تبليغاتX
سایه های خیال
کاش یک شب کوهها طغیان کنند........جاده های دور را ویران کنند

 

۲۷ تيرماه ۱۳۶۷

گوينده اخبار راديو خبر پذيرش قطعنامه ۵۹۸ را توسط ايران اعلام كرد. انگار همه چيز ايستاد. يعني چي؟ يعني جنگ تمام شد؟! يعني الان تو جبهه ديگه نه تيري شليك ميشه و نه دشمني حمله ميكنه؟ يعني از فردا همه رزمنده‌ها بر مي‌گردن سر زندگيشون؟ يعني...

ي دفعه حس كردم كه چيزي گم شد. ي جا خالي شد. ي سوال بي جواب موند. ي حفره خالي شكل گرفت.

تو كه اومدي خونه گفتم خبرو شنيدي؟ گفتي بله ولي تا امام نگه قبولش نميكنم...

اخبار شب تلويزيون خبر نوشيدن جام زهر امام رو اعلام كرد. تو آروم و صبور مثل هميشه لبخند زدي...

بهرام رادان آخر شب اومد خبر شهادت زواره‌اي رو داد. فردا تشييع جنازه است از مسجد...

تو با حسرتي عميق گفتي: آخرين شهيد مسجد رو هم آوردن...

***

29 تيرماه 1367

 

عليرغم پذيرش قطعنامه از سوي ايران خبرها حاكي از زياد شدن آتش عراق در مرزها و حمله مجدد به خاك ايران است.

بعدازظهر خبر فوت مادربزرگ را دادند. بابا سركار بود. تو رفتي و خبر را دادي. برگشتي. ظرفها را مي‌شستم. كنارم ايستادي و گفتي " ميگي من چكار كنم؟" گفتم " چي رو چكار كني؟" گفتي " براي ختم بمونم يا برم منطقه؟" نگاهت كردم . گفتم" اگر منطقه لازمه باشي برو. نوه‌هاي ديگه هستن براي بودن در ختم" . ديدم كه صورتت شكفت. گفتي" خودم هم همين فكر رو ميكردم".

مطمئن بودم خودت همين تصميم رو داشتي. فقط چرا از من پرسيدي؟!...

...

بابا و مهدي رفتند ده براي ختم. بابا گفت " شما نمي يايد؟ مادرتون ناراحت مي‌شه ها" . گفتم" نه ..." بايد كسي مي‌موند تا پشت سر تو آب بريزه ...

 

***

شنبه ۱ مرداد ۱۳۶۷

 

تو مي‌روي... با عِطر ياس پيچيده در حياط خانه...

خواهرها دورت مي‌چرخند... من اما فقط نگاه مي‌كنم... مي‌بوسن تورا... و من نگاه مي‌كنم... " تو كه مارو بوس نمي‌كني؟!" ... با همان لحن شوخ و نجيب هميشگي‌ات مي‌گويي... من نگاه مي‌كنم... و  حسرت آخرين بوسه را تا ابد بر دلم مي‌گذارم...

" ساكَم سبُك ِ"... " چيزي جا نگذاشته‌اي؟!"... و نگاهت مي‌كنم...نشانه‌ها را چقدر دير مي‌گيرم...

هرجا مي‌روي پشت سرت مي‌آيم... چشمانم سخت تشنه توست... سير نمي‌شود...

عجله داري... ساكَت سبُك است؟!... نشانه‌ها را چقدر دير مي‌گيرم... اما نه!... دل كه نشانه نمي‌خواهد... از صبح كه برخاسته‌اي ... از صبح كه ساكَت را بسته‌اي... دل ِ من... چرا اين بار آرام نيست؟؟؟... چرا آسمانش تيره و ابري است؟؟؟... دل ِ من... امان از دل ِ زينب...

مانده‌بودم كه غريب راهي نشوي... مانده بودم كه آب پشت سرت بپاشم... آب را كه مي‌پاشم بر چارچوب در خانه تكيه ميزنم... كوچه چقدر شلوغ است اين دم ِ صبح... انگار همه آمده‌اند به بدرقه... من اما فقط تو را نگاه مي‌كنم...

تو در قاب كوچه جاي مي‌گيري... چشمانم تشنه تو است... آن قامت رشيد مردانه‌ات... چشمان نجيب آرامت... لبخند مهتابي زيبايت... برادر رزمنده‌ي ِرعناي ِ هفده ساله‌ام... با آن پيراهن آبي و شلوار ارتشي‌اش... ساك بردوش ، سبُك ميروي... و چشمان من اين تصوير را در خود فرو مي‌كشد... تا جايي كه جاده راه مي‌دهد...

به حياط كه بر مي‌گردم آسمان دلم طوفاني مي‌شود... مي‌غرد... و صدايش بغض مانده در گلو را مي‌شكند... چشمانم مي‌بارد... چشمانم تا هميشه باراني است...

 

ادامه در پست بعدي...

پي نوشت:

اگر فراموشم مي‌كردي من چكار مي‌كردم؟!... اصلاً بودم؟! اين روزها سخت شرمنده‌ام كرده‌اي با الطاف خفي‌ّ ِ‌ات... وقتي كه خبر را پشت تلفن بهم گفتن لحظه‌اي مات ماندم و تنها نشانه تحيرم لبخندي بود كه نشست بر گوشه لبم به تمسخر خودم ... كه يعني حالا مانده بفمي دوست تو كيست؟!... من لايق لطف و مهر تو نيستم و اين را خوب مي‌دانم... اما تو!!! ... كاش من هم در هيچ لحظه‌اي فراموشت نمي‌كردم...

 

نقاش ازل چون که به نقاشی چشمان تو پرداخت...

دیوانه شد از طرز نگاهت ...قلم انداخت...

 

ميلاد جواد الائمه مبارك

 

صبحانه اتاق بازرگاني با حضور دانش‌جعفري

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 11:18  توسط سايه | 

نوشتن برام سخت شده...

-چرا؟؟؟

سخت ِ انبوهي از حرفهاي نزده رو در دل داشته باشي و نتوني بنويسي...

