![]() |
![]() |
|
| کاش یک شب کوهها طغیان کنند........جاده های دور را ویران کنند |
بزرگا گيتيآرا نقشبند ِ روزگارا، اي بهار ژرف! به ديگر روز و ديگر سال تو ميآيي و باران در ركابت مژده ديدار و بيداري تو ميآيي و همراهت شميم و شرم شبگيران و لبخند جوانهها كه ميرويند از تنواره پيران. تو ميآيي و در باران رگباران صداي گام ِ نرمانرم ِ تو بر خاك سپيداران عريان را به اسفندارمذ تبريك خواهد گفت تو ميخندي و در شرم ِ شميمت شب بخور مجمري خواهد شدن در مقدم خورشيد نثاران رهت از باغ بيداران؛ شقايق ها و عاشقها چه غم كاين ارغوان تشنه را در رهگذار ِ خود نخواهي ديد.*
*شعر از : شفيعي كدكني
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 20:1 توسط سايه |
|
غروب و انتهای یک طلوع
سکوت و واژههاي در گلو من و هزار سوال بي جواب من و هزار چيستان بي نشان تو و حكايت نگاه سرد تو تو و حديث آن پوزخند تو ... غروب و انتظار يك طلوع طلوع و آسمان نيلي حضور چه سرد و تلخ است انتظار كجاست دست سبز يار؟؟؟ پنج شنبه ۲۴ اسفند ماه ۱۳۸۵ ساعت ۱۸:۳۰
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 12:34 توسط سايه |
|
|
و يُنَجِّي اللهُ الَّذينَ اتَّقَوا بِمَفازَتِهِم لا يَمَسُّهُمُ السّوءُ و لا هُم يَحزَنون. (زمر آيه 61) صداي بوق ماشين درجا ميخكوبش كرد. يه وجب با ماشين فاصله داشت. ايستاد و زل زد به شيشه جلوي ماشين. راننده سرش را از پنجره ماشين آورد بيرون و شروع كرد به داد و فرياد. اما زن فقط نگاه ميكرد. چشمهاي درشتش در صورت كشيده و لاغر گود رفته بود. ميديد دهان راننده باز و بسته ميشود. صداها را هم ميشنيد اما هيچ مفهومي برايش نداشتند. همه اينها شايد يك دقيقه هم طول نكشيد. زن نگاهش را از شيشه جلوي ماشين گرفت و عرض ماشين را رد كرد. هيچ حرفي نزد. راننده در ماشين را باز كرد. نيم خيز آمد بيرون و صدايش را بلندتر كرد. زن اما هيچ چيز نميشنيد. صداي بوق ماشينهاي عقبي بلند شد. راننده در حاليكه برميگشت داخل ماشين بد و بيراههاي آخر خودش را گفت. پايش را گذاشت روي گاز و رفت. زن اما نفهميد چي شد. فقط فهميد دارد سقوط ميكند. دستها را ستون كرد جلوي بدن و از خوردن صورت به روي آسفالت جلوگيري كرد. نگاهي به عقب كرد. پاي راستش به ميله هاي پل روي جوي آب گير كرده بود. كسي با او حرف ميزد. برگشت. پسري بود 17-18 ساله. - خانم كمك لازم داريد؟ فقط نگاهش كرد. و بعد سرش را به چپ و راست تكان داد. يعني نه. مردي از سه مغازه آنطرفتر راه افتاد و آمد طرف زن. پا به سن گذاشته مردي بود. - دخترم ميتوني بلند شي؟ چيزيت كه نشده؟ زن به صورت مرد نگاه كرد. همسن پدرم ِ؟؟؟ شايد. 57-58 سالي رو داره. پدر هم اگر زنده بود تقريباً در همين سن بود. پس ميتونه دختري به سن من داشته باشه . 30 ساله... در حالي كه بلند ميشد گفت " نه. ممنون. خوبم. چيزي نشده." - ميخواي بيا داخل مغازه يه ليوان آب بخور حالت كمي بهتر شه. زن در حاليكه چادرش را جمع و جور ميكرد گفت"نه.