تبليغاتX
سایه های خیال
کاش یک شب کوهها طغیان کنند........جاده های دور را ویران کنند

 

اين روزها خودم نيستم. خودم را گم كرده‌ام. خودم كه مي‌گويم يعني روحم. روحم كه مي‌گويم يعني فكرم، انديشه‌ام، نگاهم، رويايم... همه آنچه فراي اين جسم مادي است. وگرنه اين جسم ِ با وزن و قالب كه هميشه اينجاست. كنار من... كنار سايه‌اش. مگر اصلاً مي‌تواند از من جدا شود. حتي شبها هم با اويم... كافي است در نور قرار گيرد تا مرا ببيند... نه! آنكه گم شده روحم است. خودم گمش كردم يعني طفلي را فرستادم دنبال چيزي كه به زبان عامه مي‌شود همان نخود سياه... فرستادمش راه رفتن كبك بياموزد راه رفتن خودش هم يادش رفت! امروز چقدر دلم برايش تنگ شده... نه امروز كه الان مدت زماني است دلتنگ اويم. به دنبالش مي‌گردم. سرگردان و حيران و بي نشان افتاده‌ام به دنبال يافتن نشاني، ردپايي... اما پيدايش نمي‌كنم... قلم را به دست مي‌گيرم تا شايد ردي از پايش بر صفحه كاغذ افتد... زهي خيال باطل... هيچ نمي‌نگارد. خيره مي‌شوم. به آسمان، به ستاره، به ابرها، به شفق... اما انگار نه انگار... پيدايش نمي‌شود. به دلم مي‌گويم تو صدايش كن. نداي تو را هيچ‌گاه بي‌جواب نگذاشته... غافل از آنكه دل نيز همره روح است نه جسم. دلم نيز اينجا نيست. اصلاً صدايم را هم نمي‌شنود!

 امروز صبح زير آسمان پولك نشان و ماه نگار دم ِ طلوع خدا نشستم. چشم بستم. گوش سپردم به صداي تسبيح پرندگان كه از دور و نزديك يك‌صدا مي‌خواندند. موسيقي همسرايي درخت و نسيم فضا را آكنده بود. خنكاي نسيم صبحگاه آرام آرام در جسمم رخنه كرد... همان جسمي كه وزن دارد و قالب... ميداني حركت نسيم مثل حركت روح است. بيصدا و آرام... نسيم كه آمد در گوشم چيزي گفت. تازه فهميدم خودم تو را گم كرده‌ام. تو گم نشده‌اي. همين‌جايي . نزديك من. دل‌آزرده از ماموريت نخود سياهي من. نشسته‌اي كنارم تا كِي من... من غافل... بفهمم كه تو را پي حيراني و سرگرداني فرستاده‌ام. تمام اين ‌روزها كه در كوچه‌پس كوچه‌هاي بي نشان اين وادي به دنبال تو بودم، لحظه به لحظه‌اش تو در كنارم بودي. و من نمي‌ديدمت. بودي و منتظر... منتظر تا بفهمم اشتباه كردم. نسيم كه از گوشم نيشگون گرفت، پيدايت كردم. تو را ... تو را كه همين‌جا بودي.

اقرار مي‌كنم اشتباه كردم. زبان تو زبان سادگي است... چه سعي باطلي بود از تو بخواهم با زبان ايهام و اشاره و كنايه و استعاره و مجاز برايم حرف بزني. ديوانگي‌است كه حتي آيه‌هاي قرآن را هم به زباني جز سادگي بخواهم برايم معنا كني. نه عزيزمن، روح ساده‌ي من، ساده بمان... اصلاً همان سادگي توست كه زيباست. با همان سادگي‌ات حرف بزن. قلم را بار ديگر آزادانه و بدون قيد بر صفحه كاغذ بچرخان. روح من... كه بيان ذهن و نماد انديشه و فكر مني... ساده بگو، ساده بخوان، ساده بنويس، با همان زبان ساده.  با واژگاني كه ناب‌اند و خالص. بدون گم شدن در كوچه‌پس كوچه‌هاي زبان ِ پيچيده‌ي دلتنگي. در همين محله قديمي و كاهگلي خودت،  بار ديگر زمزمه كن. بار ديگر گريه كن. بار ديگر ناز كن. بار ديگر نياز كن. بار ديگر با معبودت گفتگو كن. بار ديگر با يار قديم حرف برن... ساده... بدون پيچيدگي و پوشاندن معنا در هزار لباس زيباي بيان. در همين لباس ساده خودت بگو... بگو كه تو تنها خالق من، يكتاي بي همتاي من، معبود من، محبوب من، اگرچه بي‌نياز از مني و بندگي من. اما پروردگارم بمان... كه رها نمي‌كند پرورنده پرورده خود را بدون پناه و رها به حال خود . ربّم بمان براي هميشه‌‌ي هميشه . اينجا، آنجا، هرجا، از همان دريچه مهري بنگر كه از ازل نگريستي.

