تبليغاتX
سایه های خیال
کاش یک شب کوهها طغیان کنند........جاده های دور را ویران کنند

اوايل اسفند بود به گمانم كه در تاكسي نشسته از خيابان وليعصر رد ميشدم بالاتر از ميدان ونك... نوشته اي توجه ام را جلب كرد. نوشته اي درج شده بر يك پلاكارد " مظلومانه شهيد شدند و غريبانه تشيع گشتند..." نوشته زير عكس هايي درج شده بود كه برخي سن‌هاي خيلي كمي داشتند... تاكسي رد شد و اين سوال براي من بي جواب ماند كه اين جمله براي چه كساني گفته‌ شده است؟!

اتفاقي چند روز بعد دوباره همان مسير را گذشتم اما اينبار اين پلاكارد و نوشته را بر سردر شيرخوارگاه آمنه ديدم... تازه فهميدم موضوع از چه قرار است... دلم لرزيد... تمام وجودم بغض كرد... هيچ وقت به چنين كوچ كنندگان غريبي فكر نكرده بودم... آن حال و هوا تا چند روز همراهم بود و ذهن و فكرم مشغول... بعد از عيد اين نوشته را دوباره ديدم بر سر در بهزيستي در خيابان انقلاب... طبق عادتم تمام احساسم به صورت يك داستان در ذهنم شكل گرفت و پرداخته شد...

ما حصل‌اش را در اينجا بخوانيد...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:13  توسط سايه | 

 

دسته که راه می افتد نگاهش تا آخرین نفر را بدرقه میکند. غم غریبی در جشمانش منزل کرده است. سید رحمان خم میشود و آرام در گوشش میگوید " نمیخوای پشت سر دسته بری؟" سرش را برمیگرداند و به سمت در خانه میدود. اشک در چشمهای سید مینشیند.

 

 

مادر میگوید" با کی لج میکنی؟ آخه عزیز دلم با امام حسین که نمیشه قهر کرد. نمیشه لج کرد. هرروز می یای این دسته ی زنجیر رو برمیداری و نگاه میکنی. خب برو بین بچه ها. تو که دلت هست" با شدت و قهر زنجیر را به سمت تاقچه پرت میکند.  چرا مادرها همیشه میفهمند در دل بچه ها چی میگذرد؟!

 

 

"ای ساقی لب تشنگان ابوالفضل"

دسته برگشته است. آخرین نوحه امشب است که میخوانند. ظرفهای غذا آماده و منتظر است تا عزاداری تمام شود. درحالیکه به درخت روبروی تکیه, تکیه داده است به ظرفها خیره میشود. چه عِطر عجیبی دارد. سید رحمان ظرف غذایی به دست طرفش می آید " غذای ِ امام حسین ِ. با غذا که قهر نیستی؟!" نگاهش را بالا می برد. بالا و بالاتر تا برسد به چشمهای سید. و سید صورتی را میبیند که از شدت بغض سرخ شده و دریای چشمانی که آماده طوفان است. دستهای سید چانه پسرک را نوازش میدهد" پسر گلم کسی با امام حسین قهر نمیکنه" . بغض پسرک ناگهان میترکد. سید می نشیند و سر پسر را به سینه میگیرد. کسی نیست تا ببیند گونه های سید نیز خیس اشک است.

 

 

"آسید من خیلی ازش خواستم. معلم دینی م میگه خدا دعای بچه هارو قبول میکنه. حاج حسن مداح هم میگفت کسی از در خونه امام حسین ناامید برنمیگرده... خب من بچه بودم در خونه امام حسین هم رفتم. خودتون یادتونه پارسال چقدر توی تکیه دعا کردم. ولی دیدید که نشد. دیدید بابای من خوب نشد... دیدید که بابام مرد..." سید رحمان دستی بر سر پسر کشید. بغضش را خالی کرده بود. حالا جواب میخواست. سید لیوان آب را گرفت جلویش " این آب رو بخور تا با هم حرف بزنیم" لیوان آب را گرفت. همانطور که به چشمهای مهربان سید نگاه میکرد لیوان آب را سر کشید. سید گونه اش را نوازش کرد و لیوان آب را گرفت. " خب حالا به من گوش بده. عمر هر آدمی ی ظرف داره مثل این لیوان" و لیوان خالی را گرفت جلوی صورت پسر. " از وقتی که به دنیا می یاد هرلحظه که میگذره این لیوان شروع میکنه به پر شدن. یعنی زندگی آدم مثل آبی ِ که میریزه توی ظرف عمرش". پارچ آب را از روی میز برداشت و کمی آب داخل لیوان ریخت " خب گل پسر من کسی میتونه بیشتر از اندازه ای که این لیوان جا داره آب توش بریزه؟!" و منتظر پاسخ به چشمهای پسر نگاه کرد" نه آسید"." درسته نمیشه" پارچ را گذاشت روی میز و ادامه داد " وقتی ظرف عمر آدمی هم پر شه مثل این لیوان می مونه که وقتی پر شه دیگه جا نداره. اون موقع است که میگن عمر آدمی توی این دنیا تموم شده" نگاه پسر روی لیوان نیمه پر خیره ماند "ولی آسید مامان حسین همکلاسیم هم مریض بود. حسین میگفت نذر کردند برای امام حسین و مامانش خوب شد. مامان من هم برای بابا نذر کرد ولی بابای من خوب نشد. امام حسین میتونست بابای من رو هم خوب کنه اما نکرد". سید لیوان نیمه پر را از روی میز برداشت و کج کرد " فرق داره پسرم. مادر دوست تو هنوز لیوان عمرش پر نشده بود. کج شده بود داشت می افتاد. همه ی ما ممکنه در زندگیمون ی موقع هایی لیوان عمرمون سُر بخوره و ی ور بشه. اون وقت ِ که از خدا میخوایم لیوانمون رو صاف کنه. یا از یکی که خدا خیلی دوستش داره میخوایم از خدا بخواد لیوان ما نیفته. فرق مریضی مادر دوستت با مریضی پدرت در همینه. لیوان عمر مادر دوستت نیمه پر بود اما ی ور شده بود. لیوان عمر بابای تو پر شده بود" پسر نگاهی بر صورت سید کرد و نگاهی بر لیوان ی ور در دست سید. چندلحظه خیره بر لیوان ماند و بعد مانند این که کشفی کرده باشد رو به سید با قیافه حق به جانبی گفت " چرا لیوان عمر بابای من اینقدر زود پر شد؟ بابای من هنوز جوون بود" و مستقیم به چشمهای سید نگاه کرد. سید رحمان لحظه ای به این قیافه منتظر پاسخ نگریست. چقدر بچه ها سوال دارند؟! بلند شد و ظرف غذا را به طرف پسر گرفت " اینکه اندازه لیوان عمر هرکس چقدره و چرا این قدره فقط خدا میدونه و بس. نه من میدونم و نه تو میتونی بفهمی. مگه من و تو میدونیم چرا خدا خواسته در فلان روز و فلان جا به دنیا بیایم؟ یا مگه میتونیم بگیم چرا پدر و مادر من اینها شدند و اونها نشدند؟... نه عزیزم چیزهایی هست که از فهم و درک من و تو خارج ِ "

