![]() |
![]() |
|
| کاش یک شب کوهها طغیان کنند........جاده های دور را ویران کنند |
|
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی دل بی تو به درد آمد وقت است كه باز آیی
خطاب حق به مستان چون عیان شد دل ایشان به شور می جوان شد بگفتا عشق من در آخر این است كه او هم سرور و سالار دین است كه نامش میم و حاء و میم و دال است به حق او صاحب علم و كمال است هم او باشد كه گیرد انتقامم بود پشت و پناه این مقامم من او را خلعتی دادم درایت كه دارد بر همه عالم ولایت ولی لؤلؤ زمانی درّ جان است كه قرنی در حجاب خود نهان است ... هلا دانی كدامین درد زار است رفیقان، انتظار است انتظار است*...
سالروز آغاز امامت و ولایت منجی آخر زمان یوسف زهرا مهدی موعود بر تمامی منتظران آن حضرت مبارك باد @};-@};-@};-
*شعر از م.اشتاد
فکر میکنم چه بادمجان بمی هستم من... یا اینکه چقدر امتحان باید پس بدهم... یا اینکه چقدر گناهکارم که حتی یکی از دعاهایم هم به عرش نرسید. اینکه حتی یکی از واسطه هایی که صدا زدم و خواندمش نخواست درب خانه اش را به رویم باز کند... راستی گناهان من اینقدر بزرگ بود که نگذاشت صدای من به عرش برسد؟! چقدر بدبختم من... حاج ماشالله میگفت لحظه آخر گفتم امام حسین شفا ندی روز محشر شکایتت رو به مادرت زهرا میکنم... چندباری خواستم منم اینجوری بگم تمام تنم لرزید... حتمی حاج ماشالله اینقدر پیرو خوبی بوده که همچین حرفی بزنه. من کجا ایستادم و چکاره ام؟!
۱- دیروز بعد از مدتها نوشته ای از دوست گرانمایه دكتر طلوعي در ضمیمه بهاری روزنامه جام جم دیدم. انگار این بهاریه نوشتن برای همه سخت شده است. حتی برای روح لطیف دکتر. اگرچه سكوت دكتر بعد از شب قدر برايم سوال شده . هرجا هست سرش سلامت و جامش پر.
۲- بالاخره ماشین را خریدم. ی وسیله برای اینکه سال دیگه سرم رو گرم کنه و یادم بره میشه آرزوهای دیگه ای هم داشت.
۳- رضا از تایلند زنگ زده بود. تبریک پیشاپیش بهار برای اینکه ممکن ِ در روزهای آتی خطها اینقدر شلوغ بشه که نتونه زنگ بزنه...و پرسيد ماشين خريدم يا نه؟ گفتم خريدم ولي نگفتم درست خلاف توصيهاش عمل كردم... و گفت هنوز پيگير كتاب هست. و من رو دوباره شرمنده درياي محبتش كرد. گاهی این مسئله که دوستی به یاد آدم هست چقدر شیرین ِ. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 14:50 توسط سايه |
|
|
حلول ماه مبارك ربیع الاول بر تمامی مسلمین خصوصاً بر شیعیان
مولا علی ابن ابیطالب مبارك باد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 0:33 توسط سايه |
|
|
پدر و مادرم فداي تو باد اي رسول خدا با رحلت تو از اين دنيا چيزي قطع شد كه با مرگ هيچ كس قطع نشده بود. قطع شد پيامبري و پايان يافت خبرهاي آسماني. مصبت فراق تو آنچنان بزرگ است كه تسليت براي تو اختصاص يافت تا آنجا كه ديگر مصيبت ديدگان دربارهي مصيبتهاي خود تسلي يافتند. و ناگواري فراق تو فراگير همهي مردم گشت تا آنجا كه همهي آنان در برابر آن مساوي گشتند. و اگر امر به صبر و نهي از بيتابي نفرموده بودي آب چشمان را در گريه بر تو تمام ميكرديم. و درد جدايي تو بي دوا ميگشت و اندوه همپيمان هميشگي ما بود. و با اين حال اينها دربارهي سختي تحمل فراق تو اندك بودند. ولي مرگ آن سرنوشتي نيست كه كسي توانايي تغيير آن را داشته باشد و بتواند آن را دفع كند. پدر و مادرم فداي تو باد اي رسول خدا. ما را در نزد پروردگارت به ياد آر و ما را در خاطر داشته باش. خطبه 235 نهج البلاغه. حضرت اين سخن را در حالي فرمودند كه مشغول غسل و آماده كردن جنازهي حضرت رسول خدا صلي الله عليه و آله براي دفن بودند. هميشه فكر ميكنم پيامبر در بين ما خيلي غريب ِ... اصلاً وقتي به پيامبر و كل خاندان پيامبر فكر ميكنم ميبينم همه ي اونها غريباند... شايد عمق و شدت اندوه فوت پيامبر رو تنها خود خاندانش ميدونستند... سخن حضرت علي شاهد اين مدعاست... ولي وقتي عمق اين فراق و غم رو ما ميتونيم درك كنيم كه در چنين شرايطي كه رحمت للعالمين به ملكوت پرواز كردند عدهاي نطفه