-چرا؟؟؟

سخت ِ هيچ محرمي براي شنيدن نداشته باشي...

-چرا؟؟؟

سخت ِ بخواي به ديگران ثابت كني حرف تو همون ِ كه بر زبانت جاري ميش ِ فارغ از هر كنايه و اشاره‌اي ...

-چرا؟؟؟

اين چرا را ديگه خود ِ تو پاسخ بده........

***

اين روزها...

اين شبها...

آسمان خاطره‌ام ابري است...

منتظر باش...

مي‌بارم.............

***

حال اين روزهاي من:*

مَثَل نقاشي‌ي ِ كه قلم نقاشي رو روي بوم نقاشي شلاق وار ميكشه. راست... چپ... بالا... پائين

مَثَل تارزني‌ي ِكه سيمهاي تار در زير انگشتهايِ بي شكيبش پاره مي‌شه و خون از دستاش جاري.

مَثَل اون كوه‌نورديه كه بالاي قله ايستاده و دستاش رو باز كرده و مي‌خواد داد ميزنه...

مَثَل شناگريه كه از ارتفاع زياد راست و عمود شيرجه ميره تو آب و مي‌خواد در عمق آبها براي هميشه بمونه

مَثَل ي توپ پلاستيكي پر از آب ِ كه آماده تركيدن ِ......**

***

چقدر سختِ داشتن حسي فراتر از حسهاي پنج‌گانه...

چقدر سختِ گذر دلت به جايي فراتر از قيود زمان و مكان...

چقدر سخت ِ بدوني روح ِ دوستي اين روزها در حال عصيان و بي تابي و تو ...

تو تنها دستهايي داري براي دعا***...

 

پي‌نوشت:

*ديروز در تمامي راه سوار بر اتوبوس هذيان گفتن داشتم. خيره به بيرون از قابهاي شيشه‌اي اتوبوس، تمامي حرفهاي دل رو براي ذات ديوونه‌اش ديكته كردم. و چقدر سخت ِ گوش دادن و حرف زدن با دل در يكي از اماكن عمومي . سختي كار در اين ِ كه مجبوري تمام حرارت بدنت رو جمع كني توي چشمهات تا با هُرم اون اشكهاي مهمان شده در خونه چشمهات رو خشك كني و نذاري كسي از طوفان چشمهات باخبر شه.

**ميدونم ي ِ روز مجنون مي‌شم و جنون كار خودشو ميكنه... 

***دل خواهر داغ برادرديده از جنس شيشه نازكي ِ كه با وزش باد تندي هم ميشكن ِ. احتياجي به سنگ نيست.

........

اين روزها سخت خسته‌ام. خسته از درجازدن... خسته از بي حوصلگي. خسته از عاري از شوق بودن. خسته از بي برنامه‌گي... خسته از تكرار... خسته از خودم... خسته از خود ِ خودم.....

إِلی مَتی أَحارُ فیکَ یا مَولای؟!

*** حلول ماه رجب مبارك***

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 9:8  توسط سايه | 

ديروز در وبلاگ دوستي اين مطلب رو ديدم. هفته پيش در سالگرد بمباران سردشت، سكوت كردم... راستش از حرف زدن خسته شده‌ام. يادداشتهاي اين شهيد گوياست... گوياي همه چيز...

ميدانم طولاني است. براي كساني ميگذارم كه مايلند درد را بشناسند... حسش كنند... لمسش كنند...

اهل عافيت همين حالا اين صفحه را ببندند... برايشان وقت هدر دادن است.

***

 

برگه آخر :

اين صفحات جدا شده از دفترچه هاي گوناگون ، تنها صفحات باقيمانده از خاطراتي است كه همه سوزانده شده اند. مي خواهم خاطرات همسرم را با اين صفحه كامل كنم.

يك ماه پيش همسرم حميد كه تازه از آلمان بازگشته بود و حال عمومي اش خوب بود ، به صرافت افتاده بود تمام بدهي هايش را بدهد و امانتي ها را رد كند و كار عقب مانده اي در زندگي نگذارد... نميدانستم چرا ؟

روز پنجشنبه بود كه حالش بد شد. خود را به خانه رساندم دو ساعتي منتظر آمبولانس شديم. با لاخره همراه دوستش دكتر امامي كه او هم جانباز است به بيمارستان رفتند. چند ساعتي در اورژانس معطل شدند و حالش وخيم تر شد.  او را به بخش بردند و صبح روز بعد بدن بي جانش را به من تحويل دادند.

يك هفته طول كشيد به خودم بيايم. پرس و جو كردم ، شنيدم بدون دانستن سوابق شيميايي او و بدون اين كه بدانند بيش از ده سال است با ناي متورم به زندگي خود ادامه مي دهد ، با ديدن تنگي نفس سعي كرده اند لوله اي از ناي او رد كنند. نتيجه اش معلوم است...

خونريزي و خفگي ناشي از پر شدن ريه از خون و با لاخره شهادت.

اين يادداشت را به همراه خاطرات اش برايتان مي فرستم. تمام نوشته هايش مستند است. شايد مروري باشد بر بيش از بيست سال درد و رنجي كه هزاران مصدوم شيميايي غريبانه تحمل مي كنند...

نوشته همسر شهيد.

...

مدتي است به صرافت افتاده ام  خاطراتم را پاكسازي كنم. وقتي صفحات انبوه دفترچه خاطراتم را يكي يكي ورق مي زنم و خاطرات شيرين ، تلخ ، تكان دهنده و خاطره انگيز را مرور مي كنم دلم مي گيرد حتي خاطرات شيرين و خنده دار هم آن قدر سينه ام را مي فشارد كه نه تنها بغض ام ، كه وجودم مي خواهد بتركد.

 

خاطرات سوخته

( برگه هايي از دفتر خاطرات يك شهيد شيميايي)

تدوين : مهدي نيرومنش

ناشر : روزنامه همشهري

 

به جاي مقدمه

الان ساعت چهار بعد از ظهر چهارشنبه است و من كه چهار روز از عملم گذشته بايد چند روز ديگر اين جا در بيمارستان شهر (( همر )) آلمان بمانم تا قطعه اي را كه براي نايم ساخته اند آزمايش كنند. مي گويند با اين لوله تنفس براي شيميايي هايي مانند من آسان تر مي شود.