ساده بگو . در لباس ساده‌اي كه زيبائيش عيان است و آشكار. با همان واژگان ساده و مفهوم براي همگان  . بگو خطاب به خالق... خطاب به مخلوق... " دوستت دارم"

 

 

جمعه 21 اردي‌بهشت 1386

ساعت 14:30

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 19:51  توسط سايه | 

دستها

         خسته مي‌كاويد

                                در ميان ميوه‌هاي گنديده

چشمها

         شرمنده مي‌چرخيد

                               روي ميوه‌هاي گلچين‌ده

و

غروب

- چه نجيبانه-

                پرده مي‌كشيد

                                       بر نياز يك زن ِبیوه   

                          

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:50  توسط سايه | 

 

ناخودآگاه دست راستم را باز كردم و بردم جلو. انگاري ميخواستم تمامي اين هوا را با يك دست در آغوش بكشم. نسيم خنكي كه از داخل تونل - كه حالا صداي نزديك شدن قطار مترو با دو چشم درخشان كه تاريكي تونل رو روشن مي‌كرد از آن شنيده مي‌شد- مي‌وزيد با بوي رطوبتي كه به همراه داشت، مستم مي‌كرد و اصلاً حواسم نبود ايستاده‌ام كنار آدمها منتظر رسيدن قطار و سوار آن شدن. دستم را كشيدم عقب. قطار كه رسيد، جلوي آخرين دربِ وروديِ آخرين واگن بودم. دربها باز شد و رفتم داخل. جا بود براي نشستن. نشستم. روبرويم هنوز صندلي خالي بود. دختري كه در زمان سوارشدن كنارم ايستاده بود – پوشيده در چادر و مقنعه- انتهاي واگن ايستاده و تكيه داده بود به ديوار واگن. خواستم اشاره‌اي كنم كه جا هست. اما تصويرهاي ارسالي به مغزم صحنه‌اي را بازسازي كرد مربوط به چندي پيش. همين خانم. همين صحنه. اشاره من و پاسخ او كه نمي‌خواهد بنشيند. پس چيزي نگفتم. اين روزها حالم خوش است. چرا؟ خودم هم نميدانم. انگار باري بزرگ از دوشم برداشته شده. فقط همين. هواي واگن گرم و خفه است. فن‌ها كار نمي‌كنند. براي مني كه مست از هواي رطوبتي ايستگاه بودم تحمل اين هوا سخت است. با آن كه صندلي براي نشستن بود و كتاب انگليسي‌ام هم همراهم اما تمايلي به خواندن كتاب ندارم. خوابم هم نمي‌آيد. از آن روزهاست كه دوست دارم آدمها را تماشا كنم. دختر و مادري از روي صندليهاي رديف ديگري بلند شدند و آمدند نشستند روبرويم. روي همان صندليهاي خالي. انگاري آنجا جا براي هردوي آنها تنگ بود. مانتو و شلوار مشكي پوشيده با روسريهاي سفيد كه موهاي جلوي هردو آشكار بود. رنگ پوست مادر و دختر تيره و لاكهايي نقره‌اي كه ناخنهاي دختر را پوشانده بود موجب مي‌شد تيرگي پوست دخترك بيشتر به چشم بيايد! ( چرا حس زيبا بيني و تناسب از بين رفته است؟). قطار به ايستگاه بعدي مي‌رسد. آدمهاي جديدي وارد واگن مي‌شوند. دختري است (شايد زني ولي حاضرم شرط ببندم دختري است) چادر به سر با قيافه شكسته. فكر نميكنم سني بيش از 35 داشته باشد. اما موهاي بيرون زده از كنار مقنعه‌اش رگه‌هايي سفيد دارد. چروك صورتش مرا به‌ياد كسي مي‌اندازد. چه كسي؟ يادم نمي‌آيد. ساكي پارچه‌اي به دست دارد و كيف مشكي بر دوش روي چادر. ساك را كنار واگن مي‌گذارد و آدامس‌هاي موزي و توت فرنگي به دست شروع به راه رفتن ميان واگن مي‌كند. "آدامس... آدامس ميخوايد؟" رديف جلويي چند نفري مي‌خرند. برمي‌گردد به سمت انتهاي واگن. به رديفهاي انتهايي. همان جايي كه من نشسته‌ام. دختري در صندلي روبرو آدامس مي‌خرد. پشت دختر آدامس فروش به من است . ايستاده با پاهايي از هم گشوده. به دنبال بقيه پول مي‌گردد در كيف مشكي‌اش.دختر سمت راستي‌ام هم بسته‌اي آدامس مي‌خرد. به سمت چپم نگاه ميكنم. خانمي است ميانه‌سن. 40 را حتمي دارد. كتاب انگليسي همراه( انگليسي در سفر ) مي‌خواندI’ll give you a call tomorrow.  " فردا به شما زنگ ميزنم." فكر ميكنم من بودم مي‌گفتم "I’ll call u tomorrow ". قطار به ايستگاه بعدي رسيده‌است. دختري فال فروش سوار مي‌شود. 8-9 سال بيشتر نبايد داشته باشد. با مانتوي مشكي جلو بسته كه در پائين و كنار چاكها گلدوزي شده است. روسري كهنه قهوه‌اي- مشكي بر سر و بدون جوراب با كفشهاي جلوباز. برگه‌هاي فال در دست از جلوي آدمها رد مي‌شود آرام و بدون عجله. و با صدايي كه به زور شنيده ‌ميشود " فال ميخوايد؟" در حين راه رفتن پاهايش بر زمين كشيده مي‌شود. يعني خودش مي‌كشد .- مثل دختر آدامس فروش كه رفته ساكش را از انتهاي واگن برداشته و با خود اين ور و آن ور مي‌برد- انگاري باري سنگين بر دوشش است. چشمها تيره و ساكت. نگاهت كه مي‌كند انگار نگاه زن 50 ساله رنج‌كشيده‌اي است. فكر ميكنم در اين سن بايد چقدر سرحال باشد و پرانرژي نه اينقدر خسته كه مي‌پنداري اگر همين الان خدا بگويد زندگي تمام، با فراغ بال بار بر دوشش را زمين مي‌گذارد و پرواز مي‌كند.