 

 

 

"این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست"

دسته حرکت کرد. مادر به جای خالی دسته ی زنجیر روی تاقچه نگاه کرد و نگاهش رفت تا رسید به عکس پدر...

 

***

سريال ساعت شني هم تمام شد. با تمام اجحافها و نامرديهايي كه در حقش شد. مثل تمام سريالهاي ديگري كه نگاه فيلمساز آنها فراي از موضوعات عامه پسند و بازاري، دردهاي جامعه را ديده است و حرفهايي دارد كه كسي جسارت گفتن آن را نداشته است. هميشه آنها كه نگاهشان ژرفتر بوده و جسارتشان بيشتر و درد حرفهای ناگفته و زخمهای سرپوشیده را داشته اند، بيشتر زخم خورده اند. هميشه افراد صف اول فدا ميشوند و متاسفانه اكثر اوقات صف اول بهترينها ايستاده اند. ساعت شني هم قرباني نگرش افرادي شد كه يا نمی خواهند باور كنند در لايه هاي اين اجتماع چه ميگذرد و يا بيان اينكه چه اتفاقي در حال رخ دادن است به ضررشان است. سالهاي نه چندان دور زماني كه " در پناه تو" گردن به تيغ سانسورهايي داد كه از حرف منتقدين کوته بین ريشه ميگرفت و بعدها "دوران سركشي" نشان داد قربانی کردن رسم دیرینه این جماعت است. امروز این قربانی "ساعت شني" است و چه تاسف بار است که هميشه بهترینها و خوش ساخت‌ترينها قربانی بوده اند. و پر حرف ترينها... یادم نرفته است زماني كه حمید لبخنده به نشان دادن طبقات مختلف اجتماع پرداخت، هنوز نشان دادن خانواده اي مثل خانواده پارسا جسارت ميخواست و ظرفيت پذيرش واقعيت. كه مثل هميشه نبود و لذا تمامي اين بخش از داستان حذف شد... دوران سركشي نيز هشداري بود براي گسترش زخم در حال گسترش دختران فراري كه باز واقعيت گريزان لب به انتقاد گشودند و حرفها نزده ماند تا روزي كه اين دمل چركين آن چنان سر باز كند كه ديگر هيچ دارويي براي درمان آن پيدا نشود. و اين بار نوبت ساعت شني بود تا باز درد دل بازيگراني را زياد كند كه با تمام عشق خود نقش آفريني كردند و تمام نگراني اين روزهايشان حذف بخشهايي از فيلم بود كه به شخصيتهاي سريال لطمه وارد ميكرد. ... اين جزو تاريخ اين مملكت است... هيچگاه به پيشگيري فكر نكنيد... اگر كسي هم خواست هشدار دهد خفه‌اش كنيد... بگذاريد هزينه‌هاي درمان كمرتان را بشكند...

............................

اما قسمت آخر ساعت شني: بسيار زيبا و هنرمندانه پرداخته شده بود... چقدر زيبا راز درهاي بهشت را براي مادران گشود و قدمهايي كه جاي پاي آنها مقدس است... نميدانم كسي اين قسمت را ديد و در دل براي مادر خود و دردي كه به او تحميل كرده نگِريست؟... نميدانم كسي اين صحنه ها را ديد و يك لحظه به شكستن حرمت مادري كه تا پاي جان دادن براي دادن زندگي به فرزند رفته است فكر نكرد... نميدانم..... ولي لحظه اذان صبح، لحظه اي كه درهاي بهشت به روي مهشيد باز شد، لحظه مقدسي بود كه يادمان باشد مادر تك تك ما به پاس درد و رنجي كه براي ما كشيده اين لحظه را تجربه كرده است... لحظه اي كه اذان تطهير زنی از تمامي گناهان، بر تمامی مناره هاي آسمان بلند شده است...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 15:3  توسط سايه | 

 

 

ميگم: اشتباه ميكني

نگاه خيسش رو روي صورتم ثابت نگه ميداره و ميگه: چرا؟

-          خب شايد زود قضاوت ميكني... تو كه همه چيز رو نميدوني... شرايط اون رو نميدوني...

حرفم رو قطع ميكنه و با همون صداي بغض آلود ميگه: تو رو خدا بس كن... ميدوني چند بار به خودم همين حرفهارو زدم... ميدوني چقدر با اين بهونه‌ها دلم رو خوش كردم... چقدر گفتم حتمي الان اوضاش جور نيست... الان نميتونه تماس بگيره... الان نميتونه پيغام بده... نميتونه... نميتونه... ولي بس ِ ديگه... تو رو خدا تو هم از اين بهونه‌ها براي من نيار... به اندازه كافي خودم، خودم رو گول ميزنم...

 

نميدونم چي بگم... شايد حق داره...

...

 

گفت: نشنيدي ميگن اگر با من نبودش هيچ ميلي... چرا ظرف مرا بشكسته ليلي؟

ي پوزخند ميشينه روي لبام. ميگم: چقدر با اين بيت دلمون رو خوش كرديم...

