![]() |
![]() |
|
| کاش یک شب کوهها طغیان کنند........جاده های دور را ویران کنند |
|
حرف اول: ديروز در يك جلسه حضور داشتم كه براي يك ديوانه جلسه خطرناكي است. فكر كنيد حرف بر سر يك ميليارد دلار است. يك ميليارد دلار بيزبان درآمد نفتي كه از سر مهر و لطف و كرم ( "ك" و "ر" با فتحه خوانده شود!) به يك ملت دوست و مهربان و يار هميشگي، يك ملت همسايه داده ميشود ( باور كنيد اگر اين ملت 8 سال روبروي ما ايستاد فريب خورده بود... اصلاً ما را با دشمنش عوضي گرفته بود وگرنه هميشه يار و پشتيبان ما بوده و هست!). نه! فكر نكنيد كمك بلاعوض است. خب آخر نميشود هميشه مفت بخشيد! در قالب وام است با باز پرداخت 40 ساله و با شروع قسط 10 سال بعد. سود؟! ناچيز است آنقدر كه اصلاً به حساب نيايد ( اشتباه نكنيد در بينهايت به سمت صفر ميل نميكند. در همين لحظه فرق چنداني با صفر ندارد!). ميدانم هنوز خودمان كلي آدم زير خط فقر داريم. هنوز بم زلزله ديده منتظر دستان ياري است. هنوز مناطق جنگزده سرپا نايستاده است. من هم ميدانم بيكاري مشكل حاد جامعه است. تورم بيداد ميكند. هنوز سيسيتان و بلوچستان ما گامها از مسير توسعه عقب است. هنوز چشمان كودكي در حسرت خوردن يك ميوه بر دستان همبازيش سُر ميخورد... باور كنيد من اينها را ميدانم. ولي باور و آگاهي يك ديوانه چه فايده دارد. باور كنيد كمك كردن به دوستان همسايه فكر من نبوده است. تصميم عاقلان و متفكران و سكانداران مصلحت انديش بوده است. خب عقل ديوانه من قبول نميكند كه ژست آمريكايي بگيريم و مشت مشت پول براي توسعه و آبادي كشورهاي ديگر بدهيم. آخر درآمد سرانه مملكت من كجا، درآمد سرانه اين كشور اجنبي كجا؟( البته بر من ِ ديوانه واضح است كه آمريكائيها پول براي توسعه نظامي ميدهند يعني فكر صنايع نظامي خودشان هستند نه توسعه اقتصادي كشورهاي فقير! و تازه ي چيز ديگه هم عقل من ِ ديوونه ميگه و اون اينه كه اين كشور همسايه كمتر از ما درآمد نفتي نداره كه! پس چرا بهش بگيم فقيره! ولي خب چون پول نفت اون ميره جيب بقيه و اين رسم اقتصاد جهاني ِ ، در راستاي جهاني شدن ما هم پول نفت ِ مون رو ميريزيم توي جيب ي عده ديگه پينوشت: * سالها قبل نميدونم شايد 15-16 سال پيش همان سالها كه سريال بر لبه تاريكي براي اولين بار پخش شد، سريال انگليسي ديگري پخش ميشد كه اسمش يادم نيست تنها تيتراژ ابتدايي و انتهايي فبلم يادم است كه زنجيري را نشان ميداد كه آويزان بود و كشيده ميشد. يك جمله زيبا از اين سريال بر ذهنم براي هميشه حك شده " اگر 60 ميليون رو از حساب يكي برداشتي 60 ميليون از يك نفر دزدي كردي اما اگر يك پنس از خزانه برداشتي يك پنس از 60 ميليون آدم دزديدي". خب بخشش بدون رضايت 60 ميليون همون دزدي محسوب ميشه. اينو عقل من ديوونه ميگه. حتمي عاقلان اين نظر رو ندارند!!!
چقدر نوشتن برايم سخت شده... كاش دستگاهي بود كه آدم حرف ميزد و او مينوشت... آن وقت شايد روزي يك كتاب مينوشتم! هميشه همينطور بوده با خودم زياد حرف ميزنم... بحث ميكنم ... جواب هزاران سوال بيجواب را ميدهم... اما وقتي كه بخواهم بنويسم اصلاً نه انگيزه دارم نه حس و حال نوشتن... ترجيح ميدهم رو به آسمان دراز بكشم... با دستانم بر صفحه بوم آسمان نقاشي كنم... با ستارهها ، با ماه، با ابر، با خورشيد حرف بزنم... بخندم ... به نجواهايشان گوش دهم... اما قلم زميني دست نگيرم... يا با كليدهاي اين صفحه كيبرد بازي نكنم... اسمش تنبلي است يا هرچيز ديگر هميشه همينطور بودهام... براي درمان اين ديوانه دعا كنيد*.
