تبليغاتX
سایه های خیال
کاش یک شب کوهها طغیان کنند........جاده های دور را ویران کنند

 

 -          خوبی؟

-          ...

خوبم... شاید... نمیدانم... جواب این سوال ساده چقدر سخت است...

..........

تو را كه از من بگیرند همه وجودم خالی میشود... باور كن... روزهایی كه تو نیستی به نظر میرسد روزهای خوبی باید باشد اما نیست. تو كه نباشی قلبم نمی‌تپد... ضربانش بالا و پائین نمی‌رود... تو كه نباشی میشوم یك آدم آهنی... یك ربات... به ظاهر همه چیز خوب است... یعنی تو كه نباشی همه فكر میكنند حال من خوب است... باید بگویم خوبم!... اما درست نیست. به خودم كه نمی‌توانم دروغ بگویم... روزهایی كه تو نیستی روزهای نحس آفتابی است... در سرمای ِ نبودنِ تو، گرمای ِسایه‌ی ِحضور غریبه‌ها می‌سوزاندم... روزهایی كه تو نیستی روزهای پوچی است... روزهای غریبه‌گی... روزهای گم‌شدن در راههای هموار و بدون پیچ و خم... روزهای شلوغ و پر ازدحام ِ پر از سكوت... روزهای سرگشتگی در وادی امن پر از نشان و تابلو ... روزهایی با آسمان ِصاف و بدون ابر‌ اما خاكستری ...

روزهایی كه تو نیستی، در دنیای منظم و مرتب و امن ِ همه چیز در جای خود، من گم میشوم... محو و گم...

اما من ... شاید باور نكنی در این روزهای پر از آرامش ِ بی دغدغه و عاری از تشویش، از خدا تو را میخواهم... تو را كه حضورت نشانه‌ی غم است ... تو را كه اگر باشی و همره من شوی ، به گمان اهل عافیت روزهایم پر از اضطراب است و بی‌تابی... تو را كه اگر مهمان من باشی همه‌ي مهربانان دنیای اطرافِ من برای رفتنت دعا می‌كنند... تو را كه آرامش دریای چشمانم را به طوفانی تبدیل میكنی... تو را كه با وجودت ضربان قلبم نامنظم میشود ... اما می‌تپد... گرم و پر از عشق ...تو را كه ودیعه الهی هستی در عالم آفرینش... تو را كه رمز عبور برای ورود به شهر عاشقی هستی... تو را كه برترین هدیه از ماندگارترین ِ عاشقان ِ معشوقی*...

باور میكنی تو را می‌خواهم؟!... تو را ...تا با تو این دل چركین را شستشو دهم ... تا با تو چشمهایم را غسل دهم... تا با تو كویر تشنه گونه‌هایم سیراب شود ... تا با تو... همیشه عاشق بمانم... عاشقی كه درد فراق هیچگاه از یادش نرود... پس برای همیشه مهمان چشمانم بمان ای عصاره روح بیقرارم ... 

 

* " و اسئل الله بحقكم و بالشان الذی لكم عنده، ان یعطینی بمصابی بكم افضل ما یعطی مصابا بمصیبته..." خدای من به من عطا كن افضل ترین چیزی را كه به سبب رسیدن مصیبتی میدهی...

 

***

 

روي نيازم كجاست؟ سوي حسين است و بس

قبله قلبم كجاست؟ كوي حسين است و بس

 

سلسله عشقام، سلسله جنبان خداست

سلسله عشق چيست؟ موي حسين است و بس

 

ديدن وجه خدا هست مرا آرزو

وجه خدا اي عزيز روي حسين است و بس

 

بوي بهشت خدا از حرمش مي‌وزد

بوي بهشت خدا بوي حسين است و بس

 

رحمت و لطف وكرم، عشق و صفا در جهان

بخشش و جود و وفا، خوي حسين است و بس

 