كسي فال نمي‌خرد. دخترك از رديف صندلي من ميگذرد و به جلوي واگن مي‌رود. قطار ايستگاه بعدي را هم رد كرده. دختر روبرويي روسري سفيد به سر يك بسته آدامس ميخرد. به دختر كناريش تعارف ميكند. اگرچه من فكر ميكنم قبل از اين هم دهان اين دختر را در حال جويدن آدامس ديده‌ام. دخترك ابتدا تعارف را رد مي‌كند. دختر روسري سفيد به سر دوباره تعارف مي‌كند. صدايش را نمي‌شنوم. اما حالت صورت و نگاهش مثل اين است كه بگويد " ميدانم ميخواهي بردار " و اين البته با اكراهي همراه است. دختر برمي‌دارد. آدامس توت فرنگي است. باز مي‌كند و در دهان مي‌گذارد و نميدانم چه توضيحي من باب احتمالاً نياز به آدامس داشتن مي‌دهد. پوزخند دختري با ناخنهاي لاكي نقره‌اي را من كه روبرويش نشسته‌ام مي‌بينم. چهره او هم آشناست. اما شبيه كي يادم نمي‌آيد. گونه‌اش كه به گونه‌هاي عمل كرده شباهت دارد. به مادرش تعارف ميكند كه بر نمي‌دارد و خودش هم آدامسي برنداشته، بسته آدامس را در كيفش مي‌گذارد. فكر كنم به ايستگاه هفت تير رسيده‌ايم. در اين هواي گرم و خفه شنيدن صداي بلندگوي داخل واگن- كه برخلاف هميشه گوينده يك مرد است نه يك زن- مشكل است. دختر فال‌فروش در بي‌رونقي كسبش از كنارم مي‌گذرد. در اين بين فقط يكي از دخترهاي روبرويي فالي خريده كه تازه متوجه‌اش مي‌شوم. كنار مادر روسري سفيد نشسته است. دختري است مشابه خودم. با چادر و محجبه. برگه فال را دوباره تا ميكند و به كف واگن خيره مي‌شود. برگه فال لاي انگشتانش خانه ميكند. قطار ايستگاه بعدي را رد كرده. سرم را بالا مي‌گيرم. نگاهم بر بيني دختري كه بالاي سرم ايستاده ثابت مي‌ماند. خداي من! اين دكتر جراح با اين بيني چه كرده؟! مثل اينكه يك گيره لباس را به بيني بزني و بيني در همان حالت كيپ شده بماند. حتي اضافه‌هاي غضروف در پائين بيني جمع شده.  مي‌ترسم براي تحليل بيشتر نگاه كنم ناراحت شود. سرم را به سمت ديگري مي‌چرخانم. دختر آدامس فروش پياده مي‌شود. چند نفر ديگر سوار مي‌شوند. سه نفري كه نزديك من مي‌ايستند با هم دوست هستند. و يكي از آنها كه چادري هم هست هنوز پانسمان بيني‌اش را باز نكرده است. اميدوارم دكتر اين يكي كارش خوب باشد. نگاهم بر كتاب انگليسي همراه مي‌چرخد. "گودباي...Goodbye  ... خداحافظ." تازه متوجه تلفظ‌هاي فارسي نوشته شده كنار لغات مي‌شوم. چقدر از ابتداي انگليسي يادگرفتن از اين كار بدم مي‌آمد. چشمهايم را ميان جمعيتي كه حالا وسط واگن را هم پر كرده مي‌گردانم. البته مثل هر روز خيلي شلوغ نيست. حجابها نيز نسبت به هر روز بهتر است. چرا؟ نميدانم. احتمالاً اتفاقي است. دوباره نگاهم بر بيني دخترك ايستاده بالاي سرم خيره مي‌ماند. هوس هم اگر آدم مي‌كند بهتر است برايش حسابي پول خرج كند تا كار خرابتر نشود. احتمالاً دكترش از اين دكترهاي ارزان قيمت تازه‌كار بوده است. قطار كه در ايستگاه توقف مي‌كند دختر و مادر روسري سفيد به سر پياده مي‌شوند. سه دوست به سمت جاي خالي پيدا شده برمي‌گردند و دختر بيني عمل كرده مي‌نشيند. يكي از جاها را يكي ديگر زودتر اشغال كرده است. نگاهم دوباره به كتاب انگليسي همراه مي‌افتد"I’ll like to come  من هم ميخوام بيام." دختر فال فروش از جلويم رد مي‌شود. خوب بود مي‌پرسيدم فالي چند؟ به سرم ميزند فالي براي خودم بگيرم. دخترك اما از من دور شده. فكر ميكنم خوب است امروز همراه كسي بچه‌اي نيست وگرنه مقايسه دخترك فال فروش و بچه‌هاي ديگر اعصابم را بهم مي‌ريخت. قطار حركت ميكند. ايستگاه بعدي ميدان امام است. اما انگار ريلها دست‌انداز دارند. قطار تكان مي‌خورد. دوباره تكان. و بعد انگاري راننده تمرين كلاج- ترمز مي‌كند. استُپ. حركت. به سلامت ميرسيم؟ فكر ميكنم نكند ترمز قطار مشكلي پيدا كرده؟

دوباره چشمم به بيني دخترك ايستاده مي‌خورد. بگو آخه مجبور بودي؟؟؟

ايستگاه ميدان امام خميني. از مسافرين محترمي كه ...

