تبليغاتX
سایه های خیال
کاش یک شب کوهها طغیان کنند........جاده های دور را ویران کنند

گاه حرفهای زیادی هست برای گفتن و هیچ حرفی نیست برای گفتن. چنین لحظاتی حرف زدن هم سخت است.

صبح تصمیم داشتم برای یکبار هم شده آنطور بنویسم که دلم میخواهد. آنچه بنویسم که دلم می گوید. آن گونه رفتار کنم که خودم راضی باشم...

می خواستم از  فریادهای پشت این چهره آرام بگویم. بدون اینکه یادم بیاید بهترین رازدار خودم خودم هستم. اما کمی که به حرفهای این خود ِ خودم گوش دادم و گذاشتم اشکهایش را ریخت دوباره قانع اش کردم که تنها سنگ صبورش من هستم و بهتر است داد نزند.

می خواستم گِله های مانده بر دلم  را بازگو کنم و خودم را رها. اما دوباره همان روش همیشگی حکم داد: ساکت!!!... همین قدر بگو... " باور کنید نه هالو هستم نه دیرفهم نه احمق ... اتفاقا متاسفانه نکته سنج هستم و ریز بین و کمی هم رم حافظه ام بالا"... اما شما خیالتان تخت... هیچ وقت به رویتان نمی آورم.

اصلاً تصمیم گرفتم اجتماعی بنویسم و یا شاید سیاسی... بگویم وقتی حرفهای عزت شاهی را درباره شکنجه ها شنیدم از خدا خواستم هیچ وقت در معرض چنین امتحانی قرارم ندهد... خواستم از فهیمه بگویم که اعصابش خرد شده وقتی نوارهای مصاحبه شکنجه گران ساواک را شنیده (برای تهیه چند گزارش از زندانیان دوران شاه). و آنهایی که یادشان رفته که چه بود و ... اما گزارش امروزش که مصاحبه با خانم دباغ بود را که دیدم اعصاب خودم هم بهم ریخت و...

میخواستم از دانشجویم بگویم که برای تامین خرج خانواده همراه مادر به خانه مردم میرود و کار میکند. و تمام نگرانی اش از این است اگر از این درس نمره نیاورد هزینه دوباره این درس را کمیته امداد نمیدهد. و من ی که در مقام استادش سنگ صبورش میشوم و ... اما فکر کردم که سنگ صبور بودن یعنی شنیدن و دم نزدن... و حالا مثلا هم گفتم. کسی دستی به یاری دراز میکند؟؟؟!!!!

می خواستم بگویم..........

می بینید گاهی اندازه یک کوه حرف بر دلت تلمبار شده است و باز حرفی نیست برای گفتن...

**************

پی نوشت:

1-      چقدر تلخی این سریال "تاصبح" در نهادم خانه میکند... سرنوشت مستانه که با تنهایی رقم خورده ... حس آشنایی است... خیلی آشنا...

2-      به آقایان برنخورد اما: هیچ وقت برای انجام کاری به وعده و قول مردی تکیه نکنید... تنها زمان را از دست میدهید... آخر سر هم کار، کار خودتان است... گفتم بعداً نگید نگفتی! ( این بار منظورم خود تو بودی)

3-      راستی مقام حضرت یوسف بالاتر است یا حضرت مریم؟؟؟ 

۴- با روزنامه و کاربردهای آن بیشتر آشنا شوید بد نیست!

۵- فکر میکنید تفاوت غربیها با مشرق زمینیها در چیست؟!

۶- این مطلب را هم صرفاً بخوانید... به آن عمل نکنید!!

۷- ی دوتایی سوال هست ذهنم رو درگیر کرده: فردی که گهگاه بدون هیچ لینکی مستقیم از آمریکا سراغ این وبلاگ رو میگیره کیه؟

و ... فردی که گهگاه با ای.پی اداره میره سراغ وبلاگم کیه؟

............................................................................................

 

و و و

" میلاد مسعود امام محمد باقر علیه السلام و سالروز پیروزی انقلاب مبارک باد"

....