روز جزا در امان،هركه رود اي عزيز

از بركات دم و هوي حسين است و بس

 

كوثر و حوض بهشت،جنت و نهر حيات

اندكي از قطره جوي حسين است و بس

 

ميلاد سروران جوانان بهشت

نور چشم نبي و ولي

حسين فاطمه

بر تمامي دوستداران آن حضرت مبارك

دامن علقمه و باغ گل ياس يكي است

قمر هاشميان بين همه ناس يكي است

سير كردم عدد ابجد و ديدم به حساب

نام زيباي اباصالح و عباس يكي است

شعبان شد و پيك عشق از راه آمد

عطر نفس يقية الله آمد

با جلوه سجاد و ابوالفضل و حسين

بك ماه و سه خورشيد در اين ماه آمد

 

اعياد شعبانيه مبارك باد

 

عيدانه فراوان شد، تا باد چنين بادا

 

 

       

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 3:12  توسط سايه | 

 

اين روزها عجيب دلم گرفته است. آنقدر كه با بهانه و بي بهانه مي‌گريد... راز اين دل‌گرفتگي را تنها تو ميداني كه كاش اين دل خونين تنها خانه‌ي تو بود و بس...

...

دلم بهانه‌ ميگيرد... بهانه‌ايي براي گريستن... و تو خوب ميداني دليل ِ بهانه‌جويي‌اش چيست؟... امسال هم آمدي و داري ميروي و من اهل تو نشدم... مثل سالهاي پيش ... مثل تمام سالهايي كه با سرعت برق و باد مي‌آيد و مي‌رود و من هنوز ايستاده‌ام بر نقطه‌اي ساكن و بدون حركت... نه كاش ايستاده باشم بر همان نقطه... گاه فكر ميكنم گامهايم رو به عقب است... عقب ... عقب... بايد مواظب باشم به زمين نخورم... مي‌گفتم مثل سالهاي پيش... تو آمدي در حاليكه منتظرت بودم... در حاليكه به عهد سال پيش فكر ميكردم... تو آمدي در حاليكه عزم كرده بودم با تو باشم... مال تو شوم... اما تو آمدي و من دوباره به رسم سالهاي پيش عهد شكستم... بودنت را نفهميدم... غافل شدم از اينكه باز ميروي... يادم رفت زمان سرعت باد و برق را دارد...  همان غفلت سالهاي پيش... همان فراموشي... همان...

دلم بهانه مي‌گيرد... بهانه‌ايي براي گريستن... اين شبهاي آخر با تو بودن چه تند مي‌گذرد... كاش زمان مي‌ايستاد... كاش برمي‌گشت... به همان لحظه‌اي كه آمدي... كه من منتظر بودم... منتظر راز و نيازهاي با تو ... در تو... " يا من ارجوه لكل خير........"

دلم بهانه مي‌گيرد... بهانه‌ايي براي گريستن... بهانه‌هاي گريستن را مي‌شناسي؟!...  آخ كه چه دلتنگ شده بودم براي يادشان... ذكرشان...

دلم تنگ مي‌شود ... تنگ ِ هواي حضور تو... تنگ ِ بودن با تو...

دلم دوباره عهد مي‌بندد... عهد مي‌بندد كه به انتظار آمدن دوباره‌ات بنشيند... كه سال دگر اگر دلم بود و مي‌تپيد اهل خانه تو شود... مال تو شود... شايد روزي به عهد خود وفا كند... روزي در لحظه وداع تو، مال تو شود... تا روز دگر، جوابي باشد در پاسخ "اين الرجبيون؟"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 0:37  توسط سايه | 

دوشنبه 27 مرداد 1382

 

