![]() |
![]() |
|
| کاش یک شب کوهها طغیان کنند........جاده های دور را ویران کنند |
|
عکسهایت را که میبینم تمام وجودم می لرزد. نمیدانم کجا و کی شنیده ام بنی آدم اعضای یکدیگرند... فکر میکنم سالهاست بر این نوشته غبار فراموشی نشسته است... نمیدانم دنبال مقصر باشم یا دنبال بهانه؟ نمیدانم محاکمه کنم یا مواخذه؟ راستی با کدام یک از اینها درد تو دوا میشود؟! خنده های تو بر میگردد... قلم در دستانت راحت میرقصد... نقابهایت کنار میرود... نمیدانم... کسی درد تو را می فهمد؟! کسی میداند سالها تو باید زندگی کنی با زخمی که بر دل داری... زخمی از بی عدالتی... زخمی از بی توجهی... دردی برخواسته از بی دردی ... مقصر همه ی مائیم... مائی که فراتر از نوک بینی خودمان جایی را نمی بینیم... مایی که از درد خاری بر پای خودمان تا به فلک شکایت می بریم اما شمشیر غفلت فرورفته در تو را اصلاً نه می بینیم و نه فریاد میکنیم... اما شاید دستی درآید... آغوشی گشوده شود... مهری سرزند... نه از آستین آنانی که مشغله حفظ صندلی و میزشان و یافتن دروغهایی برای توجیه عملکردشان* خوابی در چشمانشان نگذاشته ... نه... شاید دلی بلرزد ... دلی که لرزیدن را میداند ... شاید کسی یادش بیاید: بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نباشد قرار...
*یادداشتی برای تو: راستی کسی یادش بود از تو حلالیت بطلبد؟! و تو... می بخشی؟؟؟!!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 12:9 توسط سايه |
|
|
بهونه ی قشنگ من... سلام *** ۲۴ آذر ماه روز شادی برای من نیست... چند روز ِ دلم گرفته... مولا علی علیه السلام می فرمایند: خوشحالي مومن در سيماي اوست و اندوهش در قلبش کاش مومن بودم... *** با تمام اینها بهونه ی قشنگ من ... سلام
*خارج از احوال ما: |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 15:23 توسط سايه |
|
|
اي مردم، جز اين نيست كه شما در اين دنيا هدف تيرهاي مرگيد. هر جرعهاي كه از اين دنيا مينوشيد اندوهي است گلوگير. و در هر لقمهاي كه از آن ميخوريد ناگواريهايي است شديد. به هيچ نعمتي از اين دنيا دست نمييابيد، مگر با از دست دادن نعمتي ديگر. و هيچ كسي از شما روزي عمر نميكند مگر اينكه يك روز از مدت عمر او از بين ميرود. و بر خوردني هيچ كسي از شما افزوده نميشود، مگر اينكه از روزي ِ پيشين او نابود گردد. و اثري از وي زنده نميشود مگر اينكه اثري از او بميرد. و براي او هيچ تازهاي بروز نميكند مگر اينكه تازهاي از او كهنه شود. و براي او چيزي تازه نرويد مگر اينكه درو شدهاي از وي بر زمين بيفتد. اصول اوليه سپري شده است، ما شاخههاي آنها هستيم. براي هيچ فرعي بقايي بعد از فناي اصل نيست. و هيچ بدعتي به وجود نيامده است، مگر اينكه با به وجود آمدن آن سنتي متروك گشته است. پس بپرهيزيد از بدعتها و ملتزم حركت در راه راست باشيد. شايستهترين كارها آن است كه در گذرگاه زمان ثبات و اصالت بيشتري داشته باشد و ناشايستهترين كارها آن است كه در برابر آن حقايق ريشه دار و اصيل بروز كند. خطبه ۱۴۵ نهج البلاغه *** اگرچه دوست خوبي نيستم براي نهج البلاغه ولي همان لحظات اندكي كه با او سير ميكنم، عشق ميكنم. لبريز ميشوم از مي نابي كه جامش توسط مولا پر ميشود... كاش علي را اندكي ميفهميدم... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 23:52 توسط سايه |
|
|