راستی من عشق راهپیمایی ۲۲ بهمن تهران رو دارم... اگر نرفتید ی بار برید ... بد نیست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 15:29  توسط سايه | 

اگر چشم مردمان به گریه عادت نداشت، پس ماجرا (واقعه‌ی کربلا) را به عیش و سرور روایت می‌کردم!
و اگر نبود امتثال فرمان سنت نبی و کتاب پروردگار... هر آینه در مقابل این نعمت بزرگ، جامه‌های سرور و بشارت به تن می‌کردیم!!!
 

«سید ابن طاووس، مقدمه ی اللهوف علی قتلی الطفوفـ" 

یادداشتها:

۱- هفته گذشته سالگرد تخریب حرم امامین عسکرین بود. این گزارش  رو بخونید. الامان از اين مصيبت الامان

۲- امسال خیلی دوست دارم حتما دهه فجر برم سر مزار شهدای انقلاب

فیلمی که 12 بهمن برای اولین بار از صداوسیما پخش شد و بعد از مدتها ی گزارش کامل از ورود امام به ایران بود رو دیدید... اون همه شور و اشتیاق ... آدم وقتی فیلمهای اون روزها رو می بینه حس قشنگی داره... شاید خیلی ها الان دل خوشی ندارن ولی هنوز یاد اون دوران براشون شیرین ترین یادهاست... شاید چون خیلی خلوص توش بود... شاید انقلاب هم نهالی بود که با خون آبیاری شد...

وقتی فیلم اون روزها رو دیدم ی مطلب تو ذهنم جای سوال شد... امامی که اون جمعیت میلیونی به استقبالش اومدن ی بار در طی 11 سال بعد از انقلاب به این استقبال اشاره نکرد... حتی یکبار هم نشنیدیم حتی برای شکوه انقلاب هم از این استقبال یاد کنند... امروز بعضی ها آنقدر ظرفیتشان کم است که استقبال معمول در کشورهای خارج از کشور را هم به حساب شخص خود میگذارند... بعد ادعا پشت ادعا که ما صادق ترین و بهترین پیرو آن پیر فرزانه ایم.

 

۳- ی سوال ذهنم رو درگیر کرده: توی این موج سرما و برفهای یخ زده گنجشکها و کبوترها کجا میرن؟؟؟ توی موج سرمای ماه گذاشته فکر میکردم دیگه همه گنجشکها یخ زدند. اما تا هوا کمی گرم شد دیدم پیداشون شد. گنجشکها که سرجای خود، روزشنبه وقتی از سازمان بیرون میرفتم سه تا بلبل رو دیدم که روی شاخه های عریان درخت نشسته بودند و میخوندند... راستی دنیا بدون این زیبائیهاش لطفی نداره.

 

۴- استاد که من باشم بیچاره داشنجو جماعت... دیشب که بالاخره وقت کردم کیفم رو بریزم بیرون و گزارشهای در طول ترم داشنجوها رو ی نگاه کنم تازه یادداشتهای گذاشته شده پائین بعضی برگه ها رو دیدم... طفلی دانشجوها شاید همون موقع انتظار پاسخ یا واکنش داشتند ولی...

 

۵- نمیدونم سریال مرکز پزشکی  رو میبینید یا نه؟ داستان سریال در ی روستای انگلیسی میگذره... هفته پیش بجز موضوع داستان ی موضوع فرعی دیگه در داستان بود و اون هم مسابقه طناب کشی بین مردهای ده بود... مشابه این صحنه رو در فیلمهای دیگه هم میشه دید. مسابقه آشپزی خانمها... یا برقراری ی تئاتر محلی و... فکر میکنم شاد زیستن امری که مردم باید یاد بگیرند... ولی متاسفانه مردم ما کم کم همه ی اون چیزهایی رو که خودشون داشتند دارن از دست میدن و از تمدن غرب و پیشرفت هم تنها المانهای بد و نادرستش رو میگیرن... وقتی پدر و مادرها و خویشان از قدیمهای خودشون یاد میکنند که دور هم جمع میشدند و شاهنامه میخوندند و یا بازیهای جمعی، فکر میکنم باید به این مردم یاد داد که رسانه ها و مشغله های امروزی نباید تمام وقت اونها رو بگیره... قدیمیها هم، کار میکردند. کم هم نه... سخت تر و بیشتر ولی شبها وقتشون برای خودشون بود نه اینکه مال تلویزیون و کامپیوتر و ویدئو و... همون با هم بودن شبها دل خوش رو به همراه داشت... چیزی که الان پیدا نمیشه...