مدتي است به صرافت افتاده ام  خاطراتم را پاكسازي كنم. وقتي صفحات انبوه دفترچه خاطراتم را يكي يكي ورق مي زنم و خاطرات شيرين ، تلخ ، تكان دهنده و خاطره انگيز را مرور مي كنم دلم مي گيرد حتي خاطرات شيرين و خنده دار هم آن قدر سينه ام را مي فشارد كه نه تنها بغض ام ، كه وجودم مي خواهد بتركد.

وجه مشتركي در اغلب خاطره ها وجود دارد. اين كه همگي حس هاي شخصي من هستند و فقط من مي فهمم كه چه نوشته ام. براي همين ، امروز تصميم گرفتم همه را بسوزانم. اما قيل از سوزاندن يك كار ديگر بايد انجام دهم ، آن هم جدا سازي است.

برخي صفحات به من تعلق ندارند و من حق ندارم آن ها را بسوزانم. گويي من آن جا بوده ام تا ببينم و بشنوم و بنويسم ، براي همه مردم. از امروز اين صفحات را جدا مي كنم تا ببينم سرنوشت آن چه مي شود.

 

 

برگه اول :

از روزي كه خرمشهر آزاد شده ، بمب هاي شيميايي امان اين شهر ويران را بريده است. به همراه برادر مسرور بايد يك گروه خارجي را همراهي كنيم تا از خرمشهر بازديد كنند. چند پيرمرد كه مي گويند پرفسور هستند به همراه چند تا عكاس اروپايي و يك عكاس ايراني. اروپايي ها با ديدن من تعجب كردند. شايد انتظار نداشتند نوجواني را در قد و قواره و شكل و شمايل من در لباس نظامي ببينند.

با اين كه خطر آلودگي شيميايي در مناطقي كه بازديد مي كرديم ، شديد نبود اما همه گروه از ماسك و بادگير استفاده مي كردند.

يكي از پيرمردها به نام پرفسور هندريكس كه از بقيه سرزنده تر بود سعي  مي كرد با من ارتباط برقرار كند. دست آخر هم يك خودكار به من هديه داد. لابد فكر مي كرد من با پدرم به پيك نيك آمده ام و اين لباس را هم از سر شيطنت كودكانه به تن كرده ام.

پرفسور هندريكس به يكي از خبرنگاران مي گفت ، اگر يك سرباز ايراني با تجهيزات كامل پدافند شيميايي هنگام بمباران در خرمشهر مي ماند ، حتماً كشته مي شد. زيرا حجم مواد شيميايي حتماً به پوست و ريه او نفوذ مي كرد.

با خودم فكر مي كنم آيا اين اروپايي ها مي توانند باعث شوند صدام از عواقب اين كار بترسد.

دوستم ياسر مي گويد ، اين اروپايي هاي ... از يك طرف مواد شيميايي را به صدام مي دهند و از يك سو مي آيند بررسي كنند چقدر پدر و ما  را در آورده تا بمب هاي شيميايي را بهتر درست كنند.

 

برگه دوم :

امروز با ياسر به بيمارستان ساسان تهران رفتيم. يكي از بچه محل هايشان كه در گردان عمار است تازه از اتريش برگشته. آن ها يك گروه بودند كه براي درمان تاول هاي شيميايي به آنجا رفتند. سه نفر از گروه به شهادت رسيده اند.

تعريف مي كرد در بيمارستان اتريش ، اجازه ملاقات با هر كسي را نداشتند. بيشتر دانشجويان ايراني مقيم اتريش دور و بر آن ها بودند و غذا ي ايراني براي آنها مي بردند. يكي از آن ها به نام دكتر نهاوندي كه رئيس انجمن اسلامي دانشجويان اتريش بوده تصميم مي گيرد براي آن سه نفر كه شهيد شدند تشيع جنازه راه بياندازد. اما پليس اجازه خروج جنازه ها را نمي دهد. آن ها هم سه تا جعبه خالي با روكش پرچم ايران در خيابان روي دست مي گيرند جمعيت زيادي از مسلمانان ترك و ايراني و عرب جمع مي شوند . پليس فكر مي كند آن ها جنازه اند حمله مي كند و با جعبه هاي خالي رو به رو مي شود...

بنده خدا از اروپا فقط يك تخت و يك اتاق را ديده است و چند تا خاطره از دانشجويان.

 

برگه سوم :

ديشب همه بچه هاي گردان زهير ، شيميايي شدند و به عقب رفتند. تمام جزيره مجنون آلوده است. ما هم بايد تا فردا برگرديم. سيد كه از قديمي هاي جنگ است مي گويد قبل از آزادي خرمشهر ، عراق فقط چند بار گاز اشك آور و تهوع آور استفاده كرد اما بعد از فتح خرمشهر انواع و اقسام بمب هاي شيميايي نيست كه مرتب روي سر بچه ها نريخته باشد.

بايد ضربه فتح خرمشهر خيلي كاري بوده باشد كه صدام تير خلاص خودش را بزند و از يك سلاح ممنوع استفاده كند. آن هم اين قدر علني.

چند روز پيش برادر مسرور را ديدم ، مي گفت آن پيرمردي كه از تو خوشش آمده بود دوباره به ايران آمده است . او از سفر قبلي مقداري موي سر يك زن را كه در بيمارستان اهواز در اثر تماس با گاز خردل شهيد شده با خود به بلژيك برده بود. خبرنگار ها گفته اند دروغ مي گويي كه عراق از گاز خردل استفاده كرده است.

پرفسور هندريكس در شيشه را كه موهاي زن در آن بوده باز مي كند و مي گويد اين موها را لمس كنيد. اگر دروغ باشد كه هيچ اتفاقي نمي افتد ولي اگر راست گفته باشم و دست شما تاول بزند كاري از من بر نمي آيد. چون سولفو (خردل) پادزهر ندارد.

