تبليغاتX
سایه های خیال
کاش یک شب کوهها طغیان کنند........جاده های دور را ویران کنند
امروز سي‌ام مهرماه ِ...

يك سال پيش اولين صفحه اين وبلاگ رو در چنين روزي ثبت كردم. قصدم تنها داشتن فضايي بود براي رهايي از فضاي ديگه... اين رهايي به تدريج اتفاق افتاد. از كلوپ جدا شدم و به بلاگفا پيوستم... چرا؟... از چراش بگذريم...

بهرحال مثل خيلي‌ها ميشه گفت :" امروز تولد سايه‌هاي خيال ِ" *

نميدونم در اين يك سال مادر خوبي براش بودم يا نه... من كلاً زياد اهل رفاقت و رفيق بازي نيستم... سايه‌هاي خيال هم بزرگ شده من ِ... اينه كه دوستاي زيادي نداره اما عليرغم دوري و نفس كشيدن سايه در دنياي مجازي، از خود من در دنياي واقعي بهتر تونسته دوستان خوبي پيدا كنه.. اگرچه هيچگاه نديده اونهارو... دوستاني چون راوي دوست داشتني " مادر كوچولوي بزرگ پارسا" و بادبادكي كه آخر نفهميدم چكاره است با اين همه مشغله و ستايشگر معصومي كه صداي معصومش رو يكبار شنيدم. دوستاني كه عليرغم سن كم‌شون افكاري بزرگ و دنياي تفكري وسيع دارن... عزيزاني چون دكتر طلوعي گرامي و جيرجيركي كه گهگاه پيداش ميشه و سكوت رو ميشكنه... كه آشنائي با اين دوستان بزرگترين حاصل يك سال عمر سايه‌ي خيال در اين دنياي مجازيه...

نميدونم عمر اين سايه چقدره؟!... تنها آرزويي كه براش ميكنم اينه كه بر تعداد دوستان خوبش اضافه بشه كه دوست خوب حتي در دنياي مجازي يكي از بهترين هديه‌هاي خداوندي است.

...

۲- و امروز سي‌ام مهرماه يكسال از دور بودن من از فضاي رسانه ميگذره... يكسال بودن در دنياي پول و حساب و وام و مال... چيز غريبي ِ اين تعلق خاطر من به دنياي رسانه... به هرجا ميرم مثل مرغ بي‌كاشانه و دور از وطني ميمونم كه بالهاش رو بستن و خيال برگشت به آشيانه هميشه باهاش ِ... با اونكه ميدونه در آشيانه چيزي جز مشكلات منتظرش نيست... كسي ارزشي براي وجودش قائل نيست... ولي باز هواي بازگشت در سرش ِ... آشيانه‌ي من، دارم برمي‌گردم... به اميد ي هواي تازه‌تر...

...

۳- روزهاي تولد خاطرات كودكي زنده ميشه... خواه تولد ي موجود مجازي باشه يا واقعي ...دعوتتون ميكنم به ي سفر به خاطرات كودكي ... سفر شيريني ِ.

دو پيام خصوصي:

۱- دوست عزيزي كه ميدانم هيچ‌گاه به اين خانه سر نمي‌زني... بسيار بي انصاف بودي در قضاوتت... حق اين نبود...

۲- دوست گرامي كه فكر كردي " عمراً بشناسمت" ، يادت نرفته كه حتي ساعت بازديد از وبلاگ رو بهت گفتم... چطور فكر كردي نميتونم بشناسمت... بهرحال از لطفي كه ميكني و به اين خونه سر ميزني ممنونم...

...

* هديه دادنم هم مثل خودم يخي است

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 10:1  توسط سايه | 
اين مطلب را پيشترها دوستي در وبلاگش نقل كرده بود... زيباست ...

***

بزرگی نقل کرده که عاشقي می خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان می بست. هی هفته ها را تا می کرد و توی چمدان می گذاشت. هی ماه ها را مرتب می کرد و روی هم می چید و هی سال ها را جمع می کرد و به چمدانش اضافه می کرد.