صبح با كلي دغدغه درباره انتخاب رنگ ماشين براي گرفتن حواله ماشين از خونه ميزنم بيرون. بانك كه ميرسم حسابم مسدود شده. بنابراين خريد ماشين فعلا منتفي ميشه. با پدر ميرم خريد لوازم خونه و موكت. تا برگرديم خونه ساعت از يازده گذشته. نماز رو كه ميخونم، قلم مو رو برميدارم و كابينتهاي آشپزخونه رو رنگ ميكنم. مامان مدام براي نهار صدام ميكنه. نهار رو ميخورم و سريع كار رنگ رو تموم ميكنم. تا لباس بپوشم و راه بيفتم ساعت شده دو و نيم. اتوبوس بهشت زهرا كه راه ميفته چشمهام ديگه چيزي نميبينه. گهگاه بيدار ميشم و ميبينم توي ترافيك گير كرديم. ساعت يك ربع مونده به چهار كه ميرسم بهشت زهرا. تنها ميرسم آبي بيارم و سنگهارو بشورم. فاتحهاي و قراني و ي گپ سريع. تا برگردم خونه ساعت شش گذشته. در اين فاصله هيچ كاري نشده. ظرفهارو ميشورم و تنها دلخوشي امروزم رو در ديدن فيلم سينمايي شعبده باز جستجو ميكنم. و به انتظار ي جمعه مينشينم كه ميدونم براي خودم نيست و كلي كار مونده كه خداكنه تموم شه... و دغدغه گم شدن سي-دي قرآن َم كه هرچي ميگردم كمتر پيدا ميكنم...* *** امروز سالگرد بچه های خبرنگار سانحه هواپیمایی دوسال پیش ِ... سال 84 خوشبختانه من سازمان نبودم ماموریت بودم ی نهاد دیگه . وگرنه نمیدونم چه جوری اون فضا رو تحمل میكردم. هفته گذشته كه هرجا سر میچرخوندم پوستر و عكسهای بچهها رو میدیدم، اعلامیههای سالگرد و پارچه سیاه نصب شده در ورودی واحد خبر، لیست مراسمهای خانوادهها و تاریخ هركدوم، غم بزرگی مینشست روی دلم كه خیال بلند شدن نداره. جوونهایی كه بودن و حالا نیستند. خواهرو برادرهایی كه برادری داشتند و حالا ندارند. مادرها و پدرهایی كه پسری داشتند و حالا ندارند، زنهایی كه همسری داشتند و حالا ندارند و بچه هایی كه سایه پدری داشتند و حالا ندارند... من جزو آدمهایی نیستم كه با گفتن ی آخی و سر تكون دادن بتونم از كنار این رویدادها بگذرم... نمیدونم چرا؟... كاش بودم تا این روزها برای من هم تلخ نباشه... درسته هیچ كدروم از اون بچهها همكار من در یك واحد نبودند، درسته هیچ وقت هیچكدومشون رو از نزدیك ندیدم یا اگر هم دیدم نشناختم ولی امروز نگاه به تصویر و چهره و لبخند اونها داغ نبودنشون رو در دلم زنده میكنه... مدتی بعد از خاكسپاری بود كه رفتم قطعه 50 بهشت زهرا... مزارهای ردیف شده و خانوادههایی كه هنوز ناباورانه در غم عزیزانشون میسوختند... ولی دردناكتر از همه مادر ایل بیگی بود كه تنهای تنها بر سر مزار پسر نشسته بود و آروم آروم مویه میكرد... كاش میتونستم این تصویر رو از ذهنم پاك كنم... كاش اینقدر دردآشنا نبودم... خیلی دوست داشتم امروز میرفتم سر مزارشون ولی وقت تنگ بود و من تنها... راستی نتیجه تحقیقات چی شد؟ كسی جواب این خانوادهها رو داد؟! اصلاً تا حالا نتیجه تحقیقات سقوط یك هواپیما اعلام شده؟!!! *** اين روز دحو الارض من ِ... غروب توي اتوبوس دلم گرفته بود... وقتي نبود براي اخوي حرف بزنم و خودم رو خالي كنم... از فرزند بزرگ بودن خسته شدم... از اينكه به جاي همه بايد دغدغه مرتب بودن همه چيز رو داشته باشم... از اينكه يادم بره ي زنم... مثل ي مرد برم بخرم بيارم بذارم ووو خسته شدم... روح اسكارلتي من به اون نقطهاي رسيده كه سينه رت باتلر رو براي مشت كوبيدن و داد زدن ميطلب ِ... كسي كه باور كن ِ من ي زنم... *** راستي امروز روز دحوالارض بود؟؟؟!!!... زمين از زير كعبه گسترده شد؟!... خداي من، روح من رو هم از طوفان درياي شلوغ اطرافم سلامت بيرون بكش... پس نوشت: خودتون قضاوت كنيد با اين همه دغدغه اصلاً فكري و ذهني براي به روز كردن ي صفحه از وبلاگ ميمونه... مدتهاست در ذهنم چيزي براي نوشتن نيست. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 22:37 توسط سايه |