تازه متوجه شدم چه بايكوت خبري شديدي عليه ما حكمفرماست.

 

برگه چهارم :

امروز صبح در جفير بچه هاي لشگر را ديدم كه دم بهداري صف كشيده اند. مي گفتند گاز اعصاب خورده اند. عصبي و وحشت زده به خود مي لرزيدند. صحنه رقت انگيزي بود. بچه هاي دوست داشتني و نترسي كه هيچ كس حريف آن ها نمي شود به بيماران رواني تبديل شده بودند.

با خودم فكر كردم دشمن چقدر حقير و زبون است كه به جاي مقابله مردانه و رو در رو از سم استفاده مي كند. شايد دشمنان ائمه هم از وحشت رويارويي با آن ها به سم روي مي اوردند. چنين دشمني مي ترسد به حقانيت حريف و به قدرت و توان او اقرار كند. قانون جنگ مي گويد بايد در مقابل كسي كه توان بيشتر دارد و حق با اوست تسليم شد.

در اين جنگ ، هم حق با ماست و هم توان و روحيه ما با لاتر است. پس چرا صدام تسليم نمي شود و هر چه در ميدان جنگ كم مي آورد با سلاح شيميايي جبران مي كند؟

 

برگه پنجم :

اولين بار است فاو را مي بينم. به نظرم فرماندهان عراقي ديوانه شده اند كه دستور مي دهند اين قدر مواد شيميايي در اين شهر خالي شود... شايد ياد از دست دادن خرمشهر افتاده اند. اين جا ديگر مثل مناطق ديگر كسي پس از حمله شيميايي به عقب نمي رود. بچه ها مي ايستند تا ديگر توانشان تمام شود. هر كس اين جا نفس بكشد آلوده مي شود. صادق ميگويد از شنود قرارگاه خبر گرفته يك گردان عراقي هم شيميايي شده. جهت باد مكر دشمن را به خودش برگردانده . گر چه آن بدبخت هايي كه شيميايي شدند به احتمال قوي جيش الشعبي بوده اند. سرفه و سوزش چشم اين جا طبيعي است . هر كس مي آيد دست خالي بر نمي گردد. فكر نكنم بتوانم تا فردا دوام بياورم.

آيا فاو در صفحه زمين به فراموشي سپرده شده است ؟ چه كسي جز خدا مي بيند ظلمي را كه در اين شهر رخ مي دهد ؟

 

برگه ششم :

چند هفته اي است كه صالح يك كبك را كه بالش زخمي شده نگهداري مي كند. وقتي به خط آمديم چون كسي در كرخه نماند مجبور شد پرنده را با خود به خط مقدم بياورد. بيشتر از چند متر نمي تواند بپرد ولي پاهاي تيزي دارد.

بعد از ظهر پريروز  كه خط از هميشه آرام تر بود صالح رهايش كرده بود هوايي بخورد. ديگر جلد شده بود. وقتي مستقيم به سمت عراقي ها رفت زياد نگران نشديم. عصر بود غير از چند نفر كه نگهباني مي دادند بقيه در حال استراحت بودند. صالح كنار من در سنگر دراز كشيده بود و چفيه اش را روي صورتش انداخته بود كه ناگهان با پرت شدن چيزي روي سينه اش همه از جا پريديم. باور كردني نبود كبك بيچاره در حالي كه از چشم و دهانش ترشحات كف مانند خارج مي شد در دستان صالح جان داد. لحظاتي در حيرت گذشت تا با فرياد يكي از بچه ها كه شاهد وضع پرنده بود همه به خود آمديم . بلافاصله از سنگر بيرون پريد و داد كشيد : شيميايي زدند ! شيميايي!

حدس او درست بود . پرنده بيچاره به محل اصابت بمب شيميايي نزديكتر بود و پيغام رساني اش كه با مرگش همرا بود سبب شد يك گردان به موقع خبر شوند و ماسك ها را بزنند.

عامل تاول زاي خردل زده بودند . به زودي محلش كشف شد و چاله بمب ها با خاك پوشانده  شد و محدوده آلوده تعيين شد.

با ديدن اين صحنه تازه فهميدم مفهوم سلاح كشتار جمعي چيست! سلاحي كه هر جانداري را بي جان مكند.

در اين فكرم كه زورمداران و اسلحه سازان منتظر نمي مانند تا سلاحي متعارف شود و سپس از آن استفا ده كنند؟ آيا اين كه در عقبه خط در حال تردد يا كاري هستي و ناگهان يك توپ اتريشي بدون سوت يا هيچ نشانه اي كنارت منفجر مي شود غير متعارف نيست ؟

صدام ملعون هم اين وظيفه را به عهده گرفته است تا سلاح شيميايي را متعارف كند! آيا اين مصاديق پيشرفت سلاح جنگ افروزان است ؟ تا كسي نبيند در نمي يابد چه تفاوتي ميان سلاح شيميايي و سلاح هاي متعارف وجود دارد.

 

برگه هفتم :

همين امروز صبح به كانال پرورش ماهي رسيديم. شلمچه از مناطق بسيار آلوده است.امروز براي سومين بار شيميايي زدند . حالم به هم ريخته است. همراه بقيه به عقبه آمده ام. در بيمارستان با ديدن وضع بچه ها خجالت مي كشم بگويم شيميايي شده ام.

تاول هايي روي پشت يكي از بچه هاست كه نيمي از پشت او را پوشانده. چشم عده اي نمي بيند و ترشحات ناجوري دارد. نفس ها بريده بريده است. حتي با اكسيژن به زحمت نفس مكشند ،انگار ريه هاشان پر از اب است.

چشم بعضي ديگر سرخ شده و عصبي و به هم ريخته مي لرزند. برخي آرام دراز كشيده اند. برخي نشسته اند و نمي توانند دراز بكشند. اوضاع وخيمي است.

