و از جاش بلند شد. آروم گفت: سلام. خوبيد دختر عمو؟؟؟

خوبيد دختر عمو؟؟؟... چه مودب شده بود براي من. با خودم گفتم كه اين طور . اينطوريهاست پسر عمو؟؟؟

سيني شربت رو گذاشتم روي ميز گوشه اتاق. صاف ايستادم مثل يه سرباز و گفتم خوبم پسر عمو!!! شما خوبيد پسر عمو؟؟؟ ... و پسر عمو رو شمرده و محكم گفتم.  پوزخندي نشست روي لبم.

نشست و چشمهارو دوخت روي كتاب باز ِ روي ميز و گفت: از محبت شما... خوبم.

ديگه داشت حرصم رو در مي‌آورد. رفتم كنار پنجره. پرده رو زدم كنار. مامان و زن عمو اون پائين داشتند گل مي‌گفتند و گل مي‌شنيدند. برگشتم طرف نيما. سرش روي كتابها خم بود. نميدونستم اين يك ماه اخير چش شده بود؟ هفته پيش هم كه اومده بود خونه ما همين‌طور سر سنگين بود. نگاهم رو دوختم به صورتش و  ثابت نگه داشتم. مي‌خواستم زير نگاهم اذيت بشه... ولي اين ترفند هم موثر نيفتاد. سرش همچنان روي كتاب خم بود. رفتم سمت كتابخونه. حالا درست روبروش بودم و بين ما فقط يك پنجره بود. گفتم: زن عمو گفتند شربت بيارم خستگيتون در بره... و با انگشتام روي كناره كتابخونه ريتم گرفتم. بدون اينكه سرش رو بلند كنه گفت: دست شما درد نكنه. به زحمت افتاديد... خب مثل اينكه بازار روكم كني بود. من هم بدون اينكه بازي با انگشتهام رو متوقف كنم گفتم: مثل اينكه سر پسر عموي ما خيلي شلوغه... وقت نمي‌كنند سرشونو از روي كتاب بلند كنند!. نيما نگاهش رو از صفحات كتاب گرفت و چرخوند تا رسيد به من. نمي‌تونستم بفهمم توي اون چشمهاي مشكي مورب چي ميگذره؟ يك ثانيه يك لبخند نشست روي لبش و فوري محو شد. آروم طوريكه به زحمت صداش شنيده مي‌شد گفت: امتحانها نزديكه . شما ببخشيد وقت نميكنم خدمت برسم... واي خداي من! ديگه شورشو درآورده بود. از كتابخونه جدا شدم. سيني شربت رو برداشتم و رفتم طرف ميز مطالعه. سيني رو گرفتم جلوش و با صداي آروم اما با تحكم گفتم: گرم ميشه پسر عمو... و خودم از لحن محترمانه‌آم خندم گرفت. سرشو بلند كرد. دوباره لبخند يك ثانيه‌اي در قاب صورتش ظاهر شد و غيب شد. ليوان شربت رو برداشت و گفت: دست شما درد نكنه... ليوان رو گذاشت روي ميز و دوباه خم شد روي كتاب... برگشتم طرف ميز عسلي كنار اتاق و سيني رو گذاشتم روش. پشتم به نيما بود. خدايا اين چرا اينجوري ميكرد؟؟؟ ليوان شربت خودم رو برداشتم . سريع برگشتم سمت نيما. در يك لحظه چشمهام با چشمهاش تلاقي كرد. اما بلافاصله سرش رو انداخت پائين. رفتم طرف ميز ليوان شربت رو گذاشتم روي ميز و خم شدم بالاي سر نيما. خودكار رو از لاي انگشتهاش كشيدم بيرون . كتاب رو بستم و خودكار رو گذاشتم روش. دوتا دستهام رو تكيه دادم روي ميز دوطرف كتاب روي ميز... چقدر فاصله‌ام با نيما كم شده بود. چقدر دلم ميخواست دستامو فرو ميكردم توي موهاي مشكيش. چقدر دلم ميخواست سرشو بلند ميكرد و تمام حرفهاي دلم رو در چشمهام ميخوند. اما نيما سر بلند نكرد... پس لج و لجبازيه. نگاهم رو سيخ كردم روي نيما و محكم گفتم: خب. بگو تو چته؟ نيما بدون اينكه سر بلند كنه گفت هيچي. گفتم هيچي؟؟؟ نيما...تو يك ماهه نيماي هميشگي نيستي...آخه بگو چته؟ صداش انگاري از ته چاه در مي‌يومد. گفت: من فرقي نكردم. و سكوت كرد...از ميز جدا شدم...برگشتم طرف در اتاق...در چهارچوب در ايستادم... گفتم نيما...جون من...جون زن‌عمو... بگو موضوع چيه؟...سرشو بلند كرد. تو نگاهش يه چيزي بود. يه چيزي...مثل...مثل غم...خيره شد بهم نگاهش رو دوخت به نگاهم . از روي صندلي بلند شد ولي همونجا پشت ميز ايستاد. حس كردم به سختي لبهاش از هم باز ميشه.گفت: چي رو ميخواي بدوني؟ ... شيوا بهم همه چيز رو گفته...