صاف نگام ميكنه و ميگه شايد اشتباه برداشت كردي؟

زل ميزنم تو چشمهاش و ميگم: اشتباه؟ چه اشتباهي؟ معني شعر رو؟ يا معني حرف تو رو؟

با لبخند مليحي روي لب ميگه : هر دو رو...

خودمو توي صندلي فرو ميكنم. ميكشم عقب و سرم رو تكيه ميدم به عقب صندلي... گردنم خم ميشه به ي سمت و خيره ميشم به صورتش. بي كلام ميگم توضيح بده...

اونم خودش رو در صندلي عقب ميكشه و ميگه:

برداشتت از حرف من اشتباه بود چون منظورم از ليلي " ليلي" دنياي تو نبود. برداشتت از شعر هم اشتباه است چون ليلي شاعر رو با ليلي خودت اشتباه ميگيري.

و سكوت ميكنه...

مايوس‌تر و خسته‌تر از اونم كه بخوام بحث كنم. حالش رو ندارم... سري تكون ميدم و ميگم: فهميدم... اين شعر براي من گفته نشده...

و از روي صندلي بلند ميشم در حاليكه بجاي ي جسم 60 كيلويي حس ميكنم 100 كيلو بار رو دارم روي پاهام حمل ميكنم...

آروم ميگه: باز اشتباه كردي...

سريع برميگردم طرفش و تند ميگم: خواهشاً بس كن... وضع من رو ميبيني... پريشوني... سردرگمي...گيجي... نااميدي... ياس و سرخوردگي... بازم ميخواي سر واژه‌ها با من بحث كني. جوون من ول كن... بذار ي وقتي كه حال داشتم.

و سريع دور ميشم...

...

 

بهش ميگم: تا ليلي كي باشه...

بلند مي‌خنده و ميگه: يعني چي؟ يعني هر معشوقي ليلي نيست؟ يعني هركي اسمش ليلي بود، ليلي ِ؟

ميگم: نه... يعني آره... هر معشوقي ليلي نيست...

حرفم رو قطع ميكنه و ميگه: ميدوني چيه؟ هميشه ميخواي بگي اوني كه من دوستش دارم ارزشش رو نداره... همينه ديگه! اون ليلي نيست...

نميدونم چطور براش توضيح بدم... مجال نمي‌ده...

سرم رو تكون ميدم و ميگم : كي گفتم ارزشش رو نداره؟ فقط ميگم اون ليلي نيست...

عصباني كيفش رو از روي نيمكت برميداره و ميره...

باز هم نذاشت منظورم رو بگم.

...

 

كلافه‌ام... خسته‌ام... خسته از اين همه انتظار ... اين همه بي‌توجهي... اين همه تحقير... ديگه نميخوام به خودم دلخوشي بدم... نميخوام خودم رو گول بزنم... قبول ميكنم" در دل اون هيچ جايي ندارم"... بايد براي هميشه فراموشش كنم.

...

ميگه: ليلي‌ام رو فراموش كردم...

سكوت ميكنم. ميگه: نه اينكه ارزشش رو نداشت... خب محبت ي طرفه ارزش نداره... و سكوت ميكنه...

من هم سكوت ميكنم...

...

 

باورم نمي‌شد. بهش گفتم دروغ ميگي. گفت: متاسفانه خبر راسته. از هركي ميخواي بپرس. تو باورت ميشه؟ آخه اون؟!... چرا بايد اينكارو بكنه؟... اصلاً فكرشو هم نمي‌كردم ... اونو و اكسازي؟!

نگاه آرومش رو از روي صورتم برداشت و گفت: خدا عاقبت همه ما رو بخير كن ِ...

زير لب گفتم: آمين... سرم رو بلند كردم و دنبالش راه افتادم. گفتم : هنوز باور نميكنم... يعني زنده مي‌مونه؟!

صداشو شنيدم كه دوباره گفت: خدا عاقبت همه ما رو ختم بخير كنه...

گفتم: اين بود سِرّ ظرف شكستن من؟ يعني ميدونست همچين اتفاقي براش مي‌افته؟

صورتش رو سريع برگردوند طرف من و گفت: باز اشتباه ميكني!

گفتم: چي رو اشتباه ميكنم؟ خودت دائم ميگفتي: اگر با من نبودش هيچ ميلي ... چرا ظرف مرا بشكسته ليلي؟

گفت: هنوزم ميگم... ولي ليلي نه اوني كه تو دوستش داشتي...

با حرص ميگم: لطف كن ي بار هم كه شده بگو اين ليلي كيه؟

گفت: همون كه از همه احوالت باخبره. اوني كه راز دلت رو ميدونه. اوني كه تو زبون باز نكرده تا ته فكرت رو ميخونه. همون كه هميشه در كنارت ِ... با تو ِ... نبض حياتت دستش ِ... هموني كه ميدون ِ آخر هر شاهنامه‌اي چيه...

گفتم: معني شعر براي من روشن ِ... داستان عاشق و معشوق ديگه. اين همه هم تفسير لازم نيست...

گفت: تا ليلي كي باشه...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 22:30  توسط سايه | 

 