او هر روز توی جیب های چمدانش شنبه و یکشنبه می ریخت و چه قرن هایی را که ته ته چمدانش جا داده بود.

و سال ها بود که خدا تماشایش می کرد و لبخند می زد و چیزی نمی گفت. اما سرانجام روزی خدا به او گفت: عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود؟ چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی؟

عاشق گفت : خدایا! عشق، سفری دور و دراز است. من به همه این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم. به همه این سال ها و قرن ها، زیرا هر قدر که عاشقی کنم، باز هم کم است.

 خدا گفت : اما عاشقی، سبکی است. عاشقی، سفر ثانیه است. نه درنگ قرن ها و سال ها. بلند شو و برو و هیچ چیز با خودت نبر، جز همین ثانیه که من به تو می دهم.

عاشق گفت : چیزی با خود نمی برم، باشد. نه قرنی و نه سالی و نه ماه و هفته ای را.  اما خدایا !!؛ هر عاشقی به کسی محتاج است. به کسی که همراهی اش کند. به کسی که پا به پایش بیاید. به کسی که اسمش معشوق است.

خدا گفت : نه ؛ نه کسی و نه چیزی.  "هیچ چیز" توشه توست و "هیچ کس" معشوق تو، در سفری که که نامش عشق است.

و آنگاه خدا چمدان سنگین عاشق را از او گرفت و راهی اش کرد.

عاشق راه افتاد و سبک بود و هیچ چیز نداشت. جز چند ثانیه که خدا به او داده بود ؛. تنها بود  و هیچ کس را نداشت... جز خدا که همیشه با او بود.......

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 8:17  توسط سايه | 

اين روزها دلم هواي شعر كرده ... بعد از مدتها كتاب شعر دكتر شفيعي كدكني رو ديشب برداشتم و ورق زدم ولي برعكس هميشه كه با شعرهاي استاد حرف ميزدم ديشب هيچ شعري به دلم ننشست...

امروز رفتم سراغ وحشي بافقي( ي جورايي با اسم وحشي بافقي خوشم. طبع وحشي خودم را يادم مي‌ياره)...

نميدونم چرا ولي اين شعر به دلم نشست... همين...

ما چون زدري پاي كشيديم، كشيديم

اميد زهركس كه بريديم، بريديم

دل نيست كبوتر كه چو برخاست نشيند

از گوشه‌ي بامي كه پريديم، پريديم

رم دادن صيد خود از آغاز غلط بود

حالا كه رماندي و رميديم، رميديم

كوي تو كه باغ ارم و روضه خلد است

انگار كه ديديم نديديم، نديديم

صد باغ بهار است و صلاي گل و گلشن

گر ميوه يك باغ نچيديم، نچيديم

سرتا به قدم تيغ دعائيم و تو غافل

هان واقف دم باش رسيديم، رسيديم

وحشي سبب دوري و اين قِسم سخنها

آن نيست كه ما هم نشنيديم، شنيديم

***

و اين روزها عجيب دلم با آهنگ گيپس كينگ همراه است...

***

پي نويس:

۱-امروز وقتي دكتر (...) از استعداد من و كشف آن توسط خودشان مي‌گفت در دلم به اين اشتباه بزرگ ميخنديدم... واقعا اگر فيزيك ميخوندم كه خودم بهتر از هركسي ميدونم چه استعداد غريبي براي اين علم دارم چي مي‌شد؟! اقتصاد رو كه بدون هيچ علاقه‌اي خوندم اين شدم!!!!

۲-... ( اين سه نقطه رو عمراً بتوني بخوني!)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 23:9  توسط سايه | 

جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا میکرد. رفتن و ردپای آن را و آدمهایی را میدید که به سنگ و ستون ودر و دیوار دل می بندند... جغد اما می دانست که سنگ ها ترک می خورند، ستونها فرو میریزند ، درها میشکنند و دیوار ها خراب میشوند...