شيوا...شيوا... خداي من...شيوا همه چيزو گفته؟ پس اخر كار خودشو كرد... مامان هميشه مي‌گفت عيبي نداره خواهر نداري عوضش خدا بهت يه دوست خوب داده كه از خواهر كمتر نيست... شيواي بلا... بگو اصرار داشت جمعه ها وقتي ميريم كوه حتما خبرش كنم...ميخواست نقشه‌شو عملي كنه...

 

نيما گفت: اگر تو اينطور ميخواي من حرفي ندارم...شيوا گفت اين آرزوي تو... مكثي كرد...داشتم حرفهاش رو در ذهنم حلاجي ميكردم... اگر من ميخوام؟؟؟ يعني نيما خودش؟؟؟ از پشت ميز اومد بيرون...اومد طرف در اتاق... گفتم خودت چي؟؟؟ و صدام رو فقط خودم شنيدم... نيما رسيده بود به يك قدميم. ايستاد صاف و محكم. انگار به فرمانده سلام ميداد...درست روبروي من...بدون اينكه پلك بزنه چند ثانيه به من خيره شد. توي ابروهاي مشكي پُرِش يه اخم افتاد. چشمهارو تنگ كرد و گوشه لبش به يك سمت متمايل شد. صداش رو شنيدم...آروم و محكم مثل سربازي كه گزارش ميده...گفت: امشب وقتي همه جمع شدند قضيه رو مطرح ميكنم...

 گرماي خاصي زير پوستم جريان پيدا كرد... حرارت گونه‌هام رو خودم حس ميكردم...سرم رو انداختم پائين... ولي چرا اينقدر جدي؟؟؟ نگاه نيما روي صورتم بود...كاملاً حسش ميكردم...انگار ميخواست تا عمق وجودم نفوذ كنه... نميدونم چرا ولي نمي‌تونستم سرم رو بلند كنم...دستهام عرق كرده بودند...حس كردم چهارچوب در خيسِ خيس شده...دستهام رو از چهارچوب جدا كردم و تنم رو تكيه دادم به چهارچوب ... پاهاي نيمارو ديدم كه چرخيد و برگشت سمت ميز... گفت: شربتتون رو نخورديد دختر عمو! و دختر عمو رو طوري ادا كرد كه تمام شادي رخنه كرده در وجودم به يكباره بلند شد و از سقف اتاق رفت بيرون... سرم رو بلند كردم و گفتم: دختر عمو؟؟؟ و صدام رو خودم به زور شنيدم ولي نيما انگاري شنيد. سرش رو برگردوند طرف من. زيرچشمي نگاهي كرد و گفت: قبول كنيد كه بهتره از اين به بعد دختر عمو صداتون كنم...رسمي تره... خب... لحظه‌اي سكوت كرد... و بعد صداش رو به زور شنيدم ولي شنيدم... فكر كنم وقتي شيوا همسرم بشه اينجوري بهتره...