آمديم پائين حرا ساعت ۱:۳۰ بامداد ، شب و ماه در آسمان. البته نيمه شب ميلاد حضرت فاطمه است( اگر در عربستان يك روز جلوتر باشيم. البته اين را الان كه دارم مي‌نويسم يادم آمده است. يعني فكر ميكردم در ايران چهارشنبه ميلاد است در اينجا سه شنبه) رفتيم بالا. كوه بلندي است و بالا رفتنش هم سخت. البته بالاتر از كوهپايه‌ حالت پله‌اي شده است محل رفت و آمد. ۴۵ دقيقه‌اي بايد بروي تا برسي به قله كوه يعني بالاي كوه. در بين راه بر روي كوه، اسبي را ديديم سفيد. ايستاده بر قله و ناظر بر بالاآمدن ما و گاهي سري تكان مي‌داد و من بودم و آوا. اسب سفيدي بر كوه( البته بقيه بز ديده بودند!). بود تا وقتي در پيچ كوه از چشم ناپديد شد. و من نميدانم. اصرار من در ديدن آقا شايد با نشانه‌اي همراه بود. ولي ياد خواب دوران كودكي‌ام افتادم. من شفا را از آقا در يك كوه گرفته بودم و حال كه فكر مي‌كنم چه جايي بهتر از حرا براي زندگي آقا. محل وحي و نبي خدا و راز و نيازهايش.

بالا آمديم تا بالاترين نقطه كه سطح صافي بود و مسلط بر مكه و مسجدالحرام را مي‌ديدي( گلدسته‌ها و چراغهايش در دل شب مي‌درخشيد) و شهر مكه كه گرداگرد اين كوه پخش است تا دشت بعدي كه كعبه در آن است و كوه‌هاي اطرافش. اما بايد فكر كرد كعبه تا حرا راه زيادي است و مكه در زمان پيامبر گرداگرد كعبه بوده است. و پيامبر از مكه تا حرا مي‌آمده. راه زيادي است و سخت. صحبت از اين بود كه پيامبر چطور حرا را پيدا كرده و يادشان رفته بود محمد چوپاني بود در مكه و مرد كوه ودشت و سختي. نه مثل امروزيها. مدتي بر اين مرتفع‌ترين نقطه نشستيم و تن عرق كرده‌مان ( واقعاً گرماي سختي دارد مكه و بعد با اين گرما حتي در اين ساعت شب از كوه هم بالا بيايي چه مي‌شود!) را به نسيم شبانگاهي اين قله سپرديم. غار حرا در ارتفاع ۲۰ تا ۳۰ متري پائين‌تر اين نقطه رفيع است. و چون جاي ۱ نفر بيش‌تر نيست منتظر بوديم تا عده‌اي كه پائين بودند نماز بخوانند و غار خلوت شود.

براي رفتن به غار بايد چند متر پائين مي‌آمديم بعد از داخل يك حفره سنگي رد مي‌شديم. منظورم از حفره تقريباً غار سنگي است كه داخل آن نيز يك تكه سنگ قرار داشت بطوريكه بايد بصورت كمي خميده رد مي‌شدي و عرض رد شدن نيز براي عرض بدن يك انسان مثل خودم بود. البته فكر مي‌كنم از بالاي سنگ اگر رد مي‌شدي فاصله بيشتري در اختيار داشتي. بر در اين غار سنگي پيرمردي عرب نشسته بود و در آن تاريكي شب با چراغ قوه‌اي داخل غار را براي عبور روشن ميكرد . البته كاسه گدايي‌اش هم مقابلش بود كه اينجا كاسه نبود جعبه‌اي بود كه بر روي آن اسكناسهاي هزاري ايران ديده‌ مي‌شد. بعد از اين حفره به محوطه ۴ متري ( تقريباً. شايد كمتر) ميرسيدي كمي مسطح. از يك سو محصور به كوه از سويي لبه دره از سوي ديگر دهانه حفره سنگي و در سوي مقابلت هم دهانه غار حرا.