خوبم" و به تابلوي نصب شده بر سر كوچه مقابلش نگاه كرد" آستان مقدس امامزاده يحيي..." به سمت كوچه راه افتاد. مرد به دنبال زن نگاه كرد و به سمت مغازه برگشت. پسر هم به سمت مغازه ديگري راه افتاد. شاگرد مغازه بود. زن به كوچه كه رسيد به ديوار تكيه داد و نگاهي به خيابان انداخت. خيابان ري مثل هميشه شلوغ بود. وانتها يا بار خالي ميكردند و يا داشتند بار ميزدند. آدمها داخل مغازه ميشدند و بيرون ميآمدند. ماشينها هم خيلي بينظم داخل خيابان حركت ميكردند. هرازگاه صداي بوق ماشيني بلند ميشد. و آدمهاي داخل ماشينها، آنها هم يا صحبت ميكردند و يا داشتند مغازهها را نگاه ميكردند. برخي هم زل زده بودند به خيابان. در دنياي خودشان بودند. مثل زن. نگاه ميكردند اما چيزي نميديدند. زن با خود گفت" فرقي نكرده درست مثل همون اولين بار ِ كه اين خيابون رو ديدم . درست مثل 5 سال پيش. " و به سمت داخل كوچه راه افتاد. مسير را بلد بود. كوچه همان كوچه بود. فرقي نكرده بود. همان طور كه ميرفت ذهنش به عقب برگشت. به بوق ماشين، گيركردن پايش لاي ميله هاي پل... راستي پسر ِ چي گفت؟ كمك لازم داريد؟... چقدر دوست داشتم اين جمله رو تو اين شش ماهه گذشته ميشنيدم... اينجا نه... و اشك در چشمانش حلقه زد. تنهي مسن زني كه ميگذشت به زن خورد. زن مسن برگشت و به زن و چادر خاكياش نگاه كرد. سري تكان داد و راهش را ادامه داد. زن اما انگار در اين دنيا نبود. نه تنهي زن مسن را فهميد و نه نگاهش را ديد. در سرش همه چيز درهم و برهم بود. يادش آمد در همين كوچه با همسرش نذر كرده بودند هر عاشورا بيايند زيارت امامزاده. چه سالي بود؟ 80... نه به گمانم 79... چه فرقي داشت؟ مهم اين بود حاجتشان را گرفته بودند و نذرشان را ادا كرده بودند. هرسال. هرسال بجز امسال... امسال كه... و دوباره اشك در چشمانش حلقه زد. پيچ كوچه را پشت سر گذاشت. در اين ساعت صبح، كوچه شلوغ نبود. ولي براي زن كه هيچ چيز را نميديد فرقي نداشت. اين بار تنهاش كه به دختر خورد به خود آمد. دختر تند برگشت و بلند گفت خانم مگه كوري؟ زن اما فقط به دختر نگاه كرد.حتماً داره ميره دانشگاه... اين را با خودش گفت. با توجه به مانتو و كلاسور در دست دختر. دختر نگاه تندش را از زن گرفت و به راهش ادامه داد و زير لب گفت كر هم هست! نگاه زن در امتداد دور شدن دختر خيره ماند. نسرينم هم وقتي زمان دانشگاه رفتنش بشه براي خودش خانمي ميشه. ميدونم دخترم قد و بالا دار ميشه. اما كاش تقديرش مثل خودم نباشه... و دوباره اشك در چشمهايش حلقه زد. سر را رو به آسمان گرفت و زير لب گفت " خدا ..." و به راهش ادامه داد. برگشت به دنياي خودش. يكدفعه دلش شور بچه هايش را زد. نكنه اشرف خانم حواسش نباشه بچهها برن طرف حوض حياط... عمق حوض كم ِ ولي نسرين اگه بيافته تو اون حوض هم، خفه ميشه... و دلش آشوب شد. يكباره ايستاد. برگردد؟؟؟ اگر بلايي سر بچهها بيافتد چه؟؟؟ پسركي 5-6 ساله يك دست در دست مادر و در دست ديگر يك بسته پفك از كنارش گذشت. نگاه زن بر پاكت پفك خيره ماند. در ذهنش گذشت... ناصر چقدر پفك دوست داره. يادم باشه موقع برگشت يه بسته براش بگيرم... سر را رو به آسمان بلند كرد و در دل گفت" خدايا مثل هميشه سپردمِشون به تو. اين كه دفعه اولم نيست. مثل تمام روزهايي كه رفتم خونه اين و اون...". باريكه اشكي از چشمانش سرازير شد و به ترديدش پايان داد. بر سرعت قدمهايش افزود. حياط امامزاده خلوت بود. پيرمردي داشت از صحن خارج ميشد. زن به سمت درب ورودي خانمها رفت. كفشها را در آورد. به دنبال كيسه نايلوني براي كفشها گشت. لبخند تلخي بر گوشه لبانش نشست. چه كسي اين كفشهاي كهنه رو ميبره؟؟؟ كفشها را در جاكفشي گذاشت و وارد صحن شد. داخل صحن تنها خانمي در حال خواندن نماز بود. همان جلوي درب ورودي ايستاد. بوي آشنايي به مشامش رسيد. چشمها را بست. سرش را بر ديوار تكيه داد. ناخودآگاه اشكهايش سرازير شد. همان جا نشست. به عقب برگشت. خاطرات گذشته در ذهنش زنده شد. خدايا پارسال عاشورا اينجا بودم. رضا ناصرو گذاشته بود روي كولش و ميون دسته ها ميبرد. نسرين هنوز راه نيفتاده بود. توي بغلم بود. پارسال كجا؟ امسال كجا؟ امسال منم و خودم... و بغضش تركيد. خدايا چرا؟؟؟... شانه هاي زن از شدت گريه تكان ميخورد. خانمي كه نماز ميخواند نمازش را تمام كرده بود و جانمازش را جمع ميكرد. از جا بلند شد و به طرف زن آمد. دستي بر شانههاي زن گذاشت و آرام گفت" دخترم گريه نكن. انشاالله خدا به همين آقا امامزاده يحيي حاجتت رو ميده... بلند شو يه زيارتي بكن... نمازي بخون...از خدا حاجتت رو بخواه. به حق امام حسين حاجت دلت رو ميگيري." زن سري تكان داد. با چشمهاي خيس از اشك به آن خانم نگاه كرد. با همان چشمها از همدردي خانم تشكر كرد. ولي در زبان چيزي نگفت. بلند شد. ايستاد و نفس بلندي كشيد. يكبار ديگر هوا را با تمام وجود بلعيد. حس كرد به اين هوا احتياج دارد براي ادامه دادن . براي زنده بودن. براي زندگي كردن... به سمت ضريح راه افتاد. اذن دخول خواند و به سمت ضريح رفت. السلام عليك يا امامزاده يحيي... فاتحه خواند. مهري برداشت و نماز زيارت خواند. نماز زن كه تمام شد خانم داخل صحن به سمتش آمد. زيارت قبولي گفت. التماس دعايي. دعاي مجددي براي برآورده شدن حاجت زن و از صحن خارج شد. زن در صحن تنها شد. زيارتي خواند و بلند شد. برگشت سمت ضريح. خيالش راحت بود كسي در صحن نيست. پنجه در ضريح انداخت. چقدر حرف داشت براي گفتن. يا امامزاده يحيي دلم داره ميترك ِ... و بغضش تركيد. آقاجون... بالاخره امسال هم اومدم... دير اومدم اما اومدم... يادم نرفته بود آقاجون... نذرتون كردم بچه ام سالم باشه هرسال عاشورا بيام زيارت... قربونت برم آقا... ناصر سالم ِ... نسرينم هم سالم ِ... قربون خدا برم چقدر هم شيرين زبون شده... ولي آقا امسال تنها اومدم... نتونستم بچه ها رو بيارم... نميخواستم حرفام رو بشنون... آقاجون ميبيني ... رضا همرام نيست... ديگه نيست آقا جون... 6 ماه پيش تركم كرد... آقاجون تنهام گذاشت... منُ توي اين دنياي بزرگ تنها گذاشت... آقاجون از اون شب كه رضا رفت به آسمون تا حالا چي كشيدم من، خدا ميدونه... يه زن تك و تنها با دوتا بچه توي اين تهرون بي در و پيكر... آقاجون يادش بخير اون موقع كه براي اولين بار اومدم پابوسِتون... يه دختر شهرستاني با هزارتا اميد... ولي آقاجون حالا چي؟؟؟ ... دوتا بچه يتيم مونده رو دستم... سيركردن شكم دوتا بچه توي اين زمونه از پس مَردِش به زور برمياد... آقاجون من كه يه زنم... نه شغلي... نه پشت و پناهي... آقاجون به خدا ديگه چارهاي ندارم... چارهاي ندارم... تو اين شش ماه به هر دري زدم... دنبال كار گشتم ولي نشد... كار گرفتم آوردم خونه ... رفتم خونه مردم كلفتي... ولي اين پولها براي اجاره خونم هم كافي نبود چه برسه به شكم بچهها... آقاجون به خدا اين شش ماهه هزارجور حرف شنيدم... از هر كسي... آشنا و نا آشنا... حرفي نيست بهم نزده باشن... صاحب خونهام ميگه بيا صيغه اصغر آقا شو... زنش فلج ميخواد ي ِ زن سالم بگيره... اون بيشرف كه هفته پيش رفتم