![]() |
![]() |
|
| کاش یک شب کوهها طغیان کنند........جاده های دور را ویران کنند |
|
كاسههای خالی دستانم را سالهاست پشت در خانهات نشاندهام. اما نمیدانم چرا تو سالهاست از خانه بیرون نیامدی؟! یا شاید من سالهاست در خانهی تو را گم كردهام... ... جمله زیبایی بود در سریال " زیر تیغ" كه دایی گفت " غم و شادی همسایههماند. وقتی شاد هستید مواظب باشید صدای شادیتان آنقدر بلند نشود كه غم را بیدار كند"... میدانی گاه فكر میكنم آنقدر تو را گم كردهام كه تنها خانه غم را میبینم... یادم رفته است كمی آن سوتر شادی ایستاده است و مینگرد و گاه به خانهام سرك میكشد... یادم رفته كه مهمان حبیب توست و اگر غم را دعوت میكنم باید شادی را هم دعوت كنم... درب زدنهای شادی را نمیشنوم... حقیقت این است وقتی تو را گم كنم تمامی نشانهها را گم میكنم... اصلاً وقتی تو نباشی چشمانم دیگر روشنایی ندارد...ولی اگر من از خاطرت بردم، تو از خاطرم نبر... روزی دوباره درب خانهات را پیدا میكنم... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 9:32 توسط سايه |
|
|
امشب دوست دارم بنويسم ولي هر مطلبي در ذهنم رژه ميره تنها گوشهاي خودم رو محرم ميدون ِ و خدا رو... اين ِ كه با تمام حرفهاي نگفتهي تلنبار شده در دل، قلم نامحرم ميشه و صفحه وبلاگ غريبه. پس از حرفهاي دل بگذريم. اما حرفهاي همگاني دل : ۱-" مگه تو چيكارمي كه نگرانم شي؟"
اين جواب ي دوست بود. اگر ميگم دوست چون خودش هم ميگه من رو دوستش ميدونه. نميدونم آدم بايد چيكاره كسي باشي تا نگرانش بشه؟! نميدونم بايد براي دل خودم متاسف باشم كه در دنياي امروزي، در عصر يخبندان احساسات و عاطفهها، در دوران بيرنگي و بيرونقي دوستيها داره نفس ميكشه؟ نميدونم بايد دل خودم رو مجرم بدونم كه قادر نيست مقتضيات زمان رو بشناسه و با اون رنگ عوض كن ِ؟! نميدونم بايد محكومش كنم به اينكه بايد براي ترك اين عادت و اخلاق زشت "نگران بودن" در زندان بيعاطفهگي حبس بشه تا در پشت ميلههاي طعنههاي "دوستان" اظهار ندامت را ياد بگيره؟! ۲- قيصر امين پور هم رفت...
سالهاي 76-77 بود به گمانم. شب شعري را راه انداختيم در دانشكده و پيشنهاد من دعوت از استاد بود براي گرمي و رونق مجلس. دوستاني را فرستادم دانشكده ادبيات براي دعوت از استاد با اين ذهنيت كه كسي در مقام استاد امين پور دعوت شب شعر دانشجويي خردهپايي مثل ما را قبول نميكند. دوستان برگشتند با تعريف از تواضع و فروتني استاد و تحويل گرفتنشان. اما سعادت نبود در آن شب شعر از محضر استاد بهرهمند شويم چرا كه همان روزها كسالت استاد شروع شده بود. روحش شاد سراپا اگر زرد و پژمرده ایم ۳- به بهانه پخش مجدد سريال خانه سبز : جملات قشنگ اين سريال را همان موقع كه براي اولين بار هم پخش ميشد نت برميداشتم. و اين روزها پخش مجدد سريال علتي شد تا به خلاء پخش چنين سريالهاي از صدا و سيما در سالهاي اخير پي ببرم. تركيب رسام و بيرنگ چندين سال موجب پخش سريالهايي ميشد كه محتواي آن محدود به زمان و مكان نبود. تركيبي كه با غرض ورزي برخي افراد از هم پاشيد و اين خلاء را براي هميشه در سيما باقي گذاشت... به اميد آنكه شايد روزي دوباره شاهد كارهاي مشترك اين دو دوست باشيم.