                                                كوه

 ---------------                                        

                                         ا                   ا

                    حفره              ا                   ا      دره

                                         ا                   ا

                   ---¤-----                                            

                                              غار حرا

   

                                              جنوب

 

 

غار حرا غاري است سنگي در اصل سنگهايي است در كوه بر روي هم ايستاده. داخل غار كه سطح مسطح آن به اندازه نماز خواندن يك نفر بيشتر نيست( و الآن سنگ شده است) يك پنجره كوچك سنگي است رو به غرب. در جنوب تخته سنگي است كه مي‌توان بر آن نشست و جنوب درست رو به كعبه است. و حرا اين غار سنگي تنها با دست‌نوشته‌ايرنگي بر در آن معرفي شده است. و در بالا آيه ‹ اقراء باسم ربك الذي خلق› (باز با خط دستي و با رنگ) بر كوه نقش بسته است. و داخل غار ميشوي بوي عطر ميشنوي بويي مخلوط از گلاب و عود. كه نه از گلاب و عود باشد كه از غار است( كسي گلاب همراه نداشت) و بر سنگي كوچك در مقابل سجده‌گاه اگر بيني مي‌گذاشتي عطر بيشتر احساس مي‌شد.

در اين غار يك نفر مي‌تواند ايستاده نماز بخواند و يك نفر نشسته.

بايد بر در غار ايستاد و سنگها را لمس كرد تا احساس كرد اين سنگها شاهد راز و نيازهاي محمد با خداي خود بوده است و شنونده اولين آيات وحي.  ( و چه خوب است كه آل سعود قادر نيست كوهها را خراب كند و بسازد) بايد در كنار غار بايستي و يادآوري كني كه اينجا منزلگاه ۴۰ روزه محمد است، قدمگاه علي است و چه طبع لطيفي داشته است رسول خدا. اين كنج خلوت بالاي زمين مسلط بر شهر مكه كه مي‌توان از بالاي آن كعبه را ديد و كوه نور است و واقعاً روشن است، و قدمگاه جبرئيل و ... حراست. بايد ديد بايد لمس كرد بايد حس كرد بايد بوئيد بايد سجده كرد بايد بود تا غار حرا را معنا كرد.

هركس تنها حق داشت يك نماز ۲ ركعتي بخواند چرا كه افراد زياد بودند و وقت نمي‌شد. بالاخره دل كنديم و بالا آمديم. آخرين گروه بوديم. بقيه راه را برگشته بودند و چون ۲-۳ نفر هنوز در صف نماز بودند در بالاي جبل‌النور رو به كعبه به نماز ايستادم در آن سطح صاف بالا. و چه حالي دارد آدم در اين بالا رو به كعبه به نماز ايستد و نسيم شب بوزد و....

بالاخره برگشتيم. برگشتن سخت‌تر بود چرا كه نور ماه براي ديدن سراشيبي كم بود و بايد مواظب بود. برگشتيم و به عده‌اي كه در راه بالا مي‌رفتند گفتيم برويد و خسته نشويد( يكي از بچه‌ها تنها پله‌ها را شمرد تا جايي كه مي‌شنيدم از ۶۰۰ گذشته بود.) به پائين جبل‌النور كه رسيديم همه تشنه. آب سردكني بود و براي آدم تشنه چقدر لازم و آنچه بر آب سرد‌كن حك بود( شايد اسم سازنده شايد وقف كننده و...) الغدير بود......

( شايد اينجا محل شيعيان مكه بوده است. الان حال خرابي داشت خانه‌هايي مخروبه و آنچه مانده اندك). اذان صبح گفته بود كه به حرم رسيديم. من و مهشيد پياده شديم و نماز صبح را در صحن خوانديم( دوربين همراهم بود داخل نمي‌شد رفت) صحن ملك عبدالعزيز!

برگشتيم هتل خواب و بعد صبحانه.