خونهاش كلفتي كه... و هق هق گريه زن در صحن امامزاده پيچيد. پنجههاي زن ضريح را محكمتر گرفت. صورتش را به سوي آسمان بلند كرد و داد زد" خدايا چارهاي ندارم... هيچي به ذهنم نميرسه... اميدم به تو ِ ... منو ببخش ولي اين بهترين كار ِ... خودت ميدوني ناصر و نسرين تمام زندگي مَنَند. جگر گوشه هامند... تنها يادگارهاي رضا... اما خودت بگو چكار كنم؟... خدايا چارهاي برام نمونده... بچهها رو ميسپرم به خانوادهاي كه اشرف خانم ميگه... ميگه زن و شوهر خوبياند... وضعشون خوب ِ... فقط تو بهشون بچه ندادي... خودت ميدوني برام خيلي سخته... ولي چاره ندارم... بهتر از اينه كه مجبور شم نون حروم بدم بخورن... تو كه راضي نيستي من نون حروم بدم بخورن" و تمام تن زن شروع كرد به لرزيدن. صداي گريه زن صحن را پر كرده بود. ديگر ناله نبود فرياد بود" خدايا تو بگو راه ديگهاي برام مونده؟... امروز اومدم اينجا... تو رو قسم ميدم به اين روزها... تو رو قسم ميدم به امامزاده يحيي... تو كه بزرگي... تو كه رحماني...تو كه رحيمي...خودت مشكلم رو حل كن... خدايا... يا خودت يه راه چاره بذار پيش روم يا اينكه... يا اينكه بچههام رو ميسپرم اول دست تو و بعد دست اونها." و... گريه كرد... كفشها هنوز سرجاي خودش بود. كفشها را پوشيد و داخل حياط امامزاده شد. برگشت رو به داخل صحن و زير لب سلامي داد و سر خم كرد. به سمت در خروجي راه افتاد. زن به در خروجي رسيده بود . در همان لحظه مردي وارد حياط امامزاده شد. از كنار هم گذشتند. اما صداي مرد زن را متوقف كرد. - ببخشيد خواهر. زن ايستاد... با او بود؟؟؟ - ببخشيد خواهر جسارت منو ببخشيد ولي ميتونم يه سوالي بكنم؟ زن برگشت و به مرد نگاه كرد. مردي بود 45-50 ساله.بلند قد و چهارشانه. در بين موهاي مشكي تارهاي سفيد خودنمايي ميكرد. اين سفيدي را در محاسن مرد نيز ميشد ديد. - بفرمائيد. - شما دنبال كار ميگرديد؟ زن نميدانست چه بگويد. انگار قلبش ايستاد. و بعد به سرعت شروع به تپيدن كرد. - بله؟؟؟ - پرسيدم شما دنبال كار ميگرديد؟ - بله... بله مرد مكثي كرد و نگاهش مدتي به آسمان گره خورد. سرش كه به سوي زمين برگشت ادامه داد - من يه مادر پير دارم. تنها زندگي ميكنه. دوست نداره احتياجش به بچههاش بيافته. ولي ديگه توان كاركردن نداره. ميخواد خونه خودش باشه. من دنبال يه خانمي ميگردم كه از مادرم مواظبت كنه. اما مواظبت 24 ساعته ميخوام يعني ميخوام باهاش زندگي كنيد. خونهاش جا داره. از اين نظر مشكلي نيست. شما ميتونيد؟ صداي زن از دنياي ديگري ميآمد. - بله آقا - بچه داريد؟ - بله دوتا. يه پسر 5 ساله يه دختر 2 ساله. - شوهرتون مخالفتي نداره؟ - شوهرم شش ماهه پيش عمرشو داد به شما. مرد سكوت كرد. زير لب گفت" حكمتِتُ شكر خدا... پس خواب مادر بي حكمت نبود" و رو به زن ادامه داد - خدابيامرزه. از نظر من مشكلي نيست شما با دوتا بچهتون ميتونيد با مادرم زندگي كنيد به شرطي كه براي مراقبت از مادرم چيزي كم نذاريد. قطره باراني بر گونه زن نشست. زن صورتش را به سوي آسمان بلند كرد. بلند گفت" خدايا شكر... شكر". چه طنين خوشي داشت صداي اذان پيچيده در فضا... الله اكبرُ الله اكبر...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 1:42 توسط سايه |
|
|