كسي را نديدم روحيه اش را باخته باشد ، ولي وضعيت بلاتكليفي است. اگر قرار باشد جنگ اين طور پيش برود چه مي شود، صدام از انواع و اقسام بمب هاي شيميايي استفاده كند و ما سكوت كنيم و هيچ كس به داد ما نرسد ؟

 

برگه هشتم :

امروز از گردان مرخصي گرفتم و همراه برادرم كه در لشگر مسئوليتي دارد به يك روستاي مرزي در استان كردستان رفتيم. متاسفانه تا آخر سفر هم نفهميدم نام اين روستاي كوچك چيست ، چون تمام مردم ان به شهادت رسيده اند. آن هم با گاز شيميايي اعصاب. هنوز يك ماه از حمله شيميا يي صدام به حلبچه با گاز اعصاب نگذشته است و برخي صحنه ها كه در فيلم ها و عكس ها از حلبچه ديده ام برايم تداعي مي شود.

گاز اعصاب بلافاصله پس از تاثير بر انسان و حيوانات و مرگ آني آْنها در محيط تجزيه مي شود و اثري در آب و خاك محيط به جا نمي گذارد. تنها با بررسي كيفيت مرگ افراد مي توان نوع گاز را تشخيص داد.

در حلبچه ، مردم هنگام فرار بر زمين افتاده و جان داده بودند و آثاري از ضجر و درد در آن ها ديده نمي شد. اما مردم اين روستاي كوچك كه با ده بمب مورد حمله قرار گرفته پس از درد و زجر فراواني به شهادت رسيده اند. چنگ زدن به موي خود لباس يا خاك را در اغلب آنها ديدم.

ظاهراً گاز اعصابي كه در حلبچه استفاده شده بود اول مغز را از كار مي اندازد لذا مرگ در آرامش رخ مي دهد.در حالي كه در اين نوع گاز تا آخرين لحظه جان دادن مغز هوشيار است و ريه پر از آب مي شود و خفگي با ريه پر از آب خيلي دردناك است.

استقبال مردم حلبچه از ايرانيان وجود حقير صدام را به خشم اورد و دستور استفاده از گاز اعصاب با مرگ آسان را داد و معلوم نيست با چه خصومتي دستور بمباران وسيع اين روستا را داده است و از مرگ زجر آور آن ها لذت برده است.

 

برگه نهم :

امروز با يك دختر بچه در بيمارستان ساسان آشنا شدم. از سردشت آمده است. سه سال از پايان جنگ مي گذرد و يك دختر بچه پنج ساله كه به شدت دچار عارضه هاي شيميايي است. از مادرش پرسيدم  گفت در حادثه هفتم تير ماه شصت و شش شيميايي شده. بعد توضيح داد ان روز صدام با 9 بمب خردل شهر مرزي سردشت را مورد حمله قرار داده كه حدود صد نفر به شهادت رسيده اند و چند هزار نفر شيميايي شدند.

يادم آمد حلبچه در اسفند همان سال مورد حمله شيميايي قرار گرفت. گاز اعصاب همه مردم شهر حلبچه را در جا كشت و صحنه هاي دلخراشي به وجود آورد. به همين دليل همه دنيا حلبچه را شناختند. اما چون سردشت يك شهر ايراني بود و تبليغ در مورد ان ممكن بود روحيه مردم را تضغيف كند در سكوت ماند.

الان چه بايد كرد ؟

دخترك سرفه هاي شديدي مي كند. مادرش براي پزشك مشكلات اش را مي شمارد. سرماخوردگي هاي پياپي سوزش چشم و بوي بد دهان و شايد مشكلاتي كه خودش هم نمي دانست.

مادرش مي گفت سالي دو سه بار مجبور است براي درمان به تهران بيايد ولي دخترش هنوز جانباز شناخته نشده است . او مي گفت مثل او صدها نفر در سردشت هستندو چون سردشت امكانات تخصصي ندارد مجبورند به اروميه يا تهران يا شهرهاي ديگر بروند. اين ديگر يك مظلوميت مضاعف است.

 

برگه دهم :

بنياد مي گويد تا درصد تعيين نشود هيچ هزينه درماني تعلق نمي گيرد. چند آزمايش ريه داده ام هزينه اش صدوبيست هزار تومان شده است. گفتند بايد از بيمه بگيري. در سالن انتظار بيمه در نوبت نشسته روزنامه مي خواندم. ناخواسته حرف هاي دو خانم پشت سري را مي شنيدم.

معلوم است اغلب حرف ها در مورد چيست!

-    مهناز رو هفته پيش تو هفت حوض ديدمش. يه خواستگار براش اومده شيمياييه ! گفتم نري زنش شي ها ! اينها بچه دار نميشن ! خودش هم يك چيزهايي...

صدايم كردند و بلند شدم. خانمي از پشت كيوسك شماره شناسنامه خواست.

اولش نشنيدم چه ميگويد سرم را جلوي پنجره شيشه اي بردم بوي دهانم به او خورد با حالت چندش ناكي عقب رفت. برگه ها را گرفتم و به اتاقي وارد شدم. خانمي برگه ها را وارسي كرد و پرسيد : حالش بده ؟

لابد حدس زده بود كسي با چنين آزمايشهايي در اين بعد از ظهر گرم تابستان بايد زير كولر خارجي اكسيژن ساز در حال استراحت باشد.

نخواستم بگويم خودم هستم. گفتم : شيمياييه ! بدون اين كه سرش رو بلند كنه گفت : آخ اي !! اين ها مي ميرند همه شان ، نه ؟

هفته گذشته تلويزيون فيلم تكراري يك جانباز شيميايي را پخش مي كرد كه سرطان داشت . معلوم نبود چرا صورتش ورم شديد كرده بود. احتمالاً سيستم ايمني بدنش از كار افتاده بود. اسمش محمدرضا شاهرخ بود. عاقبت هم شهيد شد.

مجيد مي گفت هر وقتشبكه خبر اين جانبازهاي شيميايي دم شهادت را با آن وضع رقت انگيز نشان مي دهد دخترم مي پره بغلم ميگه : بابا تو هم اينطوري مي شي ؟

مي گفت هر شب كه اخبار تشييع جنازه يك شهيد شيميايي را نشان مي دهد تا چند روز خانواده من به هم مي ريزد. با هر تماس تلفني منتظر يك خبر از من هستند. وقتي دخترم از مدرسه مي آيد با نگراني سراغ من را مي گيرد و مي پرسد : بابا كو ؟!