پياده ميشوم. از هواي خفه و گرم واگن رهايي يافته‌ام. اگرچه خنكا و رطوبت ايستگاه مصلي در اينجا نيست. دخترك فال فروش هم پياده شده است. يادم ميآيد! چقدر دختر آدامس فروش به ام ليلا شبيه بود. دختر خاله‌ام كه هنوز سني ندارد اما سه بچه را بزرگ ميكند. دختر روستايي‌اي كه صورت تكيده و لاغرش خبر از پيري زودرس مي‌دهد. 

 

 

 

سه‌شنبه 11 ارديبهشت 1386

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:19  توسط سايه | 

باران مي‌بارد.

چتر مي‌خواهي؟

 

كوير سوخته‌ي روحم

چه سخت تشنه و ترك خورده

و ترجمانِ نهالِ خميده‌ي احساسم

                                                   عطش

                                                               عطش

                                                                          عطش...

 

باران مي‌بارد؟؟

چتر مي‌خواهم؟؟؟!!!

 

۴:۵۰ بامداد. هفتم ارديبهشت ۱۳۸۶. گوش سپرده به ترنم باران ( خوشا پرنده كه بي واژه شعر مي‌گويد)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 5:41  توسط سايه | 

امروز يه وقت كُشي حسابي داشتم. رفتم احوال دوستي رو بپرسم حال و هواي بهاري هردومون رو يه كم گرفته بود. يكدفعه ديدم با تمام مشغله( كه آخر با اين سر به هوايي هاي من هيچ كاري به نتيجه نميرسه) دارم چه چرندياتي ميگم...

من باب اينكه شما هم وقت رو بسوزونيد و ثابت كنيد وقت طلا نيست اين گفتگو رو اينجا ميذارم... اگر وقتتون ارزش داره همين الان اين پنجره رو ببنديد.... گفتما. 

***

سايه :  سلام عروس حانم
 سايه :  كجايي؟
 سايه :  چطوري؟
  زمان: 10:17
  سارا : سلام به روي ماهت
 سايه :  عجببببببب
 سايه :  جواب داديد؟
 سايه :  خوبي؟
  سارا : منظور حال خودت است
  سارا :
 ... ( سانسور)