۴- چقدر دلم براي ميچ استيون تنگ شده است. بدون ميچ سريال پرستاران صفايي ندارد.( من كه اينقدر دلم تنگ شده ببينيد تِري چقدر دلش تنگ شده ۵- خودم به خودم: خداروشكر براي حرفهاي دلت اين وبلاگ غريبه بود وگرنه رودهدرازيهاي تو كه تمامي نداره. پينوشت: * به حكم همان دل بودنش، اين روزها نگران دوستي گرانمايه است كه از شب قدر تاكنون سكوت كرده است...
راوي جان سخن از دل ما ميگويي... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 23:26 توسط سايه |
|
|
ميگم: اشتباه ميكني نگاه خيسش رو روي صورتم ثابت نگه ميداره و ميگه: چرا؟ - خب شايد زود قضاوت ميكني... تو كه همه چيز رو نميدوني... شرايط اون رو نميدوني... حرفم رو قطع ميكنه و با همون صداي بغض آلود ميگه: تو رو خدا بس كن... ميدوني چند بار به خودم همين حرفهارو زدم... ميدوني چقدر با اين بهونهها دلم رو خوش كردم... چقدر گفتم حتمي الان اوضاش جور نيست... الان نميتونه تماس بگيره... الان نميتونه پيغام بده... نميتونه... نميتونه... ولي بس ِ ديگه... تو رو خدا تو هم از اين بهونهها براي من نيار... به اندازه كافي خودم، خودم رو گول ميزنم... نميدونم چي بگم... شايد حق داره... ... گفت: نشنيدي ميگن اگر با من نبودش هيچ ميلي... چرا ظرف مرا بشكسته ليلي؟ ي پوزخند ميشينه روي لبام. ميگم: چقدر با اين بيت دلمون رو خوش كرديم... صاف نگام ميكنه و ميگه شايد اشتباه برداشت كردي؟ زل ميزنم تو چشمهاش و ميگم: اشتباه؟ چه اشتباهي؟ معني شعر رو؟ يا معني حرف تو رو؟ با لبخند مليحي روي لب ميگه : هر دو رو... خودمو توي صندلي فرو ميكنم. ميكشم عقب و سرم رو تكيه ميدم به عقب صندلي... گردنم خم ميشه به ي سمت و خيره ميشم به صورتش. بي كلام ميگم توضيح بده... اونم خودش رو در صندلي عقب ميكشه و ميگه: برداشتت از حرف من اشتباه بود چون منظورم از ليلي " ليلي" دنياي تو نبود. برداشتت از شعر هم اشتباه است چون ليلي شاعر رو با ليلي خودت اشتباه ميگيري. و سكوت ميكنه... مايوستر و خستهتر از اونم كه بخوام بحث كنم. حالش رو ندارم... سري تكون ميدم و ميگم: فهميدم... اين شعر براي من گفته نشده... و از روي صندلي بلند ميشم در حاليكه بجاي ي جسم 60 كيلويي حس ميكنم 100 كيلو بار رو دارم روي پاهام حمل ميكنم... آروم ميگه: باز اشتباه كردي... سريع برميگردم طرفش و تند ميگم: خواهشاً بس كن... وضع من رو ميبيني... پريشوني... سردرگمي...گيجي... نااميدي... ياس و سرخوردگي... بازم ميخواي سر واژهها با من بحث كني. جوون من ول كن... بذار ي وقتي كه حال داشتم. و سريع دور ميشم... ... بهش ميگم: تا ليلي كي باشه... بلند ميخنده و ميگه: يعني چي؟ يعني هر معشوقي ليلي نيست؟ يعني هركي اسمش ليلي بود، ليلي ِ؟ ميگم: نه... يعني آره... هر معشوقي ليلي نيست... حرفم رو قطع ميكنه و ميگه: ميدوني چيه؟ هميشه ميخواي بگي اوني كه من دوستش دارم ارزشش رو نداره... همينه ديگه! اون ليلي نيست... نميدونم چطور براش توضيح بدم... مجال نميده... سرم رو تكون ميدم و ميگم : كي گفتم ارزشش رو نداره؟ فقط ميگم اون ليلي نيست... عصباني كيفش رو از روي نيمكت برميداره و ميره... باز هم نذاشت منظورم رو بگم. ... كلافهام... خستهام... خسته از اين همه انتظار ... اين همه بيتوجهي... اين همه تحقير... ديگه نميخوام به خودم دلخوشي بدم... نميخوام خودم رو گول بزنم... قبول ميكنم" در دل اون هيچ جايي ندارم"... بايد براي هميشه فراموشش كنم. ... ميگه: ليليام رو فراموش كردم... سكوت ميكنم. ميگه: نه اينكه ارزشش رو نداشت... خب محبت ي طرفه ارزش نداره... و سكوت ميكنه... من هم سكوت ميكنم... ... باورم نميشد. بهش گفتم دروغ ميگي. گفت: متاسفانه خبر راسته. از هركي ميخواي بپرس. تو باورت ميشه؟ آخه اون؟!... چرا بايد اينكارو بكنه؟... اصلاً فكرشو هم نميكردم ... اونو و اكسازي؟! نگاه آرومش رو از روي صورتم برداشت و گفت: خدا عاقبت همه ما رو بخير كن ِ... زير لب گفتم: آمين... سرم رو بلند كردم و دنبالش راه افتادم. گفتم : هنوز باور نميكنم... يعني زنده ميمونه؟! صداشو شنيدم كه دوباره گفت: خدا عاقبت همه ما رو ختم بخير كنه... گفتم: اين بود سِرّ ظرف شكستن من؟ يعني ميدونست همچين اتفاقي براش ميافته؟ صورتش رو سريع برگردوند طرف من و گفت: باز اشتباه ميكني! گفتم: چي رو اشتباه ميكنم؟ خودت دائم ميگفتي: اگر با من نبودش هيچ ميلي ... چرا ظرف مرا بشكسته ليلي؟ گفت: هنوزم ميگم... ولي ليلي نه اوني كه تو دوستش داشتي... با حرص ميگم: لطف كن ي بار هم كه شده بگو اين ليلي كيه؟ گفت: همون كه از همه احوالت باخبره. اوني كه راز دلت رو ميدونه. اوني كه تو زبون باز نكرده تا ته فكرت رو ميخونه. همون كه هميشه در كنارت ِ... با تو ِ... نبض حياتت دستش ِ... هموني كه ميدون ِ آخر هر شاهنامهاي چيه... گفتم: معني شعر براي من روشن ِ... داستان عاشق و معشوق ديگه. اين همه هم تفسير لازم نيست... گفت: تا ليلي كي باشه...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 22:30 توسط سايه |
|
|
گر رود از پی خوبان دل من معذور است درد دارد چكند كز پی درمان نرود ... عزیز من، دوست داشتن تو بهانه نمیخواهد... دل از برای دوست داشتن تو، پاداشی هم نمیطلبد... اصلاً مگر برای دوست داشتن بهانه لازم است؟! بهانهای كه با آن دل بلرزد... دلی كه از ازل لرزیده است... از همان زمان كه بخشیده شد لرزید... و با هر لرزشش تپید... دلی كه با لرزیدن زنده است كه اگر نلرزد دیگر دل نیست... دلی كه در هرثانیه 70 تا 80 بار میلرزد... اما نازنینم از ویرانگری این دل تو مترس... در وادی دل لرزش امری است ذاتی و آنچه در ذات است مخرب نیست... دلی كه بلرزد به كسی آسیبی نمیرساند... از دلی كه نلرزد باید ترسید... ممكن است گاهی آتشی از دل فوران كند ولی گدازههای این آتشفشان سوزاننده نیست... آنچه بیرون میریزد راز دل است كه عیان میشود... رازی كه در عمق دل نهفته است... و راز دل چیزی جز مهر نیست... مهری كه دلیل دوست داشتن است... مهری كه بهانهي قشنگ دوست داشتن است... حال دانستی برای چه میگویم