 و بارها و بارها تاج های شکسته، غرورهای تکه پاره شده را لا به لا ی خاکروبه های قصر دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداریش میخواند و فکر میکرد شاید پرده های ضخیم دل آدم ها ب این آواز کمی بلرزد...

روزی کبوتری از آن حوالی رد می شد آواز جغد را که شنید گفت:بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی آدم ها آوازت را دوست ندارند. غمگینشان میکنی. دوستت ندارند. می گویند بد یمنی و بد شگون و جز خبر بد چیزی نداری.

قلب جغد پیر شکست و دیگر آواز نخواند...

سکوت او آسمان را افسرده کرد ان وقت خدا به جغد گفت: آوز خوان کنگره خاکی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟دل آسمانم گرفته است. جغد گفت خدایا! آدمهایت مرا و آواز هایم را دوست ندارند

 خدا گفت: آوازهای تو بوی دل کندن میدهد و آدم ها عاشق دل بستن هستن. دل بستن به هر چیز کوچک و بزرگ. تو مرغ تماشا و  اندیشه ای!!و آنکه میبیند و می اندیشد به هیچ چیز دل نمی بندد؛

 دل نبستن سخت ترین و قشنگترین کار دنیاست....

  اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ!!!

جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره های دنیا میخواند و ان کس که میفهمد می داند آواز او پیغام خداست که می گوید:

آن چه نپاید، دلبستگی را نشاید

***

مطلب بالا را در وبلاگ دوستي ديدم. براي من جالب بود.

من دير زماني است كه رسيده‌ام به اين نكته كه " آنچه را نپايد، دلبستگي را نشايد" و اين حقيقت است. تلخ بودن يا شيرين بودنش به منظر نگاه من و تو برميگردد. كه از نگاه من تا دلبستگي چه باشد و طعم شيريني چگونه؟

اما دانستن حقيقت يك امر است و قبول كردن و پذيرفتن آن امري جدا...

و اين امر دوم است كه سر بر آستان دوست فرود آوردن و بندگي را به دنبال دارد كه سخت است و اما چه بسيار دلگشا...

اگر رسيديم به باور و پذيرفتن حقيقت آنگاه:

دل نبستن سخت‌ترین و قشنگ‌ترین کار مي‌شود...

***

بدرود اي ماه عزيزي كه قبل از آمدن محبوب خوباني و رفتنت موجب اندوه نيكان.

بدرود اي ماه خدا كه انس با تو سرورآفرين و دوري از تو رنج آفرين است.

بدرود اي همراه مهربان كه دلها در تو نرم و خطاها در تو كم ميشود.

بدرود... بدرود... بدرود...

***

عيد سعيد فطر بر تمامي مهمانان بنشسته بر سفره ضيافت الهي مبارك باد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 13:22  توسط سايه | 
 

من امشب به يادت سفر ميكنم

و در كوي عشقت

به نامت خطر ميكنم

چو مجنون برايت

الف تا به ياي عشق را زبر ميكنم

فراتر ز حدم

به مهرت، به لطفت طمع ميكنم

به اميد گوشه چشمي

در كوي تو تا به صبحدم

من از پيمانه‌ي جود تو

لبان را دمادم تر ميكنم

چو پروانه به گِردت

بگردم، بنالم و خود را زباقي پَر ميكنم

من امشب تا دم صبح

فقط ذكر تو گويم، فقط عطر تو بويم، فقط با تو از تو گويم

و مثل همه شب

نداي تو را من طلب ميكنم

به عمق نگاهم چو برق

يك‌دم گذر كن

و بازگو به من

"همه دم به تو، من نظر ميكنم"

...

زبان قاصر از گفتن و قلم ناتوان براي نوشتن از علي است... همين ...

...

سينما ماورا اين هفته را ديده ايد؟ خداحافظي بغض آلود دكتر عالمي تنها با جمله‌اي" از خون جوانان وطن لاله دميده"... همان بغضي كه در گلوي من لانه ميكند هرگاه به ياد جوانان دهه اول انقلاب مي‌افتم. حتمي دكتر عالمي بغضي سنگين‌تر بر گلو دارد چون خاطراتش دو نسل جوانان را در خود ضبط كرده است... نسل انقلاب كننده و نسل دهه اول انقلاب... فكر نكنم ديگر شيران و يلاني چون آنان را در عمرم ببينم.