|
|
خيلي جالب و لذت بخش ِ بعد از 12 سال آدمهايي رو ببيني كه 4 سال هر روز با اونها درس خوندي با اونها سر كلاس رفتي، اردو رفتي، گاه با اونها خنديدي گاه عصباني شدي گاه گريه كردي... ديروز به همت برخي دوستان بعد از 12 سال اكيپ وروديهاي سال 70 دانشكده دور هم جمع شدند. البته همه نبودند ولي جمع كردن حدود 30 نفر از 100 نفر بعد از 12 سال كار سختيه... خبر رو به 70 نفر داده بودند و 50 نفر قول داده بودند بيان كه نهايت 30 نفري شديم. كه البته برخي دوستان واقعا منت گذاشته بودند از ايلام و شيراز و آباده و زنجان و ... براي اين ديدار اومده بودند. وقتي وارد سالن شدم هنوز 7-8 نفري بيشتر نيامده بودند. جالب بود كريمي كه روز قبل تلفني باهاش حرف زده بودم و خبر رو گرفته بودم ابتداي امر اصلاً منو نشناخت. وقتي خواست معرفي كنه ي لحظه مكث كرد و بعد مثل برق گرفتهها گفت خانم... خنديدم و گفتم فهميدم نشناختيد. بقيه آقايون نشسته هم شوكه شده بودند. همه با تعجب گفتند اصلاً نميشه شناختتون. گفتم والله من هم هنوز شمارو به جا نياوردم! زمان زود ميگذره... مثل باد مثل برق مثل رعد... و چقدر آدمها عوض ميشن... بچههاي پر شروشور اون روزها كه توي اردو بايد به زور آرومشون ميكردي، تا كلاس تعطيل ميشد توي زمين فوتبال دانشكده بودند امروز مردان جاافتادهاي بودن با قيافههاي مردانه. ديگه از اون همه انرژي خبري نبود. اكثراً فوق ليسانس رو داشتند و از جمع 100 نفره ما مطمئنم 5 نفري دكتري گرفتند. و خداروشكر همه شغلي داشتند و برخي هم در ردههاي مديريتي و بالا. شاهسون تنها كسي بود از جمع ما كه به بركت تلويزيون همه ما از احوالش خبر داشتيم. سحر اومده بود تا تعداد كچل شدهها رو ببينه و در اين بين تنها كسي بود كه بچهاش همراهش بود... دكتر رهبر و ديهيم هم دعوت داشتند كه دكتر رهبر باز نصيحت و رهنمود داد و حرف به سياست كشيد كه نميدونم چرا بعد از 12 سال فكر ميكرد ما هنوز همون بچههاي خام دانشجو هستيم كه با ي مشت حرف بشه اونهارو قانع كرد. خيلي دوست داشتم جوابش رو بدم و از اقدامات مردمي و دلسوزانه و اهداف خيرجويانه اين رئيس جمهور خاكي كه اينقدر سنگ شو به سينه ميزد و شايد در اون جمع تنها كسي كه ميدونست پشت همه اين حرفها چيزي نيست جز دفاع از عملكرد خود دكتر و يا راضي كردن وجدان خود دكتر، حرف بزنم!!! از حراج كردن حساب ذخيره ارزي بگم و عوام فريبي و وعدههاي توخالي و پوچ... از روند ديكتاتوري كه داره شكل ميگيره و خود اساتيد هم به خوبي واقفاند و آگاه... اما اشارههاي كريمي كه نميخواست و درست هم همين بود كه روزمون رو با مزخرفات سياسي خراب نكنيم اجازه نداد جواب دكتر رو بدم. اما دكتر ديهيم با اون لحجه تركي و بازگويي خاطرات خودش و بعد خاطره گويي بچهها مارو برد به روزهاي خوش گذشته... روزهايي كه قدرش رو درست ندونستيم و زود گذشت... نهار هم مهمان يكي از دوستان بوديم كه تازه داماد شده بود و طفلكي مخارج عروسي كم بود ي خرج ديگه هم ما رو دستش گذاشتيم! خلاصه در آخر دوستان شماره تلفن دادند و گرفتند و قرار گذاشتند سالي يكبار دور هم جمع بشن... ......... 