 

۶- مسئله جالبیه! 

۷- ترم جدید شروع شده... اولین ترمی که تعداد دانشجوهای پسر کلاسم بیشتر از دخترهاست.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 10:38  توسط سايه | 

 

به دعوت دوست خوبم بادبادك در وب لاگ كفش‌هاي تنگ به طرح همگانی پاسخ به پرسش زیر دعوت شدم :

«با كدام ‏يك از شهدا يا حماسه سازان عاشورايي انس و الفت بيشتري داريد و به كدام يك ارادت بيشتري مي‏ورزيد؟»

..................................................................

هيچگاه نتوانسته‌ام در ميان يك دشت آلاله، آلاله اي را به عنوان زيباترين آلاله انتخاب كنم... شما چطور؟ اگر به شما بگويند در ميان يك دشت آلاله بايستيد و يكي را ميان بقيه انتخاب كنيد كه برايتان از همه قشنگ تر باشد مي‌توانيد؟!

به نظر شما يك غنچه‌ي آلاله قشنگ تر است يا يك آلاله‌ي نيمه شكفته يا يك آلاله كاملا شكفته؟ حتي آلاله‌اي كه سرش خم شده و رو به تمامي دشت آلاله مي‌نگرد هم مي‌تواند زيباترين باشد... حتي آلاله‌اي كه گلبرگي از آن چيده  شده و يا آلاله‌اي كه فشار دستي گلبرگش را كبود كرده...

از من نخواهيد ميان يك دشت آلاله‌اي كه عِطر آن تمامي زمين و آسمان را فرا گرفته بايسنم و گلي را به عنوان زيباترين برگزينم... من با تمامي آلاله‌هاي اين دشت مي‌توانم حرف بزنم...مهم اين است چشمان من قدرت و تحمل  ديدن اين همه زيبايي و شكوه را داشته باشد... اگر نور قرمز اين دشت چشمانم را بزند ناگزيرم گلي را چيده و به بوئيدن و نگاه كردن به آن بسنده كنم... كه البته حقيقت امر همين است... از آنجا كه براي ديدن اين همه زيبايي بايد چشمانم را به ديدن اين همه نور عادت دهم و اين كار برايم سخت است هرروز كه ياد اين دشت ميكنم گلي را انتخاب ميكنم و چشمان كم نور و كم‌ديد من به ديدن همان يك گل راضي مي‌شود...

خب دوست نازنينم:

پس اگر در اين لحظه هم به گلي اشاره دارم به اين معناست كه امشب چشمانم مهمان قدم اين گل است...

***

 

"ما رايت الا جميلا"

 زينب به چه اشاره ميكند؟!

وقتي مادر ميگويد در كربلا از تل زينبيه ديدن كرده است تازه ميفهمم محلي هست كه اعتقاد بر آن است در روز عاشورا خانم زينب از آنجا صحنه ميدان جنگ را نظاره ميكرده‌اند... و " ما رايت الا جميلا" از همين نقطه شكل ميگيرد...

غرور آفرين است وقتي مادري بر فراز تلي نظاره‌گر فرزندان خود باشد كه شجاعانه در ميدان جنگ مي‌جنگند و نهايت امر نمره قبولي در درس رسم عاشقي ميگيرند... اين يعني نمره قبولي مادر و آيا ديده‌ايد مادري از قبولي فرزند خود در آزمون ناراحت شود و زيبايي نبيند!

همه مي‌دانند برادرزاده براي عمه عزيز است خصوص آنكه يكي شبه جدي باشد كه رسول رحمت است و ديگري يادگار برادري كه آن هم شبيه ترين افراد از خلق و خوي به رسول رحمت است... لحظه‌اي شيرين‌تر از اين سراغ داريد كه عمه‌اي شجاعت و رزم شبه پيامبر را ببينيد و باز هم قبول شدن در مدرسه عشق و لحظه‌اي كه "اهلا من العسل" برادرزاده اي رابشنود كه تنها سيزده سال دارد. چه قدر مايه مباهات است برادرزاده‌اي اين چنين كه در چنين سني رسم عاشقي را از بر است...