سر نيما برگشت سمت ميز و نگاه من به موهاي مشكي پشت سر نيما ثابت شد... چشمهام تنها سياهي مي‌ديد...چي گفت؟؟؟ شيوا...همسرم...من...من كجا بودم؟؟؟ صداها توي سرم پيچيد و صحنه‌ها مثل فيلم تند تند از جلوي چشمام رد شد... شيوا... جشن تولد من... اين نيماست پسر عموم... جمعه ميريم كوه...شيوا هم مياد...دختر عمو... همسرم... شيوا... زن عمو مي‌پرسيد؟؟؟... مرجان جان اين شيوا چي ميخونه؟؟؟ ...خيلي به نيما زنگ ميزنه ... زنگ تلفن ...شربت...شربتتون نخوردين... شيوا...همسرم...

 

اشعه‌هاي خورشيد از پرده توري اتاق عبوركرده بودند و اتاق روشن بود. نيم ساعتي مي‌شد مرجان چشمهايش را باز كرده بود و خيره شده بود به پنجره كه حالا دوتا ياكريم نشسته بودند روي درگاهي پنجره و به خورشيد سلام ميكردند...كسي به در اتاق ضربه زد و بعد مادر وارد اتاق شد.

-          حالت چطوره مرجان جان؟

سرش را برگرداند سمت مادر. لبخند كمرنگي زد و گفت: بهترم.

-          مادر ... چه اتفاقي افتاد؟

مادر در حاليكه پرده ها را كنار مي‌زد گفت: نميدونم والله. من و زن عمو توي حياط بوديم كه فرياد نيما رو شنيديم. وقتي رسيديم طبقه بالا تو افتاده بودي وسط اتاق و نيما بالاي سرت نشسته بود و طفلي نميدونست چكاركنه؟

مرجان نگاهش را دوخت به سقف اتاق و زير لب گفت: طفلي!

مادر آمد بالاي سرش. خم شد و كناره هاي پتو را از هرطرف مرتب كرد. دستي به سر مرجان كشيد و گفت: مهمون داري.

-          مهمون؟ اول صبحي؟ و خودش رو در رختخواب فرو برد.

-          حالشو ندارم مامان.

مادر رفت طرف در . سرش را برگرداند سمت مرجان و گفت: شالت كنارِ تخت ِ.

      -  مادر... ميگم حالش رو ندارم...

و مادر رفت بيرون. بلند شد نشست روي تخت زانوهارا فرو كرد داخل شكم و پتو را پيچيد دور خودش...صداي در اتاق بلند شد. سريع شال كنار تخت را برداشت و انداخت روي سرش. صداي در  دوباره شنيده شد...آرام گفت: بفرمائيد.

سرش را كه بلند كرد نيما در چهارچوب در ايستاده بود با يك سبد گل رز سرخ و سفيد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 10:37  توسط سايه | 
  

شب است و آه‌هاي ماه

من و تو و ستاره و يك سوال

حبيب من

تو را قسم به آفتاب

تو را قسم به ماه و نجم و ليل و النهار

بس است چهره در نقاب

بگو كجاست آفِتاب؟

 

http://www.backup-pms.com/g.htm?id=13626

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 9:49  توسط سايه | 

تو كه در ساحل آرامش من خفته اي


هيچ در غور من انديشيده اي؟


او بگفت اما زبان من خموش


بحر چشمانش به ناگه شد در خروش


***


دريا بگفت:


ساحل آرامش من از آنِ تو


اما بگو


گاه به دنياي درون من نگريسته اي؟


جواب من اما  سكوت


درياي چشمانش   

طوفاني شد...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 11:51  توسط سايه | 

در يك ماه گذشته بعد از مدتها تب خواندن كتاب افتاد به جانم. و ماحصل‌اش:

1-      صد سال تنهايي( گابريل گارسيا ماركز) : به نظرم ميرسيد اين كتاب رو قبلاً خوندم ولي تنها كلياتي از ابتداي داستان و آخرش در ذهنم بود. تعريفهاي زيادي از اين كتاب مي‌شود اما براي من جذابيت چنداني نداشت. پيامهاي دريافتيم از داستان همانهايي بود كه در مصاحبه ابتداي كتاب با ماركز، وي ردشان كرده بود و معتقد بود هيچكدام در ذهنش نبوده است. لذا من هم در پي اين سوال ماندم كه صد سال تنهايي بجز پيام آخرينش چه پيام ديگري داشت؟

2-       سمفوني مردگان( عباس معروفي). اولين كتابي بود كه از معروفي ميخواندم. قشنگ بود. اگرچه تلخ. اما احساس تمامي شخصيتها را درك ميكردم. از اورهان گرفته تا آيدين...

      آدميزاد بايد بگويد آب و بخورد بايد بگويد نفس و بكشد وگرنه مرده است.

      برف شاحه ها را خم كرده بود و در بارش بعد حتماً مي شكستشان. آدم ها هم مثل درخت ها بودند. يك برف سنگين هميشه بر شانه هاي آدم وجود داشت و سنگيني اش تا بهار ديگر حس مي شد. بديش اين بود كه آدمها فقط يك بار مي مردند و همين يك بار چه فاجعه دردناكي بود.

      پدر ميگفت زماني كه آدم ثروتمند مي شود در هرسني باشد احساس پيري ميكند.

      چه تنهايي عجيبي! پدر خيال ميكرد آدم وقتي در حجره خودش تنها باشد تنهاست نميدانست كه تنهايي را فقط در شلوغي مي شود حس كرد.

     هميشه دلم پر پر ميزد كه او را ببينم. نميدانم چرا؟ مي‌ترسيدم اگر نيايد چه كنم؟ به او گفتم كه عشق را بايد با تمام گستردگي اش پذيرفت و تنها در جسم نمي توان پيدا كرد. بلكه در جسم و روح و هوا. در آينه در خواب در نفس كشيدن ها انگار به ريه ميرود و آدم مدام احساس ميكند كه دارد بزرگ مي شود...

3-      نون و القلم ( جلال آل احمد) : خواندن كتابهاي جلال اين حسن رادارد كه برميگردي به نثر ساده و روان قديم. احتياجي نيست زياد به استعاره و تشبيه فكر كني... و هنوز مطالب نو هستند و گاه حس ميكني چه زيبا تكرار تاريخ با قلم جلال خود را نشان ميدهد...

   مسلط به روح مردم، خاطره شهداست. مردم به سلطه ظلم تن ميدهند اما روح نمي‌دهند. ميراث بشريت همين است. آنچه بيرون از دفتر گنديده تاريخ به نسلهاي بعد مي‌رسد همين است.

   من كه درخت نبوده‌ام. من كه زندگي نباتي نكرده‌ام. به جاي من هركس ديگري مي‌توانسته پدر باشد. پدر اين بچه‌ها يا هر بچه ديگر. اما هيچ كس ديگر نمي‌تواند يعني نتوانسته به جاي من ميرزا اسدالله كاغذنويس در مسجد بشود. اين بار را فقط من به دوش داشته‌ام. نمي‌توانم وسط ميدان بگذارمش و فرار كنم. بايد به منزل برسانمش.

4-      جوناتان مرغ دريايي( ريچارد باخ). كتابي از نظر تشابه مثل شازده كوچولو. بارها بايد خواند...هر پاراگراف آن يك پيام... پيامي براي چگونه زيستن و چگونه انديشيدن...اگرچه قبلا هم چندسالي پيش خوانده بودم ولي بازهم خواندم و بازهم خواهم خواند...