 سايه :  من اگر دل بر عاقلان مي بستم
 سايه :  خود ديوانه نبودم
 سايه :  
 سايه :  بي خيال بابا
 سايه :  بي خيالي رو عشقه
 سايه :  
  سارا : خوب چو ديوانه بيند خوشش آيد
 سايه :  مجنون كوي شما چطوره؟
  سارا : چرا مي خندي كله پوك
 سايه :  پوكه ديگه
 سايه :  ميتونه بخنده عقل نداره كه فكر كنه
  سايه :  
  سارا : كوه به كوه نمي رسه آدم به عشقش رسيد
 سايه :  كي گفتههههههههههههههههه؟
  زمان: 10:23
 سايه :  حتما جوك ميگفته
 سايه :  
   سارا : جوك نگفته زير دلش نهفته اينا همش كشكه ولي زندگي هم آش رشته است كه بدون كشك زشته
... ( سانسور)
  سارا : تو كجايي
 سايه :  من اينجا
 سايه :  نشسته بر صندلي مجردي
  زمان: 10:29
 سايه :  در وادي ديوانگان جولان ميدهم
 سايه :  مهمان هستي مي پذيريم
 سايه :  
 سايه :  
  سارا : عيب نداره چون به بلندي هاي جولان مي رسي
 سايه :  حتما
 سايه :  در فتح قلل استادم
 سايه :  
  سارا : بي ترديد
 سايه :  بابا من ديوونه ام تو هم بهش دامن ميزني
 سايه :  بگو چه خبر؟
  سارا : دامنم سوخته اصلاً مارو سننه
  سارا : اخبار پيش احبار
  زمان: 10:32
 سايه :  احبار كجان؟
  سارا : دلم برات تنگ شده مثل دهن ماهي
 سايه :  مگه من آبم؟؟؟
 سايه :  يا شايد اكسيژن
 سايه :  لباس دلت رو گشاد كن
  سارا : تو دريايي اقيانوسي
 سايه :  بذار نفس بكشه اين بي قرار
  سارا : لباس دلم فري سايزه كچل شما هميشه فون و تنگ وتروش مي پوشي
 سايه :  خودت ميگي تنگه جاي دلت
  زمان: 10:35
 سايه :  انتظار نداري ديوانگان عمق معنا دريابند بانو
  سارا : اين بي قرار هيچ وقت به قرار گاه نمي رسه
 سايه :  
 سايه :  بيچاره مجنون تو
 سايه :  حتي قرار هم نميده به اين دل بي تاب
 سايه :  پس نقشش چيه در اين درياي مواج تو؟
 سايه :  
  سارا : او يك غريق غريب حسود عاشق رفيقه
 سايه :  خداي مننننننننننننننننننننننننن
 سايه :  حقا كه از اهالي كوي بيستونه
  زمان: 10:38
 سايه :  چرا اين مجنون رو ميكشوني به تهروون
 سايه :  عاشقي يادش ميره
 سايه :  
  سارا : براي همين دل منو مثل حرفه اي ها مي ستونه
  سارا : خودش آمد به تهران، خود كرده را تدبير نمي باشد
 سايه :  ديوانه شدي پاي نتايجش هم بشين
 سايه :  اما عاقلان بايد به ديوانگان رحم كنند
  زمان: 10:41
 سايه :  نه استفاده