 

برگه يازدهم :

امروز بالاخره قرار است كميسيون پزشكي بنياد مستضعفان و جانبازان تكليف من را معلوم كند.

در كوران جنگ فكر مي كردند مهم ترين مشكلي كه گاز خردل ايجاد مي كند مشكل پوستي است. چون تاول هاي شديد روي بدن  رزمنده ها ظاهر مي شد. بعد فكر كردند مشكل چشم حادتر از مشكل پوست است. چون پوست پس از مدتي بهبود پيدا مي كند ولي چشم تازه مشكلاتش شروع مي شود. الان پس از گذشت سال ها از پايان جنگ دريافته اند مشكل اصلي مصدومان شيميايي مشكل ريه است. كسي هم كه ريه اش را از دست بدهد درماني ندارد.

احتمالاً چند سالي هم بايد بگذرد تا بفهمند هر كس در منطقه آلوده بوده بايد تحت آزمايش و درمان قرار بگيرد. از جمله آن رزمنده اي كه الان دور از امكانات پزشكي در روستايي مشغول دست و پنجه نرم كردن با مشكلاتي است كه نمي شناسد.

نگاه مردم هم به شيميايي ها بهتر از اين نيست. ظاهر سالم را مي بينند و نمي دانند اين آدم نه مي تواند بدود نه مي تواند از پله بالا برود نه در الودگي شهر تردد كند و نه نفس راحت بكشد.

 

برگه دوازدهم :

در سالن انتظار بيمارستان نشسته ام كه يكي از بچه هاي شيميايي با ماسك وارد مي شود. او را پيش از اين ديده ام ولي سلام و عليك نداريم. به سراغ اطلاعات مي رود. مردي آن جا سيگار مي كشد. ريه اش تحريك شده و در حالي كه سرفه هايش شروع شده به مرد اشاره مي كند تا سيگارش را خاموش كند .

مرد نگاه سنگيني به سر تا پايش مي اندازد و با چند پك عميق سيگار را در جا سيگاري سطل بيمارستان خاموش مي كند. سرفه هاي بنده خدا امانش را بريده . با چهره اي سرخ شده و چشمان  خيس و سرفه هاي عميق و چندش ناك از بيمارستان بيرون مي رود.

يك خانم و آقاي آن چناني كنارم نشسته اند. مي شنوم كه مرد مي گويد: بيمار سلي آمده اينجا همه را آلوده كند. صاحب ندارد اين بيمارستان!

به بخش ديگري مي روم ظاهراً ماده ضد عفوني زده اند ريه ام تحريك مي شود. ماسك مي زنم . دختر بچه قشنگي جلب ماسك من شده . سمت من مي آيد و خيره خيره نگاه مي كند. يك شكلات به او مي دهم مادرش متوجه است. لحظه اي بعد مادرش را مي بينم كه شكلات را از دستش گرفته در سطل آشغال مي اندازد و دستان دخترك را با دستمال كاغذي پاك مي كند. بايد به طبقه بالا بروم. منتظر آسانسور هستم. جمعيت زياد است. در آسانسور باز مي شود و من همراه جمعيت داخل مي شوم. همه فشرده ايستاده اند. دو زن جا مي مانند. يكي به من اشاره مي كند و مخصوصاً بلند مي گويد مردم رعايت ديگران را نمي كنند ! هجوم ميارن تو آسانسور ! ناسلامتي جوونيد دو طبقه رو با پله بريد.

در آسانسور بسته مي شود از داخل آينه براندازي مي كنم در اين جمع تنها جوان من هستم!

كارم تمام شده و از در بيمارستان بيرون آمده ام. يك جانباز ويلچري مي خواهد به خيابان برود ولي پل مناسبي نيست. دو نفر سعي مي كنند او را از جوي آب عبور دهند. تلاش  زيادي مي كنند ولي بالاخره به دليل بي تجربگي ويلچر سرنگون مي شود و جانباز نقش زمين مي شود.

خدا رحم كرد توي جوي لجن نيافتاد.

عجب روزي بود امروز!

 

برگه سيزدهم :

امروز همراه دو نفر از بچه هاي شيميايي به آلمان آمديم و در خانه جانبازان در شهر كلن اتاقي به ما دادند. اين خانه قديمي و اشرافي در تصرف پدر زن سابق شاه معدوم بوده. كلن شهر خوش آب و هوايي است به دور از هياهوي شهرهاي صنعتي. مقابل خانه جانبازان رودخانه راين است. كنار رودخانه فضاي دل انگيزي است براي نشستن. همه بچه هاي جنگ خالي !

اين جا فهميدم در جمع براي تعداد محدودي از سي چهل هزار جانباز شيميايي كه مي گويند داراي پرونده اند امكان چنين سفري مهيا مي شود. نمي دانم چند بسيجي عاشق اين جا روي اين نيمكت ها نشسته اند و بعد ها به شهادت رسيده اند. فضاي عجيبي بر اين محيط حاكم است. شايد هم فقط من چنين حسي دارم.

آيا مردم خواهند دانست جوانانشان در غربت چه دردها و رنج هايي را تحمل كرده اند ؟ چه دلتنگي هايي در كنار كارون و دز و اروند و كرخه و چه بغض هايي در كنار راين!

 

برگه چهاردهم :

در اين سفر با يك خانم جوان آشنا شدم كه با همسرش براي درمان به آلمان آمده است . باز هم حادثه هفتم تير ماه شصت و شش و 9 بمب خردلي كه به شهر سردشت اصابت كرد. وقتي بمب در ده متري منزل خانم پروين واحدي منفجر مي شود او در حمام بوده است. مي شود حدس زد گاز خردل كه به پوست خشك و دست و صورت بچه آن آسيب را مي رساند او را به چه وضعيتي انداخته باشد.در همان زمان به دليل وخامت حالش به اتريش اعزام شده و پس از قطع علائم حياتي به سردخانه منتقل شده است و به طور تصادفي بخار جمع شده در نايلون مقابل بيني اش او را نجات داده و دوباره به زندگي بازگشته است.