12 سال عمر كمي نيست... اندازه يك دور كامل تحصيل كردن و ديپلم گرفتن... نميدونم در بين ما كسي بود كه بعد از 12 سال ارزش زمان رفتهاش رو جمع كنه و ي ديپلم جديد به خودش بده؟! قدر لحظات خوش جواني رو بدونيد... مثل برق ميگذرد و خيلي زود، دير ميشود... و تنها چيزي كه ميماند، كه آن هم اگر گرد و غبار روي آن پاك نشود از بين ميرود، خاطره است... |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم آذر 1386ساعت 13:25 توسط سايه |
|
|
سه روايت در يك روز جالب است سه حكايت از سه زندگي مختلف را در يك روز بشنوي. سه روايت زير حاصل شنيدههايم در شنبه 19 آبان ماه 1386 شمسي است: روايت اول: داشت زمين رو تي ميكشيد. تا من رو ديد سلام كرد و احوالپرسي. منم جواب سلام دادم و جوياي حال خانم و دخترش شدم. جواب داد. اما بعد از چند ثانيه آروم گفت " از هم جداشديم" يكه خوردم. گفتم "چرا؟" گفت " با ي مردي آشنا شده بود از من طلاق گرفت با اون ازدواج كنه اون هم ولش كرد و رفت" . نميدونم چي بگم. گفتم " دخترتون؟" گفت" پيش مادرش ِ. جمعه ديدمش. با مادرش اومد. چند دقيقه ديدمش. مادرش با آژانس اومده بود و منتظر بود تا برگرده". گفتم " دخترتون خيلي باهوشه" گفت" آره. مدرسه تيزهوشان ميره. الان هم داره چهارم و پنجم رو با هم ميخونه" ... چهار سال قبل بود كه در يك اردوي اداري به قمصر كاشان خانم و دخترش رو ديدم. دختري فوق العاده احساسي و باهوش. اون موقع شايد پنج سالي بيشتر نداشت. برام تيپ خانمش عجيب بود. مرد و دختر ساده به سادگي شغل مرد اما زن آرايش تمام و مانتوي مد روز. رفتارش بيانگر اين بود از خانوادهاي با سطح فرهنگ پائين ِ. اما از اونها كه همرنگي با جماعت رو در ظاهر ميبينه و فكر ميكنه اينجوري ميشه بالا رفت. براي همين وقتي گفت زنم جدا شده برام عجيب نبود. همون موقع هم از بودن كنار همسر و دخترش طفره ميرفت. متاسفم براي جامعهاي كه چهره زشت خيانت به همسر داره كمرنگ ميشه و اين موضوع خيلي عادي گفته ميشه. در ادبيات توسعه اقتصادي بحثي هست تحت عنوان " توسعه متوازن". بحث گستردهاي ِ. خلاصه بحث اين ِ كه جامعهاي به اهداف بلند توسعه ميرسه كه در تمامي ابعاد توسعه داشته باشه. و توسعه همهي ابعاد هم متوازن باشه. در غير اين صورت، رشد و توسعه در يك بعد مثل اين ميمونه كه يك كفه ترازو پائين بره. و اين يعني روي واگن توسعه بار در يك نقطه جمع بشه كه نهايتش واگن رو برميگردونه. اينجاست كه وقتي بحث توسعه سياسي باشه بدون توسعه فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي ووو، توسعه سياسي به هرج و مرج بيشتر منجر ميشه. وقتي توسعه اقتصادي باشه بدون توسعه ابعاد ديگه به وجود هزاران شكل ايجاد رانتها و مفاسد اقتصادي منجر ميشه كه خودشون چوب لاي چرخ رشد اقتصادي ميذارن. اگر توسعه فنآوري و تكنولوژي باشه بدون توسعه و رشد ابعاد ديگه هزاران معضل اجتماعي و اقتصادي به همراه داره كه يكيش همين از هم گسيختگي خانوادههاست. توسعه ارتباطات به هرشكل( اينترنت و تلفن همراه و...) كه كنترل اونها در يك خانواده امر سختيه اگر با فرهنگ درست استفاده همراه نباشه، اگر با رشد متوازن اقتصاد و سياست و تقويت ساختارهاي اجتماعي همراه نباشه، اگر بدون تقويت اساسها و عقايد مذهبي باشه بيشتر از اون كه مفيد باشه مضرّ ِ و يكي از مضراتش خيانت به همسر ِ... *** روايت دوم: زنگ در حياط رو كه زدم