ناخودآگاه دست راستم را باز كردم و بردم جلو. انگاري ميخواستم تمامي اين هوا را با يك دست در آغوش بكشم. نسيم خنكي كه از داخل تونل - كه حالا صداي نزديك شدن قطار مترو با دو چشم درخشان كه تاريكي تونل رو روشن مي‌كرد از آن شنيده مي‌شد- مي‌وزيد با بوي رطوبتي كه به همراه داشت، مستم مي‌كرد و اصلاً حواسم نبود ايستاده‌ام كنار آدمها منتظر رسيدن قطار و سوار آن شدن. دستم را كشيدم عقب. قطار كه رسيد، جلوي آخرين دربِ وروديِ آخرين واگن بودم. دربها باز شد و رفتم داخل. جا بود براي نشستن. نشستم. روبرويم هنوز صندلي خالي بود. دختري كه در زمان سوارشدن كنارم ايستاده بود – پوشيده در چادر و مقنعه- انتهاي واگن ايستاده و تكيه داده بود به ديوار واگن. خواستم اشاره‌اي كنم كه جا هست. اما تصويرهاي ارسالي به مغزم صحنه‌اي را بازسازي كرد مربوط به چندي پيش. همين خانم. همين صحنه. اشاره من و پاسخ او كه نمي‌خواهد بنشيند. پس چيزي نگفتم. اين روزها حالم خوش است. چرا؟ خودم هم نميدانم. انگار باري بزرگ از دوشم برداشته شده. فقط همين. هواي واگن گرم و خفه است. فن‌ها كار نمي‌كنند. براي مني كه مست از هواي رطوبتي ايستگاه بودم تحمل اين هوا سخت است. با آن كه صندلي براي نشستن بود و كتاب انگليسي‌ام هم همراهم اما تمايلي به خواندن كتاب ندارم. خوابم هم نمي‌آيد. از آن روزهاست كه دوست دارم آدمها را تماشا كنم. دختر و مادري از روي صندليهاي رديف ديگري بلند شدند و آمدند نشستند روبرويم. روي همان صندليهاي خالي. انگاري آنجا جا براي هردوي آنها تنگ بود. مانتو و شلوار مشكي پوشيده با روسريهاي سفيد كه موهاي جلوي هردو آشكار بود. رنگ پوست مادر و دختر تيره و لاكهايي نقره‌اي كه ناخنهاي دختر را پوشانده بود موجب مي‌شد تيرگي پوست دخترك بيشتر به چشم بيايد! ( چرا حس زيبا بيني و تناسب از بين رفته است؟). قطار به ايستگاه بعدي مي‌رسد. آدمهاي جديدي وارد واگن مي‌شوند. دختري است (شايد زني ولي حاضرم شرط ببندم دختري است) چادر به سر با قيافه شكسته. فكر نميكنم سني بيش از 35 داشته باشد. اما موهاي بيرون زده از كنار مقنعه‌اش رگه‌هايي سفيد دارد. چروك صورتش مرا به‌ياد كسي مي‌اندازد. چه كسي؟ يادم نمي‌آيد. ساكي پارچه‌اي به دست دارد و كيف مشكي بر دوش روي چادر. ساك را كنار واگن مي‌گذارد و آدامس‌هاي موزي و توت فرنگي به دست شروع به راه رفتن ميان واگن مي‌كند. "آدامس... آدامس ميخوايد؟" رديف جلويي چند نفري مي‌خرند. برمي‌گردد به سمت انتهاي واگن. به رديفهاي انتهايي. همان جايي كه من نشسته‌ام. دختري در صندلي روبرو آدامس مي‌خرد. پشت دختر آدامس فروش به من است . ايستاده با پاهايي از هم گشوده. به دنبال بقيه پول مي‌گردد در كيف مشكي‌اش.دختر سمت راستي‌ام هم بسته‌اي آدامس مي‌خرد. به سمت چپم نگاه ميكنم. خانمي است ميانه‌سن. 40 را حتمي دارد. كتاب انگليسي همراه( انگليسي در سفر ) مي‌خواندI’ll give you a call tomorrow.  " فردا به شما زنگ ميزنم." فكر ميكنم من بودم مي‌گفتم "I’ll call u tomorrow ". قطار به ايستگاه بعدي رسيده‌است. دختري فال فروش سوار مي‌شود. 8-9 سال بيشتر نبايد داشته باشد. با مانتوي مشكي جلو بسته كه در پائين و كنار چاكها گلدوزي شده است. روسري كهنه قهوه‌اي- مشكي بر سر و بدون جوراب با كفشهاي جلوباز. برگه‌هاي فال در دست از جلوي آدمها رد مي‌شود آرام و بدون عجله. و با صدايي كه به زور شنيده ‌ميشود " فال ميخوايد؟" در حين راه رفتن پاهايش بر زمين كشيده مي‌شود. يعني خودش مي‌كشد .- مثل دختر آدامس فروش كه رفته ساكش را از انتهاي واگن برداشته و با خود اين ور و آن ور مي‌برد- انگاري باري سنگين بر دوشش است. چشمها تيره و ساكت. نگاهت كه مي‌كند انگار نگاه زن 50 ساله رنج‌كشيده‌اي است. فكر ميكنم در اين سن بايد چقدر سرحال باشد و پرانرژي نه اينقدر خسته كه مي‌پنداري اگر همين الان خدا بگويد زندگي تمام، با فراغ بال بار بر دوشش را زمين مي‌گذارد و پرواز مي‌كند.