فخر خواهري است كه برادرش زيباترين جوان بني هاشم باشد و علمدار برادري كه نور چشم ختم للمرسلين است... و زيباتر از اين لحظه سراغ داريد كه ادب اين برادر را نظاره كنيد كه در كنار آب به ياد لب تشنه برادر و خواهر و برادرزاده‌ها از خوردن آب دريغ كند... و اين بار نمره قبولي آنقدر درخشان باشد كه مادري از آسمان مدال قبولي را بر گردنش آويزان كند...

زينب نبايد به كودك شش ماهه‌اي بنازد كه آنقدر بزرگ است كه دشمن چشم ديدنش را ندارد...

و پس از ديدن تمامي اين شكوه و زيبايي زينب نظاره گر زيباترين تصوير اين تابلو است...همه شما اين تصوير را مي‌شناسيد...زبان من در بيان و توصيف آن الكن است ...

..................

ميدانيد گاه فكر ميكنم تنها تلخي اين حادثه در كام زينب اين بود كه " همه رفتند و جامانده‌ام من" ... اما نه... اين هم تلخ نبود چرا كه رسالت روايت اين همه زيبايي و حفظ اين تابلو از هرگونه آسيب و خدشه‌اي خود زيبا است...

***

امان از دل زينب...

 

.......................................................................................................................

 

حيف ام مي‌آ‌يد در زير نوشته‌اي كه نام زينب دارد پي‌نوشت بذارم... حرفهاي روزمره‌ام بماند براي پست بعد

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 1:29  توسط سايه | 

 

دسته که راه می افتد نگاهش تا آخرین نفر را بدرقه میکند. غم غریبی در جشمانش منزل کرده است. سید رحمان خم میشود و آرام در گوشش میگوید " نمیخوای پشت سر دسته بری؟" سرش را برمیگرداند و به سمت در خانه میدود. اشک در چشمهای سید مینشیند.

 

 

مادر میگوید" با کی لج میکنی؟ آخه عزیز دلم با امام حسین که نمیشه قهر کرد. نمیشه لج کرد. هرروز می یای این دسته ی زنجیر رو برمیداری و نگاه میکنی. خب برو بین بچه ها. تو که دلت هست" با شدت و قهر زنجیر را به سمت تاقچه پرت میکند.  چرا مادرها همیشه میفهمند در دل بچه ها چی میگذرد؟!

 

 

"ای ساقی لب تشنگان ابوالفضل"

دسته برگشته است. آخرین نوحه امشب است که میخوانند. ظرفهای غذا آماده و منتظر است تا عزاداری تمام شود. درحالیکه به درخت روبروی تکیه, تکیه داده است به ظرفها خیره میشود. چه عِطر عجیبی دارد. سید رحمان ظرف غذایی به دست طرفش می آید " غذای ِ امام حسین ِ. با غذا که قهر نیستی؟!" نگاهش را بالا می برد. بالا و بالاتر تا برسد به چشمهای سید. و سید صورتی را میبیند که از شدت بغض سرخ شده و دریای چشمانی که آماده طوفان است. دستهای سید چانه پسرک را نوازش میدهد" پسر گلم کسی با امام حسین قهر نمیکنه" . بغض پسرک ناگهان میترکد. سید می نشیند و سر پسر را به سینه میگیرد. کسی نیست تا ببیند گونه های سید نیز خیس اشک است.

 

 