هيچ كس درو باز نكرد. كليد رو درآوردم و داخل شدم. كسي نبود. بعد از نيم ساعت مامان و بابا اومدند. مامان گفت رفتيم منزل محترم خانم. گفتم"چرا؟" و ذهنم رفت طرف محترم خانم. مامان گفت " پسرش فوت كرده" يكه خوردم. گفت " چطور؟" گفت رفتند مشهد ميره زيارت برميگرده و وضو ميگيره نماز بخونه. سر سجده سكته ميكنه و ديگه بلند نميشه. بابا ميگه" آزارش به ي مورچه هم نميرسيد. سرش به كار خودش بود. كاري به كسي نداشت. " ميگم" براي همين در مقام نماز به ديدار معبود رفت. كم سعادتي نيست بعد از زيارت و با وضو و در سجدهي نماز روحت از قفس پر بكشه" غبطه ميخورم به چگونگي پرواز داوود و غصه ميخورم براي مادري كه سومين داغ فرزند رو هم ديد. سال 67 بود. اواخر جنگ. در فاصله چهل روز جنازه دو پسر را براش آوردند. مصداق صبر جميلي كه ميگن خدا به بعضيها ميده محترم خانم ِ. اون موقع همسرش كنارش بود ولي الان با فوت همسرش اين داغ رو بايد تنها تحمل كن ِ. والله يحب الصابرين. *** روايت سوم: مامان ميگه" اين روزها تو روزنامه اسم ... رو نديدي؟" ميگم " نه . كي هست؟ براي چي بايد اسمش در روزنامه باشه؟" ميگه" پسر اصغرخان ِ. ميگن دارِش زدند" ميگم " براي چي؟" ميگه " به جرم اغفال زنها و دخترها و فروش اونها به خارج از كشور" بابا ميگه" من پريروز شنيدم. گفتن ... براش ختم گرفتند" گفتم " بعضيها چه رويي دارن؟ اصلاً روشون ميشه سرشون رو بالا بيارن كه ختم هم بگيرن؟!" بابا ميگه" نشنيدي ميگن دوچيز در دنيا صدا نداره : ننگ بزرگان و مرگ فقرا" ميگم " خودشون زيربار ننگشون نرن. كي ميره ختم همچين كسي؟!" بابا ميگه " اي بابا. خاناند ديگه" ميگم " اصلاً اين نه. اگر يكي از نزديكهات بود و همچين ننگي داشت و ختم ميگرفتن ميرفتيد؟!" بابا ميگه " نه" ميگم "خب همين. خودشون بي حيا. ولي واقعاً كسي ميره اين مجلس ختم؟!" ولي حتمي رفتند كه خبرش رو دادن. و بعد شنيدم سهجا ختم گرفتند و عمه اين پسر 17 ساله هاي هاي ميكرده كه طفلي داماد نشد!!!!!!!!!! و اونهايي هم كه رفتند ختم ميگن همسايه است ديگه بايد رفت. و اين يعني چقدر مردم ما بيغيرت شدند. كاش دم در اون مجلس بودم تا هركسي ميخواست پاشو بذاره اون تو بگم "ببخشيد اگر دختر شما جزو يكي از قربانيان اين خانزاده بود هم، الان اينجا بوديد يا در پاي چوب دار اين آقا هنوزم نفرينش ميكرديد؟؟؟" ... زير نوشت: اين روزها عجيب به هجرت فكر ميكنم. ديگر تهران مناسب زندگي كردن نيست. نه شرايط اقتصادي نه اجتماعي نه سياسي نه فرهنگي نه مذهبي ِ تهران ديگر براي زندگي مناسب نيست. مگرنه اينكه در اسلام دستور بر هجرت است از هرمكاني كه مناسب نيست به مكاني مناسبتر. مصداق مناسب بودن كه نبودن اسم اسلام نيست. شايد رفتم به شهري كوچك. يا در دل يك روستا. چقدر باغباني را دوست دارم و بودن در طبيعت... من عاقبت از اينجا خواهم رفت پروانهاي كه با شب ميرفت اين فال را براي دلم ديد... ***
امشب در اين ميكده باز است بياييد مي خوردن مستانه مجاز است بياييد از درگه هر ناكس و كس روي بتابيد شاهنشه ما بنده نواز است بياييد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 1:12 توسط سايه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سايه هستم. سايه... يعني در سايه ايستادم...نه در نور... پس انچه ميبيني تصويري است از سايه روشن من.
|
| آرشیو موضوعی |
|
داستان شعر دل نوشته متفرقه اتاق بحث |
|
RSS
|