كسي فال نمي‌خرد. دخترك از رديف صندلي من ميگذرد و به جلوي واگن مي‌رود. قطار ايستگاه بعدي را هم رد كرده. دختر روبرويي روسري سفيد به سر يك بسته آدامس ميخرد. به دختر كناريش تعارف ميكند. اگرچه من فكر ميكنم قبل از اين هم دهان اين دختر را در حال جويدن آدامس ديده‌ام. دخترك ابتدا تعارف را رد مي‌كند. دختر روسري سفيد به سر دوباره تعارف مي‌كند. صدايش را نمي‌شنوم. اما حالت صورت و نگاهش مثل اين است كه بگويد " ميدانم ميخواهي بردار " و اين البته با اكراهي همراه است. دختر برمي‌دارد. آدامس توت فرنگي است. باز مي‌كند و در دهان مي‌گذارد و نميدانم چه توضيحي من باب احتمالاً نياز به آدامس داشتن مي‌دهد. پوزخند دختري با ناخنهاي لاكي نقره‌اي را من كه روبرويش نشسته‌ام مي‌بينم. چهره او هم آشناست. اما شبيه كي يادم نمي‌آيد. گونه‌اش كه به گونه‌هاي عمل كرده شباهت دارد. به مادرش تعارف ميكند كه بر نمي‌دارد و خودش هم آدامسي برنداشته، بسته آدامس را در كيفش مي‌گذارد. فكر كنم به ايستگاه هفت تير رسيده‌ايم. در اين هواي گرم و خفه شنيدن صداي بلندگوي داخل واگن- كه برخلاف هميشه گوينده يك مرد است نه يك زن- مشكل است. دختر فال‌فروش در بي‌رونقي كسبش از كنارم مي‌گذرد. در اين بين فقط يكي از دخترهاي روبرويي فالي خريده كه تازه متوجه‌اش مي‌شوم. كنار مادر روسري سفيد نشسته است. دختري است مشابه خودم. با چادر و محجبه. برگه فال را دوباره تا ميكند و به كف واگن خيره مي‌شود. برگه فال لاي انگشتانش خانه ميكند. قطار ايستگاه بعدي را رد كرده. سرم را بالا مي‌گيرم. نگاهم بر بيني دختري كه بالاي سرم ايستاده ثابت مي‌ماند. خداي من! اين دكتر جراح با اين بيني چه كرده؟! مثل اينكه يك گيره لباس را به بيني بزني و بيني در همان حالت كيپ شده بماند. حتي اضافه‌هاي غضروف در پائين بيني جمع شده.  مي‌ترسم براي تحليل بيشتر نگاه كنم ناراحت شود. سرم را به سمت ديگري مي‌چرخانم. دختر آدامس فروش پياده مي‌شود. چند نفر ديگر سوار مي‌شوند. سه نفري كه نزديك من مي‌ايستند با هم دوست هستند. و يكي از آنها كه چادري هم هست هنوز پانسمان بيني‌اش را باز نكرده است. اميدوارم دكتر اين يكي كارش خوب باشد. نگاهم بر كتاب انگليسي همراه مي‌چرخد. "گودباي...Goodbye  ... خداحافظ." تازه متوجه تلفظ‌هاي فارسي نوشته شده كنار لغات مي‌شوم. چقدر از ابتداي انگليسي يادگرفتن از اين كار بدم مي‌آمد. چشمهايم را ميان جمعيتي كه حالا وسط واگن را هم پر كرده مي‌گردانم. البته مثل هر روز خيلي شلوغ نيست. حجابها نيز نسبت به هر روز بهتر است. چرا؟ نميدانم. احتمالاً اتفاقي است. دوباره نگاهم بر بيني دخترك ايستاده بالاي سرم خيره مي‌ماند. هوس هم اگر آدم مي‌كند بهتر است برايش حسابي پول خرج كند تا كار خرابتر نشود. احتمالاً دكترش از اين دكترهاي ارزان قيمت تازه‌كار بوده است. قطار كه در ايستگاه توقف مي‌كند دختر و مادر روسري سفيد به سر پياده مي‌شوند. سه دوست به سمت جاي خالي پيدا شده برمي‌گردند و دختر بيني عمل كرده مي‌نشيند. يكي از جاها را يكي ديگر زودتر اشغال كرده است. نگاهم دوباره به كتاب انگليسي همراه مي‌افتد"I’ll like to come  من هم ميخوام بيام." دختر فال فروش از جلويم رد مي‌شود. خوب بود مي‌پرسيدم فالي چند؟ به سرم ميزند فالي براي خودم بگيرم. دخترك اما از من دور شده. فكر ميكنم خوب است امروز همراه كسي بچه‌اي نيست وگرنه مقايسه دخترك فال فروش و بچه‌هاي ديگر اعصابم را بهم مي‌ريخت. قطار حركت ميكند. ايستگاه بعدي ميدان امام است. اما انگار ريلها دست‌انداز دارند. قطار تكان مي‌خورد. دوباره تكان. و بعد انگاري راننده تمرين كلاج- ترمز مي‌كند. استُپ. حركت. به سلامت ميرسيم؟ فكر ميكنم نكند ترمز قطار مشكلي پيدا كرده؟

دوباره چشمم به بيني دخترك ايستاده مي‌خورد. بگو آخه مجبور بودي؟؟؟

ايستگاه ميدان امام خميني. از مسافرين محترمي كه ...

پياده ميشوم. از هواي خفه و گرم واگن رهايي يافته‌ام. اگرچه خنكا و رطوبت ايستگاه مصلي در اينجا نيست. دخترك فال فروش هم پياده شده است. يادم ميآيد! چقدر دختر آدامس فروش به ام ليلا شبيه بود. دختر خاله‌ام كه هنوز سني ندارد اما سه بچه را بزرگ ميكند. دختر روستايي‌اي كه صورت تكيده و لاغرش خبر از پيري زودرس مي‌دهد. 

 

 

 

سه‌شنبه 11 ارديبهشت 1386

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:19  توسط سايه | 

 

و يُنَجِّي اللهُ الَّذينَ اتَّقَوا بِمَفازَتِهِم لا يَمَسُّهُمُ السّوءُ و لا هُم يَحزَنون. (زمر آيه 61)

 

صداي بوق ماشين درجا ميخكوبش كرد. يه وجب با ماشين فاصله داشت. ايستاد و زل زد به شيشه جلوي ماشين. راننده سرش را از پنجره ماشين آورد بيرون و شروع كرد به داد و فرياد. اما زن فقط نگاه ميكرد. چشمهاي درشتش در صورت كشيده و لاغر گود رفته بود. مي‌ديد دهان راننده باز و بسته مي‌شود. صداها را هم مي‌شنيد اما هيچ مفهومي برايش نداشتند. همه اينها شايد يك دقيقه هم طول نكشيد. زن نگاهش را از شيشه جلوي ماشين گرفت و عرض ماشين را رد كرد. هيچ حرفي نزد. راننده در ماشين را باز كرد. نيم خيز آمد بيرون و صدايش را بلندتر كرد. زن اما هيچ چيز نمي‌شنيد. صداي بوق ماشينهاي عقبي بلند شد. راننده در حاليكه برمي‌گشت داخل ماشين بد و بيراههاي آخر خودش را گفت. پايش را گذاشت روي گاز و رفت. زن اما نفهميد چي شد. فقط فهميد دارد سقوط ميكند. دستها را ستون كرد جلوي بدن و از خوردن صورت به روي آسفالت جلوگيري كرد. نگاهي به عقب كرد. پاي راستش به ميله هاي پل روي جوي آب گير كرده بود. كسي با او حرف ميزد. برگشت. پسري بود 17-18 ساله.