"آسید من خیلی ازش خواستم. معلم دینی م میگه خدا دعای بچه هارو قبول میکنه. حاج حسن مداح هم میگفت کسی از در خونه امام حسین ناامید برنمیگرده... خب من بچه بودم در خونه امام حسین هم رفتم. خودتون یادتونه پارسال چقدر توی تکیه دعا کردم. ولی دیدید که نشد. دیدید بابای من خوب نشد... دیدید که بابام مرد..." سید رحمان دستی بر سر پسر کشید. بغضش را خالی کرده بود. حالا جواب میخواست. سید لیوان آب را گرفت جلویش " این آب رو بخور تا با هم حرف بزنیم" لیوان آب را گرفت. همانطور که به چشمهای مهربان سید نگاه میکرد لیوان آب را سر کشید. سید گونه اش را نوازش کرد و لیوان آب را گرفت. " خب حالا به من گوش بده. عمر هر آدمی ی ظرف داره مثل این لیوان" و لیوان خالی را گرفت جلوی صورت پسر. " از وقتی که به دنیا می یاد هرلحظه که میگذره این لیوان شروع میکنه به پر شدن. یعنی زندگی آدم مثل آبی ِ که میریزه توی ظرف عمرش". پارچ آب را از روی میز برداشت و کمی آب داخل لیوان ریخت " خب گل پسر من کسی میتونه بیشتر از اندازه ای که این لیوان جا داره آب توش بریزه؟!" و منتظر پاسخ به چشمهای پسر نگاه کرد" نه آسید"." درسته نمیشه" پارچ را گذاشت روی میز و ادامه داد " وقتی ظرف عمر آدمی هم پر شه مثل این لیوان می مونه که وقتی پر شه دیگه جا نداره. اون موقع است که میگن عمر آدمی توی این دنیا تموم شده" نگاه پسر روی لیوان نیمه پر خیره ماند "ولی آسید مامان حسین همکلاسیم هم مریض بود. حسین میگفت نذر کردند برای امام حسین و مامانش خوب شد. مامان من هم برای بابا نذر کرد ولی بابای من خوب نشد. امام حسین میتونست بابای من رو هم خوب کنه اما نکرد". سید لیوان نیمه پر را از روی میز برداشت و کج کرد " فرق داره پسرم. مادر دوست تو هنوز لیوان عمرش پر نشده بود. کج شده بود داشت می افتاد. همه ی ما ممکنه در زندگیمون ی موقع هایی لیوان عمرمون سُر بخوره و ی ور بشه. اون وقت ِ که از خدا میخوایم لیوانمون رو صاف کنه. یا از یکی که خدا خیلی دوستش داره میخوایم از خدا بخواد لیوان ما نیفته. فرق مریضی مادر دوستت با مریضی پدرت در همینه. لیوان عمر مادر دوستت نیمه پر بود اما ی ور شده بود. لیوان عمر بابای تو پر شده بود" پسر نگاهی بر صورت سید کرد و نگاهی بر لیوان ی ور در دست سید. چندلحظه خیره بر لیوان ماند و بعد مانند این که کشفی کرده باشد رو به سید با قیافه حق به جانبی گفت " چرا لیوان عمر بابای من اینقدر زود پر شد؟ بابای من هنوز جوون بود" و مستقیم به چشمهای سید نگاه کرد. سید رحمان لحظه ای به این قیافه منتظر پاسخ نگریست. چقدر بچه ها سوال دارند؟! بلند شد و ظرف غذا را به طرف پسر گرفت " اینکه اندازه لیوان عمر هرکس چقدره و چرا این قدره فقط خدا میدونه و بس. نه من میدونم و نه تو میتونی بفهمی. مگه من و تو میدونیم چرا خدا خواسته در فلان روز و فلان جا به دنیا بیایم؟ یا مگه میتونیم بگیم چرا پدر و مادر من اینها شدند و اونها نشدند؟... نه عزیزم چیزهایی هست که از فهم و درک من و تو خارج ِ "

 

 

 

"این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست"

دسته حرکت کرد. مادر به جای خالی دسته ی زنجیر روی تاقچه نگاه کرد و نگاهش رفت تا رسید به عکس پدر...

 