او تعريف مي كرد پس از اصابت بمب گرد سفيدي بر سر و صورت بچه هايي كه در كوچه بازي مي كردند پاشيده شده و الان هم آن ها زنان جوان صاحب فرزندي هستند كه نيمي از عمرشان را مجبورند در بيمارستان سپري كنند. يك نفر را هم نام برد كه در آن تاريخ سرباز بوده و هنگامي كه با شنيدن خبر حمله شيميايي به سردشت مي رسد در مي يابد مادر و پدر و مادر بزرگ ها عمه ها و عمو ها خاله ها و دايي هايش همه و همه را از دست داده است از آن جا كه مصدومان سردشت در بيمارستان هاي كشور پراكنده شده بودند براي ديدن برادرش به مشهد مي رود و مي فهمد روز قبل به شهادت رسيده است. سپس به تبريز مي رود تا خواهرش را ببيند و در مي يابد صبح همان روز به شهادت رسيده است.

حتي نقل اين خاطرات هم ازار دهنده است.

مي گفت سردشت يك بيمارستان فوق تخصصي دارد كه فقط پزشك عمومي دارد. اين بيمارستان با همكاري سازمان منع سلاح هاي شيميايي opcw   و دفتر مقام معظم رهبري تاسيس شده است.

مردم سردشت همگي اهل سنت هستند و اين شهر تنها شهر كرد نشين در استان آذربايجان شرقي است!

در طول جنگ هرگز اين شهر كه چند كيلومتر بيشتر با مرز فاصله ندارد از ساكنان غير نظامي خالي نشده است. مردم اين شهر در طول جنگ به بمباران هاي هواپيما ها عادت داشته اند و حتي مي گتند اگر براي هواپيما هاي عراقي هنگام بازگشت بمبي باقي مي مانده حتماً آن را در سردشت خالي مي كرده و مي رفته. اما اين بار گاز خردل صد و سي شهيد و هزاران مصدوم شيميايي بر جا گذاشت.

 

برگه پانزدهم :

...

 

 .......

برگرفته از وبلاگ http://www.beeedaad.blogfa.com/

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 9:3  توسط سايه | 

 

بعضي روزها چه بي بركت مي‌شوند. روزهايي مثل پنج شنبه و جمعه‌اي كه گذشت. نه... روزهايي مثل تمامي روزهاي پانزده  ماه گذشته من. نميدانم چرا ولي دلم مي‌خواهد از اين جمعه بنويسم... شايد براي اينكه گهگاه برگردم و بخوانم و ياد عهدي بيفتم كه بستم...

جمعه اين هفته براي خودم كلي برنامه داشتم. يعني كلي كار كه بايد انجام مي‌شد كه نشد... همين است كه مي‌گويم بي بركت است...

بي‌بركتي روزها دست خود ِ ماست. از همان اذان صبح كه بجاي وفاي به عهد هفته‌ي پيش سر بر اطاعت از وسوسه شيطان گذاشتم و دعاي ندبه زير آسمان دم طلوع را ارجاع دادم به وقت ديگري از روز، بركت از روزم رفت.

جمعه گذشت. بايد به مادر بهرام زنگ ميزدم براي تبريك روز مادر كه ميدانم اين روزها منتظر تماس من است كه زنگ نزدم*... بايد به علي زاهدي زنگ ميزدم براي برنامه كوله پشتي كه تلفن نكردم... بايد با ندا تماس مي‌گرفتم كه دو هفته است تصميم مي‌گيرم تلفن بزنم و ... بايد به آقايي تلفن ميزدم براي طرح پروژه مركز پژوهشهاي بازرگاني كه زنگ نزدم**... بايد با آذر تماس مي‌گرفتم براي مطرح كردن طرح پيشنهادي آرزو كه زنگ نزدم...

بايد سوالهاي آزمون رو براي امتحان(...) طرح مي‌كردم كه فقط كتابهارا آوردم و چيدم روي ميز و نگاهش كردم...

بايد كمي اكسس مي‌خوندم و آماده مي‌شدم براي كلاس امروز كه تنها كاري بود كه كمي انجام شد.

بگذريم از كارهاي وعده داده شده از هفته‌ها و روزهاي قبل مثل جبران عقب‌افتادگي دروس زبان انگليسي... كارهاي خياطي... ويراستاري رساله‌ام... نوشتن ِ حرفهاي دلم... ووو

تنها كار مفيد اين جمعه بازي با دلارام بود و كمي بحث پيرامون فيلم و رمان آن هم به بهانه پخش " جين اير" از شبكه چهار. و اگر تماشاي فيلم را هم نام ببرم تماشاي سريال " جواهري در قصر"  و " آنتوان فيشر" ما بقي فيلمهاي ديروز ارزش ديدن نداشت. البته بجز باغهاي كندلوس كه به علت تداخل با يانگوم نديدم.

بدتر از همه اين است كه بعد از گذراندن يك روز بي‌بركت در آخر شب ببيني دوستانت انلاين هستند و حتي زحمت يك سلام و احوالپرسي را هم به خودشان نمي‌دهند... و براي هزارمين بار به تو ثابت شود فقط وقتي تو برايشان وجود داري كه نمي‌دانند وقت خالي‌اشان را چگونه پر كنند... اينجاست كه بعد از يك روز بي‌حوصلگي و سردرگمي با بغضي در گلو به رختخواب مي‌روي و بعد از نيم ساعت تنها راه خوابيدن را در راندن سايه‌هاي خيالت مي‌بيني***...

پي‌نوشت:

* شانزده سال است كه در روز مادر به مادري تبريك مي‌گويم كه تجربه مادري را يك بار داشت و صبورانه در فصل‌برداشت، نظاره‌گر چيدن گل باغش توسط طوفان شد.