...

برنامه خانواده امروز پذايري دكتر رفيعي بود و خاطرات شهادتش و برگشتش و ماندنش... كاش ... كاش ... كاش در لحظه وداع از اين جسم خاكي لحظاتي مانند لحظات توصيفي دكتر رفيعي را تجربه كنم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 16:2  توسط سايه | 

مهرماه آمد و من نه صداي زنگ مدرسه را شنيدم و نه بوي پائيز را...

آنقدر هفته گذشته را پرتنش گذراندم كه خاطراتي كه هميشه با مهر برايم زنده ميشد در پس كوچه ذهنم ماند و منتظر شد صدايش كنم و من گهگاه فقط نيم نگاهي كردم و ... و او رفت.

 

 مهرماه آمد و هفته دفاع مقدس را هم با خود آورد. و من با حسرت لحظاتي اندك به صفحه تلويزيون خيره شدم و باز در كوچه‌هاي روزمرگي گم شدم.

هفته دفاع مقدس هم تمام شد و اشكهاي دلتنگيم را در بهشت زهرا  جا گذاشتم.

 رمضان هم همراه مهر سريع ميرود. نيمه رمضان هم آمد و من آنقدر گم بودم در اين دنياي فاني كه غافل شدم از صاحب امروز و تبريك ميلادش... و چقدر غريب است آقا... حتي روز تولدش هم بوي غربت ميدهد غريب مدينه.

...

امروز سركي كشيدم به نوشته‌هاي پيشين. اين داستانم رو در اينجا نذاشته بودم. به بهانه هفته دفاع مقدس بهتر ديدم در اين فصل بي حس و حالي براي نوشتن، اين داستان رو در اين پست قرار بدم تا در پست بعدي خدا چه بخواهد.