***

سريال ساعت شني هم تمام شد. با تمام اجحافها و نامرديهايي كه در حقش شد. مثل تمام سريالهاي ديگري كه نگاه فيلمساز آنها فراي از موضوعات عامه پسند و بازاري، دردهاي جامعه را ديده است و حرفهايي دارد كه كسي جسارت گفتن آن را نداشته است. هميشه آنها كه نگاهشان ژرفتر بوده و جسارتشان بيشتر و درد حرفهای ناگفته و زخمهای سرپوشیده را داشته اند، بيشتر زخم خورده اند. هميشه افراد صف اول فدا ميشوند و متاسفانه اكثر اوقات صف اول بهترينها ايستاده اند. ساعت شني هم قرباني نگرش افرادي شد كه يا نمی خواهند باور كنند در لايه هاي اين اجتماع چه ميگذرد و يا بيان اينكه چه اتفاقي در حال رخ دادن است به ضررشان است. سالهاي نه چندان دور زماني كه " در پناه تو" گردن به تيغ سانسورهايي داد كه از حرف منتقدين کوته بین ريشه ميگرفت و بعدها "دوران سركشي" نشان داد قربانی کردن رسم دیرینه این جماعت است. امروز این قربانی "ساعت شني" است و چه تاسف بار است که هميشه بهترینها و خوش ساخت‌ترينها قربانی بوده اند. و پر حرف ترينها... یادم نرفته است زماني كه حمید لبخنده به نشان دادن طبقات مختلف اجتماع پرداخت، هنوز نشان دادن خانواده اي مثل خانواده پارسا جسارت ميخواست و ظرفيت پذيرش واقعيت. كه مثل هميشه نبود و لذا تمامي اين بخش از داستان حذف شد... دوران سركشي نيز هشداري بود براي گسترش زخم در حال گسترش دختران فراري كه باز واقعيت گريزان لب به انتقاد گشودند و حرفها نزده ماند تا روزي كه اين دمل چركين آن چنان سر باز كند كه ديگر هيچ دارويي براي درمان آن پيدا نشود. و اين بار نوبت ساعت شني بود تا باز درد دل بازيگراني را زياد كند كه با تمام عشق خود نقش آفريني كردند و تمام نگراني اين روزهايشان حذف بخشهايي از فيلم بود كه به شخصيتهاي سريال لطمه وارد ميكرد. ... اين جزو تاريخ اين مملكت است... هيچگاه به پيشگيري فكر نكنيد... اگر كسي هم خواست هشدار دهد خفه‌اش كنيد... بگذاريد هزينه‌هاي درمان كمرتان را بشكند...

............................

اما قسمت آخر ساعت شني: بسيار زيبا و هنرمندانه پرداخته شده بود... چقدر زيبا راز درهاي بهشت را براي مادران گشود و قدمهايي كه جاي پاي آنها مقدس است... نميدانم كسي اين قسمت را ديد و در دل براي مادر خود و دردي كه به او تحميل كرده نگِريست؟... نميدانم كسي اين صحنه ها را ديد و يك لحظه به شكستن حرمت مادري كه تا پاي جان دادن براي دادن زندگي به فرزند رفته است فكر نكرد... نميدانم..... ولي لحظه اذان صبح، لحظه اي كه درهاي بهشت به روي مهشيد باز شد، لحظه مقدسي بود كه يادمان باشد مادر تك تك ما به پاس درد و رنجي كه براي ما كشيده اين لحظه را تجربه كرده است... لحظه اي كه اذان تطهير زنی از تمامي گناهان، بر تمامی مناره هاي آسمان بلند شده است...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 15:3  توسط سايه | 

(رسم عاشقی)

دو چراغ راهنما

سبز ِ سبز ِ سبز

در بزرگراه عشق

- كه پیچیده در آن عِطر یاس -

علامت میدهد:

راه عاشقی باز است...

و فرات

تا انتهای زمان

گریه میكند...

......

(فصل عاشقی)

 

 

وقتی 
 

- در قتلگاه-
 

بر گلوی لیلی خنجر كشیدند
 

مجنون در همان دم
 

- ایستاده بر جایگاه-
 

جان داد...

***


( نماز عشق)

 

نماز عشق زیباست وقتی
 

آلاله اذان بگوید 
 

- بر سر نیزه-
 

و شقایق وضو سازد
 

 - با خون سر-
 

و یك دشت بنفشه
 

 به جماعت ایستاده باشد...
 

ما رایت الا جمیلا...

 

***

 

و حکایت این روزها:

 

حکایت اول:

زن سرپائین و آهسته پرسید: آقا با ۱۰۰۰ تومان چقدر مرغ میشه گرفت؟!

مغازه دار نگاهی کرد و سرسنگین گفت: ی رون میتونم بدم.

زن اسکناس هزاری رو گذاشت روی پیشخوان و گفت: خدا عمرت بده پس ی رون بده. و آروم تر گفت: بچه ام مریضه میخوام ی سوپ براش درست کنم...

 

حکایت دوم:

 

میگه: ۱۲ میلیون دادم تا توی ی مدرسه فرانسوی ثبت نامش کنم.

میگم کلاس چندمه؟

میگه:چهارم....

 

 

همین...............................................

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 14:13  توسط سايه | 

تاسوعا و عاشورای امسال هم گذشت...