-          خانم كمك لازم داريد؟

فقط نگاهش كرد. و بعد سرش را به چپ و راست تكان داد. يعني نه. مردي از سه مغازه آن‌طرف‌تر راه افتاد و آمد طرف زن. پا به سن گذاشته مردي بود.

-          دخترم مي‌توني بلند شي؟ چيزيت كه نشده؟

زن به صورت مرد نگاه كرد. هم‌سن پدرم ِ؟؟؟ شايد. 57-58 سالي رو داره. پدر هم اگر زنده بود تقريباً در همين سن بود. پس مي‌تونه دختري به سن من داشته باشه . 30 ساله... در حالي كه بلند مي‌شد گفت " نه. ممنون. خوبم. چيزي نشده."

-          ميخواي بيا داخل مغازه يه ليوان آب بخور حالت كمي بهتر شه.

زن در حاليكه چادرش را جمع و جور مي‌كرد گفت"نه.خوبم" و به تابلوي نصب شده بر سر كوچه مقابلش نگاه كرد" آستان مقدس امامزاده يحيي..." به سمت كوچه راه افتاد. مرد به دنبال زن نگاه كرد و به سمت مغازه برگشت. پسر هم به سمت مغازه ديگري راه افتاد. شاگرد مغازه بود. زن به كوچه كه رسيد به ديوار تكيه داد و نگاهي به خيابان انداخت. خيابان ري مثل هميشه شلوغ بود. وانت‌ها يا بار خالي مي‌كردند و يا داشتند بار مي‌زدند.  آدم‌ها داخل مغازه مي‌شدند و بيرون مي‌آمدند. ماشينها هم خيلي بي‌نظم داخل خيابان حركت مي‌كردند. هرازگاه صداي بوق ماشيني بلند مي‌شد. و آدمهاي داخل ماشين‌ها، آنها هم يا صحبت مي‌كردند و يا داشتند مغازه‌ها را نگاه مي‌كردند. برخي هم زل زده بودند به خيابان. در دنياي خودشان بودند. مثل زن. نگاه مي‌كردند اما چيزي نمي‌ديدند. زن با خود گفت" فرقي نكرده درست مثل همون اولين بار ِ كه اين خيابون رو ديدم . درست مثل 5 سال پيش. " و به سمت داخل كوچه راه افتاد. مسير را بلد بود. كوچه همان كوچه بود. فرقي نكرده بود. همان طور كه مي‌رفت ذهنش به عقب برگشت. به بوق ماشين، گيركردن پايش لاي ميله هاي پل... راستي پسر ِ چي گفت؟ كمك لازم داريد؟... چقدر دوست داشتم اين جمله رو تو اين شش ماهه گذشته مي‌شنيدم... اينجا نه... و اشك در چشمانش حلقه زد. تنه‌ي مسن زني كه مي‌گذشت به زن خورد. زن مسن برگشت و به زن و چادر خاكي‌اش نگاه كرد. سري تكان داد و راهش را ادامه داد. زن اما انگار در اين دنيا نبود. نه تنه‌ي زن مسن را فهميد و نه نگاهش را ديد. در سرش همه چيز درهم و برهم بود. يادش آمد در همين كوچه با همسرش نذر كرده بودند هر عاشورا بيايند زيارت امامزاده. چه سالي بود؟ 80... نه به گمانم 79... چه فرقي داشت؟ مهم اين بود حاجتشان را گرفته بودند و نذرشان را ادا كرده بودند. هرسال. هرسال بجز امسال... امسال كه... و دوباره اشك در چشمانش حلقه زد. پيچ كوچه را پشت سر گذاشت. در اين ساعت صبح، كوچه شلوغ نبود. ولي براي زن كه هيچ چيز را نمي‌ديد فرقي نداشت. اين بار تنه‌اش كه به دختر خورد به خود آمد. دختر تند برگشت و بلند گفت خانم مگه كوري؟ زن اما فقط به دختر نگاه كرد.حتماً داره ميره دانشگاه... اين را با خودش گفت. با توجه به مانتو و كلاسور در دست دختر. دختر نگاه تندش را از زن گرفت و به راهش ادامه داد و زير لب گفت كر هم هست! نگاه زن در امتداد دور شدن دختر خيره ماند. نسرينم هم وقتي زمان دانشگاه رفتنش بشه براي خودش خانمي ميشه. ميدونم دخترم قد و بالا دار ميشه. اما كاش تقديرش مثل خودم نباشه... و دوباره اشك در چشمهايش حلقه زد. سر را رو به آسمان گرفت و زير لب گفت " خدا ..." و به راهش ادامه داد. برگشت به دنياي خودش. يكدفعه دلش شور بچه هايش را زد. نكنه اشرف خانم حواسش نباشه بچه‌ها برن طرف حوض حياط... عمق حوض كم ِ ولي نسرين اگه بي‌افته تو اون حوض هم، خفه ميشه... و دلش آشوب شد. يكباره ايستاد. برگردد؟؟؟ اگر بلايي سر بچه‌ها بي‌افتد چه؟؟؟ پسركي 5-6 ساله يك دست در دست مادر و در دست ديگر يك بسته پفك از كنارش گذشت. نگاه زن بر پاكت پفك خيره ماند. در ذهنش گذشت... ناصر چقدر پفك دوست داره. يادم باشه موقع برگشت يه بسته براش بگيرم... سر را رو به آسمان بلند كرد و در دل گفت" خدايا مثل هميشه سپردمِ‌شون به تو. اين كه دفعه اولم نيست. مثل تمام روزهايي كه رفتم خونه اين و اون...".  باريكه اشكي از چشمانش سرازير شد و به ترديدش پايان داد. بر سرعت قدمهايش افزود. حياط امامزاده خلوت بود. پيرمردي داشت از صحن خارج مي‌شد. زن به سمت درب ورودي خانم‌ها رفت. كفشها را در آورد. به دنبال كيسه نايلوني براي كفشها گشت. لبخند تلخي بر گوشه لبانش نشست. چه كسي اين كفشهاي كهنه رو مي‌بره؟؟؟ كفشها را در جاكفشي گذاشت و وارد صحن شد. داخل صحن تنها خانمي در حال خواندن نماز بود. همان جلوي درب ورودي ايستاد. بوي آشنايي به مشامش رسيد. چشمها را بست. سرش را بر ديوار تكيه داد. ناخودآگاه اشكهايش سرازير شد. همان جا نشست. به عقب برگشت. خاطرات گذشته در ذهنش زنده شد. خدايا پارسال عاشورا اينجا بودم. رضا ناصرو گذاشته بود روي كولش و ميون دسته ها مي‌برد. نسرين هنوز راه نيفتاده بود. توي بغلم بود. پارسال كجا؟ امسال كجا؟ امسال منم و خودم... و بغضش تركيد. خدايا چرا؟؟؟... شانه هاي زن از شدت گريه تكان مي‌خورد. خانمي كه نماز مي‌خواند نمازش را تمام كرده بود و جانمازش را جمع مي‌كرد. از جا بلند شد و به طرف زن آمد. دستي بر شانه‌هاي زن گذاشت و آرام گفت" دخترم گريه نكن. انشاالله خدا به همين آقا امامزاده يحيي حاجتت رو ميده... بلند شو  يه زيارتي بكن... نمازي بخون...از خدا حاجتت رو بخواه. به حق امام حسين حاجت دلت رو ميگيري." زن سري تكان داد. با چشمهاي خيس از اشك به آن خانم نگاه كرد. با همان چشمها از همدردي خانم تشكر كرد. ولي در زبان چيزي نگفت. بلند شد. ايستاد و نفس بلندي كشيد. يكبار ديگر هوا را با تمام وجود بلعيد. حس كرد به اين هوا احتياج دارد براي ادامه دادن . براي زنده بودن. براي زندگي كردن... به سمت ضريح راه افتاد.  اذن دخول خواند و به سمت ضريح رفت. السلام عليك يا امامزاده يحيي... فاتحه خواند. مهري برداشت و نماز زيارت خواند. نماز زن كه تمام شد خانم داخل صحن به سمتش آمد. زيارت قبولي گفت. التماس دعايي. دعاي مجددي براي برآورده شدن حاجت زن و از صحن خارج شد. زن در صحن تنها شد. زيارتي خواند و بلند شد. برگشت سمت ضريح. خيالش راحت بود كسي در صحن نيست. پنجه در ضريح انداخت. چقدر حرف داشت براي گفتن. يا امامزاده يحيي دلم داره مي‌ترك ِ... و بغضش تركيد. آقاجون... بالاخره امسال هم اومدم... دير اومدم اما اومدم... يادم نرفته بود آقاجون... نذرتون كردم بچه ام سالم باشه هرسال عاشورا بيام زيارت... قربونت برم آقا... ناصر سالم ِ... نسرينم هم سالم ِ... قربون خدا برم چقدر هم شيرين زبون شده... ولي آقا امسال تنها اومدم... نتونستم بچه ها رو بيارم... نمي‌خواستم حرفام رو بشنون... آقاجون مي‌بيني ... رضا همرام نيست... ديگه نيست آقا جون... 6 ماه پيش تركم كرد... آقاجون تنهام گذاشت... منُ توي اين دنياي بزرگ تنها گذاشت... آقاجون از اون شب كه رضا رفت به آسمون تا حالا چي كشيدم من، خدا ميدونه... يه زن تك و تنها با دوتا بچه توي اين تهرون بي در و پيكر... آقاجون يادش بخير اون موقع كه براي اولين بار اومدم پابوسِ‌تون... يه دختر شهرستاني با هزارتا اميد... ولي آقاجون حالا چي؟؟؟ ... دوتا بچه يتيم مونده رو دستم... سيركردن شكم دوتا بچه توي اين زمونه از پس مَردِش به زور برمياد... آقاجون من كه يه زنم... نه شغلي... نه پشت و پناهي... آقاجون به خدا ديگه چاره‌اي ندارم... چاره‌اي ندارم... تو اين شش ماه به هر دري زدم... دنبال كار گشتم ولي نشد... كار گرفتم آوردم خونه ... رفتم خونه مردم كلفتي... ولي اين پولها براي اجاره خونم هم كافي نبود چه برسه به شكم بچه‌ها... آقاجون به خدا اين شش ماهه هزارجور حرف شنيدم... از هر كسي... آشنا و نا آشنا... حرفي نيست بهم نزده باشن... صاحب خونه‌ام ميگه بيا صيغه اصغر آقا شو... زنش فلج مي‌خواد ي ِ زن سالم بگيره... اون بي‌شرف كه هفته پيش رفتم خونه‌اش كلفتي كه... و هق هق گريه زن در صحن امامزاده پيچيد. پنجه‌هاي زن ضريح را محكم‌تر گرفت. صورتش را به سوي آسمان بلند كرد و داد زد" خدايا چاره‌اي ندارم... هيچي به ذهنم نمي‌رسه... اميدم به تو ِ ... منو ببخش ولي اين بهترين كار ِ... خودت ميدوني ناصر و نسرين تمام زندگي مَنَند. جگر گوشه هام‌ند... تنها يادگارهاي رضا... اما خودت بگو چكار كنم؟... خدايا چاره‌اي برام نمونده... بچه‌ها رو مي‌سپرم به خانواده‌اي كه اشرف خانم ميگه... ميگه زن و شوهر خوبي‌اند... وضعشون خوب ِ... فقط تو بهشون بچه ندادي... خودت ميدوني برام خيلي سخته... ولي چاره ندارم... بهتر از اينه كه مجبور شم نون حروم بدم بخورن... تو كه راضي نيستي من نون حروم بدم بخورن" و تمام تن زن شروع كرد به لرزيدن. صداي گريه زن صحن را پر كرده بود. ديگر ناله نبود فرياد بود" خدايا تو بگو راه ديگه‌اي برام مونده؟... امروز اومدم اينجا... تو رو قسم ميدم به اين روزها... تو رو قسم ميدم به امامزاده يحيي... تو كه بزرگي... تو كه رحماني...تو كه رحيمي...خودت مشكلم رو حل كن... خدايا... يا خودت يه راه چاره بذار پيش روم يا اينكه... يا اينكه بچه‌هام رو مي‌سپرم اول دست تو و بعد دست اونها." و... گريه كرد...