 

پي نوشت:

نميدانم سفر حج رفته‌ايد يا نه؟؟؟

نميدانم در مسجدالحرام قدم زده‌ايد يا نه؟؟؟

نميدانم دور كعبه طواف دل كرده‌ايد يا نه؟؟؟

نميدانم در فضاي بي مثال غار حرا قرار گرفته‌ايد يا نه؟؟؟

يادداشت بالا برگي است از سفر به منزل وحي... آنچه در اين سفر بيش از همه غرقم كرد هاله مغناطيسي حرا بود... بايد از نزديك بر سنگهايي دست بكشيد كه محرم راز و نياز محمد بوده و ناظر حضور جبرئيل... بايد شكوه اين مكان و عظمت نزول وحي را با پوست و استخوان درك كنيد تا دريابيد... مبعث چه عيد بزرگي است...

عيدتان مبارك

*اگر نرفته‌ايد و روزي رفتيد حرا را از دست ندهيد...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 15:50  توسط سايه | 

سه شنبه ۱۱ مرداد ۱۳۶۷

امروز عيد غدير ِ...

حياط خونه پر از جمعيت ِ. توي بالكن... طبقه بالا... طبقه پائين... تو كه اومدي نميدونم چرا همه جيغ مي‌كشيدند... داد ميزدند... گريه ميكردند... من اما... خيره شدم به چشمات تا صحت خبر ديشب رو باور كنم... غروب ديروز ديدم بابا دم در خونه از شنيدن خبري تا شد... نتونست روي پاهاش بايست ِ... و بابا كه رفت معراج، من موندم و ي خونه‌ي منتظر مامان... من موندم و ي خبر كه بايد به مامان ميدادم... چرا همه سوالهاي سخت از من پرسيده مي‌شه... چرا مامان بايد از من بپرسه چه خبره؟... مني كه خودم الان زل ميزنم به چشمهاي تو تا باور كنم براي هميشه ساحل آرامش چشمهاي نجيبت به رويم بسته شد...

كاش مي‌شد سوالها را از آن قرباني چشم به راه تو پرسيد كه از ديشب كه خبر آمدنت را دادند ساكت شده‌است و بهانه نمي‌گيرد و امروز بدون هيچ مقاومتي در پيش قدم تو سر مي‌دهد...

...

بهشت زهرا من فقط پشت سر تو مي‌آمدم... نميدونم چرا اينجور مواقع غريبه‌ها بيشتر احساس نزديكي مي‌كنند... تو ميري و كسي از من نمي‌پرسه كه دلم مي‌خواد با تو خداحافظي كنم يا نه؟... چرا غريبه‌ها فكر مي‌كنند به تو نزديك‌ترند؟... اونقدر كه اونها حق خداحافظي دارن ولي من... من فقط نگاه ميكنم... و در اين فيلمي كه از جلوي چشمام ميگذره مي‌بينم كمر مامان خم شده... مثل ي پيره‌زن دست به كمر شده... امان از دل زينب...........

يازده مرداد هزار و سيصد و شصت و هفت هجري شمسي، تو و بهرام رادان و حسين خليلي اسمتون رو به عنوان آخرين شهداي مسجد ثبت مي‌كنيد...

يازده مرداد هزار و سيصد و شصت و هفت هجري شمسي، عيدي اي كه در عيد قربان سال هزار و سيصد و چهل و نه داده شد در عيد ولايت بازپس گرفته شد...

***

پنج شنبه يازده مرداد ۱۳۸۶

مراسم نوزدهمين سالگرد عروج عاشقانه تو:

محمد ميرهاشمي از تو ميگه..." ي بار نصيحتش ميكردم... از شهدا گفتم... از خصائص‌شون... نجيبانه گوش كرد... متواضعانه... در انتها بر برگ كاغذي نوشت " بسي گفتيم و گفتند از شهيدان... شهيدان را شهيدان مي‌شناسند"... عمليات مرصاد وقتي برگشتم ديدم افتاده و خون از كنار لبش جاري ِ تازه فهميدم چه جوابي بهم داده بود..."