***

من دیگه طاقتشو ندارم. دل‌شو هم دیگه ندارم. نمیتونم خجالت زده این پیر‌زن بشم. این چندمین بار ِ می‌یاد درخونه‌َم و درخواست كمك میكنه؟؟؟ تو كه خودت شاهدی. صداشو می‌شنوی. اشكهاشو می‌بینی. هفته‌ای یكبار این همه راه رو راه می‌افته می‌یاد اینجا با من دردودل می‌كنه. خودت شاهدی چقدر در طی این سالها شكسته شده. پیر شده. ی ِ كم به من گوش كن... ببین غلط می‌گم؟ حرفهای تو درستِ . ولی عزیزِ من اون هم حق داره. تو با ی ِ نیتی  این كارو كردی. نیتت هم نمی‌گم غلط بود. نه ارزش ِ خودشو داشت. اما باید فكر اون رو هم می‌كردی. تو یِ نگاهی به مادرت بكن. هنوز به دنبال گمشده‌شه. طفلك به هرجایی سر زده. دست به دامان همه شده تا شاید از گمشده‌اش یِ نشونی بهش بدن. حالا هم رو به من آورده. باور كن دیگه روم نمی‌شه به چهره این پیرزن نگاه كنم. از درد لونه كرده تو چشمهاش خجالت می‌كشم... هفته پیش خودت شاهد بودی وقتی بهم گفت تو رو قسم میدم به خانم فاطمه زهرا ی ِ آدرسی ی ِ نشونی بهم بده تمام تنم لرزید. قربون بی نشونی خانم برم... شنیدی كه چی گفت؟؟؟ گفت" ی ِ نگاه به مادر خودت بكن. می‌فهمی من چی می‌كشم". راستش دیگه توان موندن و دیدن نگاه پر از تمنا و صورت پرچین و چروك غرق در اشكش رو نداشتم. می‌ترسم... می‌ترسم اگر جوابشو ندم پیرزن از پا بی‌افته. تو این مدت كه می‌یاد با من درد و دل میكنه شاهد روز به روز ناتوان‌تر شدنش بودم... آره. درست میگی من هم مثل توام. اما خودت خوب میدونی قصه من با قصه تو فرق داره. من دست ِ خودم نبود. اگرچه همیشه از خدا همینو ‌خواستم. ولی خودم باعثش نشدم. خدا خواست. خودت هم میدونی.  خدا خودش هم صبرشو به خانواده‌ام داد. قضیه من و تو فرق داره... درست نمی‌گم؟ خودت قضاوت كن. ی ِ نگاه به مادر من بكن ی ِنگاه به مادر خودت... نه! من نمی‌گم كارت بی‌اجر ِ. من كی هستم بخوام قضاوت كنم؟؟؟... نیتت درست قصدت هم خیر اما برادر من مگه خدا این همه درباره رضایت پدر و مادر توصیه نكرده. تو از مادرت اجازه گرفتی؟ نگرفتی دیگه. اگر گرفته بودی كه الان دل این زن اینقدر بی‌تاب نبود... به خدا نه خدا راضی ِ این پیر‌زن اینقدر اذیت بشه نه خانم فاطمه زهرا... منم همه چیز  یادمه. شبهای حمله. نیتهای خالص و پاك. قلبهای مالامال از عشق به خانم و بچه‌هاش. ولی همیشه مخالف بودم خودمون باعث بی نشونی بشیم. درست نبود. باید فكر اونهایی كه می‌موندند رو می‌كردیم. فكر مادر و پدرهایی مثل مادر و پدر خودت. هیچ وقت كار بچه‌ها رو وقتی پلاكهارو از خودشون جدا می‌كردند تحسین نكردم. اگر قرار به بی‌نشونی بود باید خدا می‌خواست. برای همین بهت میگم قسمت من بی‌نشونی بود وقتی خدا خواست جز خاكسترم چیزی ازم نمونه. اما تو چی؟ پلاك رو جداكردی كه ناشناخته بمونی؟؟؟ ... اما آخه عزیز من بی‌نشونی خانم برای ما بود كه لیاقت درك و حضور بر سر مزارش رو هم نداریم نه برای خانواده‌اش. تمام اهل بیت می‌دونستند مزار مادرشون كجاست. برای همین بهت میگم خانم هم راضی به این رنجی كه مادرت می‌كشه نیست...  تو كه شاهد بودی هر چهل شبی كه اومد پیشم گفت میدونم پسرم زنده نیست میدونم صاحب یكی از همین قبرهای بی‌نشون ِ. فقط بهم بگید كدوم تا دلم آروم شه. چه جوابی بهش بدم؟؟؟ امشب اومدم بگم یعنی اومدم ازت خواهش كنم اجازه بدی نشونیت رو بهش بدم. خدا هم راضیه. چهل هفته پشت سر هم اومده در خونه من... نه خونه من كه چهل هفته است می‌یاد درخونه من میره به كربلا و ذكر مصیبت می‌خونه. دست به دامن آقا امام حسین میشه تا من وسیله بشم و بهش بگم تو كجایی؟؟؟ گفتن اگر تو اجازه بدی من میتونم بهش نشونی بدم. تو كه بیش از همه از بی‌تابی‌های مادرت بی‌تابی. اینو من كه همسایه‌ات هستم خوب میدونم. تمام این چهل هفته مادرت اومد اینجا با من حرف زد و با من زیارت عاشورا خوند تو گوش دادی و گریه كردی. پس بذار بگم. بذار بهش بگم نشونی پسرش همین جاست. همین قبر كناری كه هردفعه اونو با آب شسته و براش فاتحه خونده... ممنونم..........

 

جمعه 31 فروردین 1386

 

* تقدیم به اشكهای مادری كه بر سر مزار گلی بی‌نشان در غریبستان قطعه 44 بهشت زهرا به یاد گل پرپر گمشده خود اشك می‌ریخت.

* گفته‌ام دستم به قلم نميرود. شايد براي مدتي حضورم كمرنگ باشد...

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 1:48  توسط سايه |