تنها صندلي آخرين ايستگاه قلبم از آن ِ توست كه تو تنها مسافر رسيده به اين ايستگاه آخري مي تواني بماني و بر آن بنشيني و يا نماني و بروي فرقي نميكند چرا كه: تنها صندلي آخرين ايستگاه قلبم از آن ِ توست كه تو تنها مسافر رسيده به اين ايستگاه آخري
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 21:52 توسط سايه |
|
|
بهت ميگم نيا... به من نگاه كن... گوش بده... با توام... نيا... آخه چرا گريه ميكني؟؟؟... به خاطر خودت ميگم... وگرنه من كه هميشه از ديدنت خوشحال ميشم... باور كن تعارف نميكنم...لزومي نداره بياي... خدا بگم چه كار كنه اين علي رو؟؟؟... صدبار بهش گفتم نمي خواد تلفن بزني... نميخواد خبر كني... بيخود بچهها رو تو زحمت ننداز... گوش نكرد... انگار اصلا نميشنيد چي ميگم!!!... حالا هم به تو ميگم... نيا... اومدنت بيشتر ناراحتم ميكنه... ميدونم هزارتا كار داري... هميشه خودت ميگفتي... يادته؟؟؟ ... اون دفعه كه قرار گذاشتيم با بچهها بريم كوه... گفتي كار داري... وقت نداري... ميترسي كارات روي زمين بمونه... يا همون دفعه كه بهت زنگ زدم گفتم شام بيا دور هم جمع شيم... گفتي ترجيح ميدي تنها باشي... از جمع خوشت نميياد... گريه نكن... به من گوش بده... الانم ميگم نيا... باور كن اصلاً ناراحت نميشم... نميخوام به خاطر من از دنياي خودت خارج بشي... يا خداي نكرده كارات عقب بيافته... ببين... بدرقه كردن كه واجب نيست... براي تو كه فرقي نميكنه... من اينجا باشم يا اونجا... اين من بودم كه هميشه دلتنگ ميشدم... آره خب... راستش دلم خيلي برات تنگ شده بود... خيلي... اما هميشه فكر كردم نبايد مزاحمت بشم... رسم رفاقت اينه كه بذارم اونطور كه تو راحتي پيش بره... براي همين حتي وقتي بهرام گفت اصرار كن با ما بياد سفر گفتم لازم نيست... منظورم اين نبود كه بودن يا نبودن تو مهم نيست... اخلاقت رو ميدونستم... گفتم من بهش گفتم، گفته اين روزها وقت سرخاروندن هم نداره... دروغ نگفتم كه... يادته؟؟؟... بهت گفتم، همين جوابُ دادي... ميدونستم اگه اصرار كنم شايد تو رودربايستي بموني و مجبور شي قبول كني... براي همين ديگه نگفتم... وگرنه خودت ميدوني چقدر دلم براي تو و حرفات و شوخيهات تنگ شده بود... اما رضايت تو واجب تر بود...كار اشتباهي كردم؟؟؟... الانم براي همين ميگم نيا... خودتو اذيت نكن... اصلا حرف علي رو نشنيده بگير... يه چيزي گفت... برو بشين سر كارت... دِ برو ديگه... اي بابا...تو هم كه گوش نميدي!!!... خدا بگم اين علي رو چكار كنه؟؟؟... ديوونه تا خبرو شنيد تلفن و برداشت و پشت سر هم تلفن زد... هي بهش ميگم اين كارو نكن داداش من... بذار مردم راحت باشن... چرا ميخواي تو زحمتشون بندازي... ولي گوشش كه بدهكار اين حرفا نيست... همين كارش باعث شد حالا خونه به خونه برم و بگم حرف علي رو نشنيده بگيريد... اول همه هم اومدم خونه تو... ميدونستم تو بيشتر از همه وقت برات ارزش داره... به من گوش ميدي؟؟؟... از همين ميترسيدم ديگه... از همين كه اونطور كه با من راحت بودي و راحت نه ميگفتي با بقيه راحت نباشي و مجبور بشي بياي... نه اينكه فكر كني دلم نيست بياي... نه جون تو... نه... خب هميشه دل من كوچيك بود و دلتنگت ميشدم ولي اتفاق ديشب كه افتاد مشكل من هم حل شد يه جورايي... همين ِ كه خيلي راحت و سريع از ديشب تا حالا چندتا خونه رو سر زدم ديگه... با توام!!!...گوشي رو بذار زمين... از كي ميخواي بپرسي؟؟؟... چي رو ميخواي مطمئن شي؟؟؟... شوخي باشه؟؟؟...