 سايه :  ميرفتي به ديار شيرين
 سايه :  ميشيدي همنشين ديرين
 سايه :  
 سايه :  مجنون زنگ زد؟؟
  زمان: 10:44
  سارا : در وادي شيرين سخنان ماهرو شيريني رخت بر بسته روي ماه هم با دروغ نيرنگ خسته
  سارا : اتاق مجاور بود
 سايه :  ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 سايه :  مگه خونه اي؟
  سارا : نه اداره هستم
 سايه :  رفت يا هست؟
  سارا : هست براي هميشه
  زمان: 10:47
 سايه :  بابا عشقولانه
 سايه :  
 سايه :  فكر كنم ديگه مجنون جايي براي ما نذاشته
 سايه :  برو جانم به دل عاشق برس
  سارا : چي ميگي سايه خيال كه ازدواج نمي كني و شدي وبال ذهن همه كساني كه دوستت دارند ونگران آينده ات هستند
 سايه :  خيال كه ازدواج نميكنه
 سايه :  بايد ازاد باشه تا هرجا خواست بره
 سايه :  نبايد به پاش بند ببندي
 سايه :  
  زمان: 10:50
 سايه :  سايه اش هم كه چسبيده به اون
 سايه :  اينجورياس كه سايه خيال هم با خيال ميره
 سايه :  هرجور اون بخواد
 سايه :  راستي هيچ وقت فكر كردي عاشقتر از سايه كسي نيست
 سايه :  به لحظه معشوقش رو ول نميكنه
  سايه :  در شادي
 سايه :  غم
 سايه :  خطر
 سايه :  تا لب مرگ
 سايه :  
  سارا : بعضي بند ها خوبه اگه راستشو بخواي همه در خيالند اما سايه هم هيچوقت نمي ره وهرقدر از اون فاصله بگيري بلند تره و بدنبالت مي ياد
  زمان: 10:53
  سارا :
 سايه :  خب بسه ديگه چرت و پرت گفتن
 سايه :  برو به كارت برس
 سايه :  ناسلامتي من و تو اين مملكت رو ميگردونيم
 سايه :  يك ساعته مملكت معطل مونده
 سايه :  
  سارا : بعععععععععله
 سايه :  والي تو هم كه نشسته كنارت
 سايه :  حتمي ميگه حكومت ديوانگان بر اين مردم نتيجه اش همينه
 سايه :  بافتن مزخرفات
 سايه :  همچون دادن مصوبات
 سايه :  
  سارا : اصلاً اصل اصل همين طوري بايد باشه
  زمان: 10:56
 سايه :  خب خوشحال شدم
 سايه :  به همه سلام برسون
 سايه :  دوستان و خانواده
 سايه :  و مجنون كوي ليلي
  سارا : چشششششششششششششششششششم مي بوسمت
  سارا : خداحافظ
 سايه :  قيمتش گرونه هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
 سايه :  
  سارا :
 سايه :  
 سايه :  

جاي خالي جاي خالي شكلك هاست. مثل اينكه اينجا علائم اونجا رو نميخونه.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 13:50  توسط سايه |