شگفتا، آنان كه از ترس دشواري سفر، كمال يافتن را خوار مي‌شمارند به هيچ جا نمي‌رسند. اما آناني كه دشواري سفر را به اميد كمال يافتن ناديده مي‌انگارند در دمي به همه جا مي‌رسند.جوناتان ، به ياد داشته باش كه بهشت مكاني يا زماني نيست زيرا كه مكان و زمان بسيار بي‌معني‌اند...

مرغي دورتر را مي‌بيند كه بلندتر پريده باشد.

تمام تن شما از نوك اين بال تا نوك آن بال چيزي بيش از انديشه شما نيست، در نمايي كه مي‌توانيد ببينيدش. زنجيرهاي انديشه‌تان را بگسليد تا تن رها گردد...

تو اين آزادي را داري كه خود باشي، خويشتن راستينت، اينجا و اكنون، و هيچ چيز ديگر نمي‌تواند سد راه تو شود...

چيزي را كه چشمانت به تو مي‌گويند باور مكن. تمامي چيزي را كه به تو مي‌نمايانند بندهايي بر بال و پر تواند. با چشم خرد بنگر، چيزي را كه فراگرفته‌اي درياب. و آن زمان خواهي توانست راه به پرواز در آمدن را بشناسي...

5-      سفر به سيستان، ده روز با ره‌بر ( رضا اميرخاني): كتابي كه توصيه ميكنم خوانده شود. مثل ديگر آثار اميرخاني زيباست اگرچه سفرنامه باشد.

      مؤمن در هيچ چهارچوبي نمي‌گنجد...

6-      چنار و دست تاريك، دست روشن ( گلشيري). اين 2 داستان در مجموعه داستانهاي كوتاه گلشيري را خواندم اگرچه نميشود به داستان دست تاريك دست روشن داستان كوتاه گفت! فقط ميتوانم بگويم داستان بود...همين.

7-      و اين روزها با مسافر سهراب سير كردم...

دلم گرفته

دلم عجيب گرفته است.

و هيچ چيز،

نه اين دقايق خوشبو، كه روي شاخه نارنج مي‌شود خاموش،

نه اين صداقت حرفي، كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست،

نه، هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف

نمي‌رهاند.

و فكر مي‌كنم

كه اين ترنم موزون حزن تا به‌ابد

شنيده خواهد شد.

و ميزبان پرسيد:

قشنگ يعني چه؟

-         قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال

و عشق، تنها عشق

ترا به گرمي يك سيب مي‌كند مأنوس

و عشق، تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگي‌ها برد

...

-         دچار يعني

-         عاشق

-         و فكر كن كه چه تنهاست

اگر كه ماهي كوچك، دچار آبي درياي بيكران باشد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 18:39  توسط سايه | 
 

چه امتداد غريبي!

و انتهاي آن چه ناپيداست

خطوط، پيوسته و ممتد

-اجازه سبقت نيست!!!

 

چه امتداد غريبي!

و حجم فاصله مبهم پيداست

خطوط، پيوسته و ممتد

- حركت كنار تو ممكن نيست!!!

 

چه امتداد غريبي!

و برق زمان آشكارا پيداست

خطوط ، پيوسته و ممتد

-اجازه برگشت نيست!!!

 

چه امتداد غريبي

خطوط ، پيوسته و ممتد

...

چه امتداد غريبي

...و انتظار خطوط شکسته

چه انتظار غريبي!!!

 

http://www.backup-pms.com/g.htm?id=2560

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 21:47  توسط سايه | 

بر تپه ماهورهاي خيالم

قصري ساخته‌ام

كه تو سلطان آني!!!

و در آن قصر

زنداني

كه من مهمان آنم!!!

 

۳آذرماه ۱۳۸۵

http://www.backup-pms.com/g.htm?id=17395

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 23:17  توسط سايه | 

غوغاي آسمان با صداي اصفهاني:

http://www.iransong.com/song/109.htm

و از اونجا كه خودم اين آهنگ رو با صداي شكيلا خيلي دوست دارم:

http://www.backup-pms.com/g.htm?id=19382

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 23:36  توسط سايه |