ظلم و بيعدالتي به خاندان حضرت رو بستند... حتي اجازه ندادند بدن مطهر حضرت خاك شود و بعد ... نميدونم امروز خانم زهرا چه حالي داشتند؟... ولي ميدونم وقتي مولا داشت مصيبت پيامبر را بالاترين مصيبت عالم ذكر ميكرد به تمامي مصيبتهايي كه قرار بود بعد از رحلت پيامبر بر خاندانش وارد بشه واقف بود... ميدونست زهرا ام ابيها چند ماهي بيشتر مهمان خانهاش نيست... ميدونست ي روز بايد سر بر ميخ خونين در بذاره و از دست اين مردم به خدا شكايت كنه... ميدونست ي روز با فرق شكافته رستگار ميشه... ميدونست ي روز حسناش جام زهر رو از دست همسر مينوشه و صداي حزين قران خوندنش ديگه در كوچههاي بني هاشم شنيده نميشه... ميدونست ي روز سر حسيناش بر سر نيزه اذان ميگه.... ميدونست ي روز زينباش يك شب ِ پير ميشه... با تمام اينها مصيبت اعظم مصيبت فراق رسول خداست كه بودنش رحمتي بود از جانب خدا بر تمامي مردم و با رفتناش ريشه ظلم جان دوباره گرفت... ............... نميدونم مكه رفتيد يا نه؟ بين الحرمين ايستاديد يا نه؟گاه رو به حرم رسول خدا گاه رو به بقيع بغضهاتون رو با اشك بيرون ريختيد يا نه؟ نميدونم توي بين الحرمين ي لحظه فكر كرديد توي اين مسير يعني مسجد رسول خدا و خانه رسول خدا تا قبرستان بي چراغ بقيع ي زماني جنازهاي رو پسران علي ابن ابيطالب بر دوش بردند كه از تير جفا كفن خونين به تن داشت؟ ............. اگر توي غربت بوده باشيد، اگر ي زماني دور از خانواده بوده باشيد ميدونيد درد غربت يعني چي؟ ولي گاه فكر ميكنم امام رضا اگر غريب ِ نه بخاطر دور شدن از خاندان و فرزندانش ِ... غريب ِ چون از غربت مادرش دور افتاده... غريب ِ چون از غربت پدرانش دور افتاده ِ... السلام عليك يا رسول الله . السلام عليك يا حسن ابن علي. السلام عليك يا علي ابن موسي الرضا ( اي كاش براي سلامم جوابي باشد) ................ |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 19:20 توسط سايه |
|
|
"حلقه سبز" تمام شد... با پایانی بهت آور... راستی معجزه ای که حسن میخواست چه بود؟ زندگی یا عشق؟... معجزه رخ میدهد ولی ممکن است آن گونه نباشد که ما انتظار داریم... ولی معجزه رخ میدهد.. " سوداگران" هم تمام شد... و افسوس اینکه دیر فهمیدم این سریال مجددا ً پخش میشود را بر دلم گذاشت... نه سال پیش زمانی که برای اولین بار این سریال پخش شد از بینندگان پروپاقرص سریال بودم... زنده بودم اقتصاد را در آن میشد دید... از نوع حرکت دوربین و سرعت اتفاقات در سریال لذت می بردم... اگرچه از بورس و قواعد آن چیز یادی نمیدانم... "انسان خوب " هم تمام شد... انتهایش جذابیت ابتدایش را نداشت... همین.
بهنوش میگوید: از نسل من بجز خواندن درس چیزی نخواستند... ولی بهنوش خود معرف خوبی است برای اینکه در هر دوره ای انتخاب خود آدمهاست که نقش و نام آنها را در جامعه حک میکند... از تجربیات کاری و درسی و عاطفی اش که میگوید میفهمی چرا بیشتر از سن اش میداند و میفهمد... من ِ نسل اولی انقلاب لحظاتی از تاریخ این ممکلت را تجربه کردم که شاید تنها یکبار در طول تاریخ رخ دهد اما حسرت داشتن فرصتها و امکانات نابی که در اختیار بهنوش و نسل همزمان با اوست را هم میخورم... میخواهم بگویم دست من و تو نیست کی و کجا به دنیا بیائیم... مهم این است هرکدام از ما هوشیار باشیم و از فرصتهای پیش رویمان به بهترین طریق جهت رسیدن به کمال استفاده کنیم... ............. ندا میگوید: تو راستی راستی دکتری و بالاتر هستی؟! و من دوست دارم به ندا بگویم: مهم مدرک نیست... طول زندگی هرکس زمانهایی از زندگی فرد است که در آن زندگی کرده است... زندگی... پس مهم این است که شیوه زندگی کردن را بلد باشیم... شیوه شاد بودن و شاد زیستن... و این چیزی است که ندا خوب بلد است... ندا خانومی که سرشار از مهر است و لطف و محبت... نسل سومی دیگری که خانومی اش من را شرمنده میکند... و دومین نفری است که میگوید ابتدا فکر میکرده من یک مرد هست!... باید برای خودم نگران باشم که نوشته هایم هم بوی مردانگی میدهد تا زنانگی!