دوست داشتن تو بهانه نمیخواهد؟! بهانهاش در عمق دل نهفته است... بهانهاش همان مهری است كه از ازل به دل آدمی بخشیده شد... همان مهری كه دل را میلرزاند... همان مهری كه تپش دل آدمی به لطف اوست... و دلی كه با مهر بتپد آموختهی مكتب مهرورزی است... . چنین دلی خود آموزگار خوبی است... آموزگاری كه از سر مهر میبخشد... آموزگاری كه برای بخشش چیزی جز مهر ندارد... پس از این روست كه میگویم دوست داشتن بها نمیخواهد... آن هم دوست داشتنی كه از سر مهر باشد... مهر از دل برمیخیزد... كار دل كار معامله نیست... نمیدهد كه بگیرد... دل میبخشد از آن رو كه خود بخشیده شده است... اگر جز این بود مهر از دل برنخواسته است... و مهری كه از دل برنخیزد مهر نیست... بهایی است برای كالایی یا كالایی است برای بهایی... در مكتب دل، دادن معنا ندارد... در محضر دل تنها بخشیدن است كه تجلی دارد... دادن برخواسته از حضور عقل است و عقل اگرچه فرمانروای عاقلی است اما در فرمانروایی عاقلان دادن، بدون گرفتن دیوانگی است... برای همین است كه میگویم مهر در مدرسهی دل بزرگ شده است... و مدرسهی دل درس منطق و فلسفه نمیدهد... مكتب دل، عاشق فارغ التحصیل میكند... عاشقی كه مجنون است نه معقول... مجنونی كه تنها مهرورزیدن یاد گرفته است نه مهر جوئیدن... از این رو مهر خود ِ دیوانگی است... و درك این دیوانگی در دنیای سوداگری ِ عقلا مشكل است ... آنهایی كه مهر را به چشم عقل میبینند... آنجایی كه مهر بهانهای است برای گرفتن... آنجایی كه هر كلامی و هر سخنی وسیلهای است برای رسیدن به آنچه میخواهیاش... از این روست نازنین كه حضور یك دیوانه در قلمرو عاقلان موجب ناراحتی است... و چنین مجنونی نه از روی عقل كه از روی مهر از دنیای فلسفییون و منطقییون دوری میكند، تا مهرِش موجب رنجش وجود نازنینی نشود... مهربانم، دوست داشتن من نه بهانه میخواهد نه بها... آخر من یك دیوانهام... كاش ميفهميدي دل ِ من، يك دل بود دوستي با يك دل گُل ِ من، مشكل بود؟! كاش مي فهميدي مِهر ِ من، از دل بود جُرم اين مِهر فقط ياد ِ تو در دل بود درك ِ اين مِهر مگر اين قدَر مشكل بود؟! كاش ميفهميدي كاشهايم همه آرزوهاي ِ قشنگ ِ دل بود... دیوار سكوتم ترك برداشت و قلعه غرورم فرو ریخت.
بر آوارهای برجایمانده از این شكست تو فاتحانه آواز بخوان این نهایت پیروزی من است.
من بازی را بردهام؛ شادی ِ دل ِ تو بزرگترین بُرد ِ من است...
*** قلبم شكست از طعنهات اما تو محتاط تر از اين پاي را بنِه بر مُردهاش ترسم كه خرده تكهاش پايت بيآزارد به خَش ..... براي تو نوشتم كه ميدانم هيچگاه نخواهي خواند آن را..................... |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم آبان 1386ساعت 13:38 توسط سايه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سايه هستم. سايه... يعني در سايه ايستادم...نه در نور... پس انچه ميبيني تصويري است از سايه روشن من.
|
| آرشیو موضوعی |
|
داستان شعر دل نوشته متفرقه اتاق بحث |
|
RSS
|