** چقدر برخي خاطرات دور به نظر مي‌رسند. زماني براي انجام كاري دنبال بهانه بودم و امروز دنبال بهانه براي انجام ندادنش.

*** عهدي بستم كه قَسَم مهر شده بر آن يكي از محكم‌ترين قَسَمهاي زندگيم بود.

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 14:11  توسط سايه | 

دلم ميخواست امروز چيزي مي‌نوشتم

اما قلم ياري نكرد

پس اكتفا ميكنم به آرزويي ساده

***

بانوي آبها

بانوي آفتاب

بانوي آينه

مي‌خواهم امشب در عِطر ِ حضورت گم شوم...

...

به دنبال نشاني از تو رَدّ تمام ياسهاي جهان را گرفته‌ام

اما گم شدم...

بگذار در جاي ِ نوراني‌ ِ قدمهايت

در عطر ِ ياس ِ لباس ِ مادر ِ پدرت

گیج شوم و

مست...

چقدر دلم می‌خواهد امشب

زير ِ چادر ِ مِهرت قرار گيرم

و دستهاي ِ دست‌آس چرخانده‌ات

گونه‌ام را نوازش كند...

بانوي ِ شبهاي ِ راز

مي‌شود من امشب همسايه‌ات شوم

و نامم در كف ِ مهتابي دستهاي ِ آسمانيت

ريخته شود

و

مرا هم دعا كني...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 0:14  توسط سايه | 

همه چيز بود. و تنها عهدي گرفته شده بود بر نزديك نشدن به درختي. همه چيز بود و... و من اشرف مخلوقاتم. شرف داده شده به عقل. به اختيار و تصميم. به قدرت يادگيري. با اجازه آموختن. با توصيه كسب دانش... همه چيز بود و عهدي كه گرفته شده بود. همه چيز بود و ... وسوسه آمد در لباس توجيه. در مقام كنجكاوي. در بيان تجربه. از نگاه آزمودن... و من رانده شدم...........

 

***

اين روزها آزمون وسوسه پس ميدهم درست مانند جدم... اصلاً اين آزمون از ازل براي خاندان من نهاده شد. و چه سخت است سربلند و پيروز بيرون آمدن از آن...

براي من هميشه چنين بوده... بعد از گرفتن دستور بر انجام كاري تمامي امور بر محوري مي‌چرخد كه شرايط به نفع ترك آن كار است... اينجا آزمون وسوسه برقرار مي‌شود. با همان توجيه ، در همان لباس و مقامي كه براي جدم برگزار شد...... من امروز در جلسه آزمونم.... برايم دعا كنيد.......

 

                                                                   

 

اما اين هفته " مدار صفر درجه"

 

تمامي متن شعر "پل الوار"  كه گهگاه توسط شهاب حسيني خوانده مي‌شود را اينجا مي‌گذارم و جمله اين هفته را مشخص‌تر

 

زمستان گذشته است

گل ها شکفته اند

باز زمان نغمه سرايي فرا رسيده است

و تو ای کبوتر من که در شکاف صخره ها و پشت سنگ ها پنهان هستی

بيرون بيا و بگذار صدای شيرين تو را بشنوم و صورت زيبايت را ببينم

زيرا اکنون ديگر زمستان به پايان رسيده است.

تو را به جاي همه کسانی که که نشناخته ام دوست می دارم.

تو را به جای همه روزگارانی که نمی زيسته ام دوست می دارم.

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب مي شود و برای خاطر نخستين گلها.

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم.

تو را به جای همه کساني که دوست نميدارم دوست می دارم

سپيده که سر بزند در اين بيشه زار خزان زده شايد دوباره گلی برويد شبيه آنچه در بهار بوييديم

پس  به نام زندگی هرگز مگو هرگز....

 

* آهنگ روي وبلاگ هم كه تيتراژ سريال مدار صفر درجه است با صداي زيباي خواننده محبوب من عليرضا قرباني

وقتی که من عاشق شدم
شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و
عالم به آدم سجده کرد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 17:30  توسط سايه | 

 

پيشه من عاشقي است

در اين پيشه هيچگاه بيكار نبوده‌ام

اگرچه هميشه متاعم به گرانترين بها فروش رفته است

درد ِ فراق *

***

جملات برگزيده اين قسمت از سريال مدار صفردرجه **

" چونان كه آغاز كرده‌اي هميشه بر همان خواهي بود"

" عشق مثل سرفه مي‌مونه نمي‌شه پنهانش كرد"

" تنهايي گاه آدمها را به هم نزديك مي‌كنه، حتي شبيه مي‌كنه. فراتر از مرزهاي جغرافيايي"

***

اينم ي ...

گفت: دكتر میگه زخم معده داری.

گفتم: چرا؟ تو كه سنی نداری!

و نگام بر سایه كشیده بر پشت چشماش ثابت موند.

گفت: همش تقصیر این زندگی كارمندی ِ!

گفتم: چطور؟

و به خودم گفتم" یاد بگیر! چه خط چشم ماهرانه‌ای. عمراً چند ساعت هم وقت بذاری بتونی اینطور سایه و خط چشم رو بكشی"

گفت: خب زندگی كارمندی كه برای آدم وقت صبحانه خوردن نمیذاره!!!

اجباراً از صورت نقاشی شده َش چشم برداشتم و به روبرو خیره شدم. تحمل بوی دهانش رو نداشتم!!!!

***

براي به روز كردن فكرهايي داشتم. يعني حرفهايي و برگزيده‌هايي. حرفهاي اين روزهايِ دل ِ سرگردانم و برگزيده‌هايي از يك كتاب... خواهم نگاشت در زماني كه فرصتي بيابم براي فراغت بال و آسودگي ذهن. اين چند سطر را نوشتم ( درحالي كه خمار يك خواب عميقم) به احترام گرامي دوستي كه اين روزها سراغ به روز شدن اين صفحه را مي‌گرفت.

 

* در پاسخ به دوستي كه از سابقه‌ي خراب ِ روزگار من مي‌پرسيد

** تقديم به آنهايي كه پيگير اين جملات‌َاند

 پي‌نوشت:

شعر روي وبلاگ از همان دوستي است كه دور است با صداي گرم و دلنشين خودش. اميد آنكه در پناه لطف حق سلامت باشد و مويد.

گفتم به راهت منتظر با دل مدارا مي‌كنم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 0:46  توسط سايه |