سال ۱۳۸۶ هم دارد تمام میشود... باورت میشود؟؟؟ نمره من در زندگی در این سال هم نمره خوبی نبود... توجه کنید گفتم " نمره من".... وگرنه مثل همیشه، مثل تمامی لحظات گذشته زندگی ام نظر لطف و مهر و کرم خداوندی همواره بر من بوده است بیش از آنکه لایقش باشم...
و جاده کماکان مرا میخواند... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 14:36 توسط سايه |
|
|
بخش نخست:
حسی هست برای نوشتن اما چیست نمیدانم... حرفی هست برای گفتن اما چیست نمیدانم... .......... باید از نزدیک ببینی و بشنوی تا به عمق این حادثه سفر کنی... مساله صرفاً یک شفا نیست... یک معجزه در یک زمان خاص مطرح نیست... مساله یک دیدار نیست... فراتر از اینهاست... تسری یک معجزه از یک لحظه به کل زمان است... همه چیزش عجیب است و غریب نسبت به احوال این دنیای خاکی... از شفاخانه و صندلی مبارکش تا منبر و جایگاه و حسینیه ای که در اصل هجده روز در سال حسینیه است و مابقی خانه شخصی... و تا غذایی که هجده روز صبح و ظهر و شب داده میشود و نمیدانی چطور تامین میشود و چطور تهیه و چطور توزیع... عصر روز هجده ام باید در محل باشی تا خودت بفهمی مجلس به یکباره بهم میریزد... حال و هوایش عوض میشود ... لازم نیست نور سبز ببینی... لازم نیست در گوشه ای نوری بدرخشد... مجلس که یکباره غوغا میشود باور میکنی صاحب مجلس نه اقا ماشالله خدادادپور است و نه هیچ حاجی و نامی دیگری... صاحب مجلس کسی است که تا نام مادرش بر زبان میرود دیگر تحمل نمیکند... و این داغ دل اوست که فریاد جمعیتی چندهزار نفره را تا عرش بلند میکند...... برگی از سفرنامه کرمان. بهمن 1386 *** بخش دوم: ۱- سریال " رقص پرواز" جدای از بازی خوب و زیبای بازیگرانی چون لاله اسکندری و مهدی هاشمی از نویسنده توانایی چون علیرضا طالب زاده برخوردار بود که فیلمنامه ای متفاوت تر از ذهنیت و پیش بینی بیننده را نوشت. برخلاف همیشه اینجا گذر به گذشته نبود. در دقایق آخرین فیلم متوجه میشدی برخلاف انتظارت آنچه در زمان حال است رویاست. درعین حال که فیلم روایت جنگ را میکرد روایتی از آنچه در امروز رخ داده را در رویا نشان میداد. گفتگوی آخر بین دکتر یاوری و ملیحه دیالوگ پرمغز و پرحرفی بود که ای کاش قلم همراهم بود و ثبتش میکردم. و گریه آخرین دکتر یاوری ( که فکر میکنم بازی نبود و گریه واقعی آقای هاشمی بود) و رقص پرواز... فیلمی زیبا را در ذهنم به یادگار گذاشت. ۲- اما من در عجبم از این همه سیاست و سلیقه و درایت و مدیریت و ذکاوت و ....... مسئولین صدا و سیمای ما سریال ساعت شنی کلی حرف شنید و کلی سانسور و کلی زخم ... تمامی پیام این سریال در قسمت آخرین آن بود که دهان بسیاری از منتقدین را می بست و پیام زیبای سریال را به بیننده انتقال میداد. اولاً قسمت آخر در شبهای معمول پخش سریال( شنبه، دوشنبه و چهارشنبه) پخش نشد. لذا خیلی ها متوجه پخش قسمت آخر نشدند و ندیدند. تکرار آن هم مطابق معمول برنامه های سیما در بعد از ظهر روز بعد انجام نشد. و ساعت ۱۰ شب اعلام شد تکرار در ساعت ۱۱ شب پخش خواهد شد. لذا دوباره بسیاری از افراد قسمت آخر این سریال را ندیدند. خب دست مریزاد ندارد چنین برنامه ریزی و درایتی... جداً حق صدا و سیما است که بدو بیراه بشنود وقتی یک مدیر عاقل ندارد ....................................................... بخش سوم: قبل از ازدواج
*** بخش چهارم: بالاخره دیدم در وبلاگی از ترویج این رسم تبلیغی جدید انتقاد شود...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 10:41 توسط سايه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سايه هستم. سايه... يعني در سايه ايستادم...نه در نور... پس انچه ميبيني تصويري است از سايه روشن من.
|
| آرشیو موضوعی |
|
داستان شعر دل نوشته متفرقه اتاق بحث |
|
RSS
|