دلم برات تنگ ِ... دلم تنگ ِ براي غرق شدن در اون درياي چشمهات... براي شوخيهات... براي لبخند محجوبت... دلم براي نجابت ِ غريبت تنگ ِ...

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 0:45  توسط سايه | 

دوشنبه ۳ مرداد ۱۳۶۷

امروز عيد قربان است روز ِ تولد تو...

فكر ميكنم براي تويي كه هرسال تولدت را در خانه جشن مي‌گرفتيم ( هرچه باشد تو فرق داشتي... بعد از شش تا بچه كه براي پدر و مادري زنده نمانند، تولد كودكي كه رنگ شادي را براي همه به ارمغان بياورد، تولد زيبايي است. كه اگر به روزي به عيد قربان هم متصل شود عيدي‌يِ بزرگي است... راستي چرا عيد قربان؟!) امشب در منطقه چگونه است؟!... حتمي چنين شبهايي شام مفصل‌تر است و شايد چلو مرغي باشد. نيست؟؟؟

***

سه شنبه ۴ مرداد ۱۳۶۷

تلويزيون خبر از حمله منافقين مي‌دهد...

مامان و بابا و مهدي برگشته‌اند تهران. مامان دلخور است. اما وقتي دلخوريش را به زبان مي‌آورد، مي‌خواهم بگويم كه تو عازم بودي و بايد كسي مي‌بود... ولي نمي‌دانم چرا اين روزها اسم تو كه به زبان مي‌آيد، بغض ميكنم و اشكم جاري مي‌شود. آن هم چو مني كه كمتر كسي اشكهايم را ديده. مامان شك ميكند. آخر من هماني هستم كه عيد، همان زمان كه شنيديم گروهانتان شيميايي شده و دو هفته‌اي هم از تو بي‌خبر مانديم دربرابر نگراني همه ميگفتم چيزي نيست. و مامان دلخور بود كه من چقدر بي‌خيالم... حالا حق دارد ناراحت شود ... ناراحت مي‌شود و فكر مي‌كند تو حتماً حرفي زده‌اي و يا ناراحت شده‌اي كه آمده‌اي مرخصي و او براي پرستاري از مادرش رفته است به ده... اما دل من چيزي مي‌داند كه به من هم نمي‌گويد... 

راستي عمو يك قوچ بزرگ داده براي اينكه تو كه از منطقه برمي‌گردي جلوي پايت قرباني شود. آخر همه مي‌گويند جنگ تمام شده!

***

۶ مرداد ۱۳۶۷

 نميدانم به دست چه كسي... نميدانم در چه نقطه‌اي... نميدانم كِي... نميدانم چطور... فقط ميدانم به مولايت اقتدا كردي... با تيري در چشم و تيري در دهان... امروز لبيك گفتي...

قوچي كه بابا آورده از امشب بيتابي مي‌كند... بي هيچ بهانه‌اي ...اينقدر سروصدا مي‌كند كه بابا مي‌گويد نميداند مي‌تواند تا برگشت تو نگهش دارد يا نه؟

درحاشيه:

اين دلارام هم عجب تصويرساز ماهري است. وقتي كه آنطور جدي و سرسخت به سينه مادر مي‌چسبد و هيچ وعده و وعيدي او را از اين شراب نابش جدا نمي‌كند، زيباترين تصوير عالم را جلوي چشمانت به تماشا مي‌گذارد... دوست دارم ساعتها به اين نقاشي زيبا خيره شوم...

- ششم مرداد ۱۳۸۶ شمسي:

خدا بود و علي بود و خدا بود

سكوت و اشك و عشق و ربنا بود

خداوند از شكاف كعبه آن شب

فقط محو جمال مرتضي بود

ميلاد مولي الموحدين، اميرالمومنين مبارك باد

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 16:32  توسط سايه |