نه بابا!!!... گفتم حرف علي رو نشنيده بگير ، نه اينكه طفلي دروغ بگه... نه طفلي اهل شوخي و دروغ نيست كه... اونم براي همچين خبري...خب اگه ميخواي اصل ماجرا رو هم بدوني صبر كن خودم برات ميگم... بيخود مزاحم مردم نشو...ميدوني ديشب وقتي از اداره برميگشتم خونه دير وقت بود... اضافه كاري مونده بودم... اومدم عرض خيابون رو رد كنم... تو كه منو ميشناسي... مقرراتي هستم... روي خط عابر پياده بودم... ولي مثل هميشه انگار سرعت ماشينها اينجا بيشتر ميشه... پژويي هم سرعتش بالا بود... يه پژوي سبز بودم به گمانم... خب ديگه نفهميدم چي شد؟؟؟... فقط ديدم ميوههايي كه خريده بودم وسط خيابون پخش بود... و بعدش ... سرعت من رفت بالا... سريع رفتم خونه... البته نميدونم چرا ولي اونجا هم هيچ كس به حرف من گوش نداد... هرچي گفتم بابا بي خيال شيد... من حالم خوبه... كسي گوش نداد... بعد پشت سر هم تلفن زدند... گفتم مزاحم مردم نشيد... نشد كه نشد... حالا هم اين كارمه... بايد خونه به خونه برم ... خوبه از يه جهت... دلتنگي خودم از بين ميره... ولي تو خجالت دوستان موندم كه براشون مزاحمت ايجاد شد... شنيدي چي گفتم؟؟؟... بازم ميگم خودتو به زحمت ننداز... خونه جديد رفتن كه اين همه بدرقهكننده نميخواد... يعني راستش تو خجالت شماها ميمونم... با اين همه كار به خاطر من بلند شيد اين همه راه رو بيايد... گفتم كه ... مشكل من ديگه حل شد... تو هم كه قبلاً با اين دوري و دير ديدنها مشكلي نداشتي... نخير مثل اينكه تو هم حرف منو گوش نميدي!!!... چيكار ميخواي بكني؟؟؟... نه تو رو خدا... تو ديگه به كسي خبر نده... كار منو زياد ميكني... حالا بايد يه سر هم برم خونه جواد و بگم راضي به زحمتش نيستم... نخير!!! ... مثل اينكه فايده نداره... تو هم مثل اوناي ديگه به حرف من گوش نميدي... باشه... ديگه من بايد برم... اينجا موندن فايده نداره...خيلي خونهها هست كه بايد سر بزنم... ولي بازم ميگم... نيا... من راضي به زحمتت نيستم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 10:23 توسط سايه |
|
در گردي صورتي كه در تاريكي شب ناپيداست لبخند ماه زيباست - در زير نور اين لبخند- نردبان اتصالم را ميگذارم بين زمين و آسمان و صعود ميكنم به بلنداي آسمان آن بالا -در ظلمت شب- پچ پچ ستارهها گوياست و چشمك ستارهاي به ستاره ديگر چه آشكاراست!
گوش سپرده به رازهاي ناهيد از ستارهاي كه داشت سقوط ميكرد نشاني گوشوارههاي پروين را مي پرسم و دست در دست شهابي كه ميگذرد در مسير راه شيري - در همهمه كهكشان- به عشق ونوس و مريخ ميخندم ... در امتداد شب -كه به صبح پيوند ميخورد- عِطر حضوري مرا ميخواند و دستانم سوار بر بالهاي اذان بذرهاي عشق را در شفق ميكارد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 8:57 توسط سايه |
|
تو بگو با كدامين اميد بر ويرانه هاي دلم - كه تو روزگاري آبادي آن را ديده اي- خانه اي بنا كنم كه گل وخِشت ِ آن بوي صداقت نمي دهد؟؟؟ |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 15:43 توسط سايه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سايه هستم. سايه... يعني در سايه ايستادم...نه در نور... پس انچه ميبيني تصويري است از سايه روشن من.
|
| آرشیو موضوعی |
|
داستان شعر دل نوشته متفرقه اتاق بحث |
|
RSS
|