 

اگرچه در بسیاری از برنامه ها و سخنرانیهای پخش شده از صدا و سیما و سایر رسانه ها و مجالس بحث هدف از قیام امام حسین علیه السلام مورد بحث قرار گرفت و اندرزهای بسیاردرباره جلوگیری از انحرافات ممکن در مداحی ها و مراسم عزاداری محرم داده شد اما در هیچکدام از این برنامه ندیدم حرفی از چگونگی پیروی از مکتب امام زده شود. همه ی حرفها همان حرفهای همیشگی بود. امام حسین چرا قیام کرد؟ تا اسلام زنده بماند... تا بگوید " هیهات من الذله" تا "امر به معروف و نهی از منکر" را در عمل نشان دهد ... تا نماز برپا داشته شود... تا ... تا ... تا.....

ولی کسی شنید یا دید بجز اینکه اهداف قیام امام نامبرده شود بر شیوه پیروی از این مکتب هم بحث شود؟ کسی شنید بگویند" هیهات من الذله" یعنی چی؟ که "امر به معروف و نهی از منکر" کجا و چگونه باید انجام  شود؟ که روح نماز چیست؟ که اسلام چگونه نفس میکشد؟ ...

من نشنیدم...

دوباره میگویم حسین مظلوم همیشه ی تاریخ است... قیامی میکند که خون ریخته شده در پای درخت این قیام تا کتاب تاریخ باز است و ورق میخورد از صفحات این کتاب پاک نمیشود و هرلحظه و هر دقیقه هم خوانده میشود.گاه در خواندنش مبالغه ای هم میشود گاه نتهای خواندن بالا و پائین میشود و هارمونی اصلی را خدشه دار میکند ... و گاه همانطور که نوشته شده خوانده میشود... اما مظلومیت یک اثر در این است که حتی اگر بدون هیچ تحریفی هم نگه اش داری باز صرفاً به خواندنش و دیدنش قناعت کنی. نه بخواهی عمق مطلب را درک کنی و نه اینکه تاثیری در زندگیت بگذارد. اینجاست که نویسنده و یا هنرمند خالق اثر دلشکسته میشود. وقتی خالق اثری با تمامی وجود خود، تمامی روح حاکم بر ذهن و اندیشه اش را در قالب اثرش ریخته باشد ولی مشاهده کنندگان اثر هیچ تلاشی برای درک اندیشه نهفته در اثر نکنند هنرمند مظلوم است. ممکن است حظ بردن و احساس لذت از مشاهده اثر از آنجا که موجب انبساط روح بیننده شده است، رضایتی هم برای خالق اثر داشته باشد ولی مطمئناً این آن رضایت و تامین خاطری نیست که مطلوب هنرمند بوده است.

حسین هنرمند بزرگ عرصه عشق و عاشقی در مکتب وحی و توحید است. هنرمندی که تمامی پیامهای مکتب الهی را در یک روز بر تابلوی نینوا حک میکند. و برای درک بیننده درباره آن توضیح هم میدهد. میگوید برای چه قیام کرده است و هدف چه بوده است. این تابلو بر دیوار تاریخ نصب است... روزها بگذرد... شبها سر شود... سالها و قرنها بیایند و بروند... تابلو برجای خود است... مهم این است تا بینندگان این تابلو عمق پیام این اثر خلق شده با جوهر ِ خون ِ بهترین ِ خلق ِ خدا را بیابند و مهمتر این است این درک در زندگی اشان تاثیر بگذارد. یعنی اصل پیام امر به معروف و نهی از منکر در زندگی افراد پیاده شود. وگرنه قلم و جوهر این تابلو چنان هنرمندانه تصویر را حک کرده است که هرکسی بنگرد نمیتواند از زیبایی اثر شگفت زده نشود و احساسات خود را بروز ندهد.

سوال این است: قرنهاست هرساله از جلوی این تابلو رد میشویم. هرساله احساسمان را بروز میدهیم. اما شده است گاه لحظه ای بیش از یک نگاه گذرا در مقابل این تابلو بایستیم و به عمق آن سفر کنیم؟!