پي نوشت: چون پينوشت نوشتن كار خيلي خوبي ِ بهتر ديدم اينجا هم ي پينوشت بذارم. براي اين كه سركاري هم نباشه ( آخه ديوونه ها از سر كار گذاشتن مردم خوششون نميياد) دوباره ارجاع ميدم به ي سريال. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 14:4 توسط سايه |
|
|
1- بين من و آسمان كه فاصله بيفتد، انگار چيزي از وجودم جدا كردهاند... انگار چيزي گم كردهام... انگار جلوي بسط روحم را گرفتهاند... انگار دستانم زنجير شده است... انگار ذهن و انديشهام زنداني شده است... انگار حالي گم شده است... انگار حسي خاك شده است... و بدون اين حس و حال گمشده، حرفي نيست براي گفتن... براي نوشتن... دلم سخت دلتنگ خوابيدن زير آسمان و گشودن دستهاست... سلام كردن به ماه و چشمك زدن به ستاره... دلم دلتنگ نسيم شبانه و نوازش مادرانهاش است... دلم بهانه آسمان ميگيرد... خصوصاً كه اين شبها، شبهاي مهماني آسمان است... شبهاي گشودن درهاي منزل دوستي كه هميشه در منزلش باز است! دلم بهانهي آسمان ميگيرد...* 2- هميشه سفر موجب بسط خاطرم ميشود. تا مدتي پس از بازگشت شارژم... سفرهاي اخيرم هم اگرچه حال و هواي شعبان را از من گرفت و نفهميدم شعبان كي آمد و كي رفت، اما براي تجديد روحيه و قوا خوب بود... خوب بود اما زمانش كم... چرا كه با آمدن رمضان غمي غريب مهمان دلم شده... ميدانم غم چيست؟... بطالت زمانهايي كه به سرعت باد ميگذرد... چشم بر هم نگذاشته سه روزش رفت و من دستانم خالي است... بهرهاي نبردهام و ميدانم بدين طريق كه ميروم آخر ماه بدون هيچ برداشتي بايد با رمضان خداحافظي كنم ( اگر تا آخر ماه زنده بودم)... اين غم بزرگي است كه درمانش هم تنها در دست خودمم است... پس التماس دعا ۳- فردا کلاسهای دانشگاه شروع میشود... بعد از شش ماه استراحت، تدریس دوباره برایم مايه خوشحالي است... اميدوارم خاطره خوش تدريس ترم پيش با دانشجوياني اهل درس تكرار شود. پي نوشت: * آسمان شب را مدتي است از من گرفتهاند. از آسمان درون قاب پنجرهي خانههاي شهري هم چيزي ديده نميشود. اصلاً از قاب كردن آسمان خوشم نميآيد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 1:31 توسط سايه |
|
... از ديد عشقولانه ( به معجزه عشق ايمان ميآورم! از ديد فرهنگي ( قديميها ي چيزي ميدونستند گفتند: كوه به كوه نميرسه، آدم به آدم ميرسه از ديد رياضي ( اين فرضيه كه دو خط موازي در بينهايت بهم ميرسند را نميتوان رد كرد از ديد تاريخي ( حقيقت بعضي وقايع باور نكردني، پذيرفته ميشود از ديد فلسفه ( اجتماع نقيضين ممكن است! از ديد فيزيكي ( من و تو دو قطب همنام نيستيم و بذار از ديد خودم بگم: ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 9:32 توسط سايه |
|
|
اي دو سه تا كوچه زما دورتر نغمه تو از همه پرشورتر كاش كه اين فاصله را كم كني محنت اين قافله را كم كني كاش كه همسايه ما ميشدي مايه آرامش ما ميشدي
اللهم عجل لوليك الفرج
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 5:44 توسط سايه |
|
|
برگ رقصان سرخوش از مهر ِ نسيم به فرود زيباي خود ميباليد غافل از آنكه فردا زير پاي رهگذري خرد خواهد شد... *** برگي از خاطرات سفر: گاه در غوغا و ظاهرهاي فريبنده اطرافمان چيزي به يكباره ميدرخشد. چيزي كه هميشه در كنارمان بوده است اما درخشندگياش را نديدهايم! تجربهاش كردهايد؟ در پرواز ۶ ساعته دوحه -الجزيره، در هواپيماهاي مجهز قطري براي سرگرمي شما همه چيز مهيا است. پخش فيلمهاي هاليوودي، و قريب ۱۰ شبكه راديويي عرب زبان و انگليسي زبان با پخش موسيقي و آهنگهاي كلاسيك و امروزي. و البته مهماندارهاي مهربان و انواع سرويسها. بنابراين نگران طولاني بودن پرواز نباشيد*. اما در ميان اين شبكههاي راديويي ِ متناسب ِ سليقهي آدمهايِ به روز امروزي، شبكه ديگري هم هست كه با بقيه فرق دارد. شبكهاي كه كلامهايي را پخش ميكند كه بيش از ۱۴۰۰ سال پيش گفته شده. يعني از ۱۴۰۰ سال پيش تاكنون همواره در كنار دوستانش بوده و هست و خواهد بود. نميدانيد چه حسي دارد بعد از ساعتي ديدن و شنيدن صحنهها و جملات عاشقانه امروزي، وقتي گوشات خسته از بانگها و حرفهاي قرن ۲۱ ميلادي شد، در پي چرخاندن موجهاي رها شده در فضا، به طنيني برسي كه اگرچه همزبان تو نيست اما تا عمق جانت نفوذ ميكند. اگرچه متعلق به ۱۴۰۰ سال پيش است ولي به يكباره آرامشي به تمام اين حواس پنجگانهي خستهات ميدهد كه تمامي شيوههاي امروزي رسيدن به آرامش از دادن اين آرامش به تو معذورند. سرت را تكيه ميدهي به صندلي، چشمانت را ميبندي و با تمام وجودت، به عمق كلماتي سفر ميكني كه اگرچه با زبان تو و به زبان تو نيست، ولي قابل فهم ترين كلمات و جملات عالم هستياند... حتي بعد از ۱۴۰۰ سال. اينجاست كه درخشش الماسي را ميبيني كه سالها همواره در كنارت بوده و از شدت نورش، چشمانت نديده و يا نخواسته است ببيند...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 13:30 توسط سايه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سايه هستم. سايه... يعني در سايه ايستادم...نه در نور... پس انچه ميبيني تصويري است از سايه روشن من.
|
| آرشیو موضوعی |
|
داستان شعر دل نوشته متفرقه اتاق بحث |
|
RSS
|