واقعیت این است نمی توان انتظار داشت همه افراد درک کاملی از یک اثر داشته باشند. درک هر فرد به میزان تخصص و آشنایی فرد از رموز رسم و خلق اثر بستگی دارد. و بر اساس همین انتظار، انتظار دیگری شکل میگیرد. اگر بخواهیم خالق اثری چنین گرانقدر مظلوم نباشد آنکه فهمید، آنکه به عمق سفر کرد باید به دیگران بگوید و اگر متعهد باشد باید پیام خالق اثر را بدون هیچ تحریفی بگوید.

همه اینها را گفتم تا بگویم :

درباره کربلا و نهضت حسین خیلی ها آمدند و حرف زدند. خیلی ها سعی کردند هشدار دهند و نگذارند تحریفی در بیان حادثه و اهداف آن شکل گیرد. اما از یک نکته غفلت شد... مگر نه اینکه بزرگترین هدف امام احیا دین جدش و امر به معروف و نهی از منکر است، پس چرا تنها در حرف به سخنان امام اشاره میشود؟! چرا امر به معروف نمیشود؟ چرا از منکر نهی نمیشود؟ مگر نه اینکه دین توحیدی رسول الله دینی همگانی و جاری است پس چرا درسها و دستورات این دین مطرح نمیشود؟

میگویند امام گفت " هیهات من الذله"... همین؟!... بگوئید ذلت چیست؟؟؟ ننگ چیست؟؟؟ زیر بار ذلت نبودن یعنی چه؟؟؟

ذلت تنها زندگی در زیر سایه یک حکومت جائر و ظالم و ناحق است؟؟؟ ذلت فقط از ناحیه دیگری تحمیل میشود؟؟؟ ممکن نیست خودمان، خودمان را ذلیل کنیم؟؟؟ اگر برای حفظ لقمه نانی تن به هر پستی و ذلالتی دادیم ذلیل نیستیم؟؟؟ اگر برای یافتن مقامی به هر تملق و ریا و دروغی متوسل شدیم تن به ذلت نداده ایم؟؟؟ اگر اجحافها، بیعدالتی ها و چپاولها،غارتها و اختلاسها را دیدیم و دم نزدیم از ذلالت ما نیست؟؟؟

و اگر بخواهیم ذلت را به هرشکل ممکن آن نپذیریم جز توسل به "امر به معروف و نهی از منکر" ابزار دیگری هست؟ امر به معروف و نهی از منکری که دامنه و برد آن از زندگی شخصی ما شروع میشود و تا کل جامعه ای که در آن زندگی میکنیم را دربر میگیرد.

برای نپذیرفتن هیچ ذلتی لازم است هر منکری نهی شود... ریا، دروغ، بیعدالتی، ظلم ، تملق، بی تفاوتی و... و برای کسب هر عزتی باید به معروف امر شود... و مهمترین نکته این است همه ی اینها از فرد باید شروع شود تا به کل برسد... من باید بخواهم با عزت زندگی کنم و در این راه باید ابتدا خودم را به معروف امر کنم و از منکر نهی... بعد از خودسازی خودم میتوانم به خانواده و دوست و همکار و جامعه فکر کنم...

با این نگاه مکتب حسین تجلی روشن تمامی مکتب وحی و توحید است. و همین جاست که مظلومیت حسین فریاد میکند. که برای احیا دین جدش قیام کرد، خودش، فرزندانش، خویشانش و یاران وفادارش را فدا کرد تا دین اسلام مظلوم واقع نشود ... اما اسلام همچنان مظلوم است و مظلومیت حسین از مظلومیت اسلام است...

 

یادمان باشد شاگردی که تنها سرفصلهای کتاب را از بر کند و از عمق مطلب چیزی متوجه نشود، در عرصه عمل خواهد لنگید...

 

دین او صد باغ ایمان میدهد

دین ما بوی غم نان میدهد...

 

***

 

پی نوشت:

 

۱- ذلتی برای جامعه مسلمان بالاتر از این که درست در روزهایی که باید درس آزادگی و آزادمردی و دفاع از مظلوم مرور شود تنها واکنش دولتمردان کشورهای مسلمان بازهم حرف است و حرف... و مظلوم کماکان مظلوم است و غریب و تنها

ی نگاه به تیتر خبرها کنید متوجه میشید

 

۲- بدون تغییر ممنوع

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 13:0  توسط سايه |