 

كفشها هنوز سرجاي خودش بود. كفشها را پوشيد و داخل حياط امام‌زاده شد. برگشت رو به داخل صحن و زير لب سلامي داد و سر خم كرد. به سمت در خروجي راه افتاد. زن به در خروجي رسيده بود . در همان لحظه مردي وارد حياط امامزاده شد. از كنار هم گذشتند. اما صداي مرد زن را متوقف كرد.

-          ببخشيد خواهر.

زن ايستاد... با او بود؟؟؟

-          ببخشيد خواهر جسارت منو ببخشيد ولي مي‌تونم يه سوالي بكنم؟

زن برگشت و به مرد نگاه كرد. مردي بود 45-50 ساله.بلند قد و چهارشانه. در بين موهاي مشكي تارهاي سفيد خودنمايي مي‌كرد. اين سفيدي را در محاسن مرد نيز مي‌شد ديد.

-          بفرمائيد.

-          شما دنبال كار مي‌گرديد؟

زن نمي‌دانست چه بگويد. انگار قلبش ايستاد. و بعد به سرعت شروع به تپيدن كرد.

-          بله؟؟؟

-          پرسيدم شما دنبال كار مي‌گرديد؟

-          بله... بله

مرد مكثي كرد و نگاهش مدتي به آسمان گره خورد. سرش كه به سوي زمين برگشت ادامه داد

-          من يه مادر پير دارم. تنها زندگي مي‌كنه. دوست نداره احتياجش به بچه‌هاش بي‌افته. ولي ديگه توان كاركردن نداره. مي‌خواد خونه خودش باشه. من دنبال يه خانمي مي‌گردم كه از مادرم مواظبت كنه. اما مواظبت 24 ساعته مي‌خوام يعني مي‌خوام باهاش زندگي كنيد. خونه‌اش جا داره. از اين نظر مشكلي نيست. شما مي‌تونيد؟

صداي زن از دنياي ديگري مي‌آمد.

-          بله آقا

-          بچه داريد؟

-          بله دوتا. يه پسر 5 ساله يه دختر 2 ساله.

-          شوهرتون مخالفتي نداره؟

-          شوهرم شش ماهه پيش عمرشو داد به شما.

مرد سكوت كرد. زير لب گفت" حكمتِتُ شكر خدا... پس خواب مادر بي حكمت نبود" و رو به زن ادامه داد

-          خدابيامرزه. از نظر من مشكلي نيست شما با دوتا بچه‌تون مي‌تونيد با مادرم زندگي كنيد به شرطي كه براي مراقبت از مادرم چيزي كم نذاريد.

 

قطره باراني بر گونه زن نشست. زن صورتش را به سوي آسمان بلند كرد. بلند گفت" خدايا شكر... شكر".

چه طنين خوشي داشت صداي اذان پيچيده در فضا... الله اكبرُ الله اكبر...

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 1:42  توسط سايه | 
 

چشمهايش را كه باز كرد سقف سفيد اتاق را در مهي ديد و بعد چشمهاي نگران پدر كه كم كم از مه خارج شد. سر پدر خم شده بود روي صورتش و دو چشم قهوه‌اي كه نگراني در آنها موج ميزد خيره شده بود به چشمهاي دختر. كمي سرش را چرخاند و آرام زمزمه كرد: چه اتفاقي افتاده؟ پدر سرش را كمي عقب برد. لبخندي برلبانش نشست و دستانش موهاي دختر را به عقب نوازش كرد.

-          چيزي نشده عزيزم. كمي ضعف كردي. همين.

چشمهاي دختر بازتر شد و پدر را شناخت.

-          بابا...من چرا...

و انگار جواب سوال را پيدا كرد. به يكباره اشك در چشمهايش حلقه زد. پدر با انگشتان بلندش گونه‌هاي دختر را نوازش كرد.

- اتفاقي نيفتاده...آروم باش...

دختر سر برگرداند.

-          ميخوام تنها باشم...

-          گوش بده مرجان...اشتباه ميكني...

كلام پدر رو قطع كرد

-          خواهش ميكنم بابا. ميتونم با قضيه كنار بيام. همه حرفهايي كه ميخوايد بزنيد از حفظم... دنيا به آخر نرسيده...اين نشد يكي ديگه...

-          ولي مرجان...

-          خواهش ميكنم چند دقيقه تنهام بذاريد...خواهش ميكنم...

مرد از جايش بلند شد و  پتوي روي دختر را مرتب كرد.

-          باشه هرطور راحتي...كمي استراحت كن...ميگم كسي نياد تو.

همون طور كه صورتش رو به پنجره بود گفت: ممنونم بابا...حالم خوب ميشه...مطمئن باشيد.

پدر در حاليكه رو به در اتاق ميرفت گفت: مطمئنم. و از در خارج شد.

 

زن عمو كه در حياط رو باز كرد سلامي كردم و روبوسي هميشگي. مامان چادر از سر برداشت و نشست روي تخت كنار حوض. زن عمو با خنده گفت: دختر گل من چطوره؟

گفتم  خوبم زن عمو جان. و چادر رو از سر برداشتم و نگاهم رو دوختم به پنجره اتاق سمت راست طبقه دوم. پرده تكاني خورد و سايه‌اي دور شد. لبخندي نشست روي لبهام.با خودم گفتم: خودتي! و شروع كردم احوال نسترن رو پرسيدن.

-          از نسترن خبر داريد زن عمو؟ تلفن نزده ؟

زن عمو در حاليكه ميرفت سمت در ورودي ساختمون گفت: چرا ديشب زنگ زده بود. به همه سلام رسوند.

مامان گفت: چشمت روشن.

زن عمو داخل راهرو شد و گفت دلت روشن. بذار دو تا شربت بيارم... تو گرما اومديد. شربت خنك حال ميده.

و رفت داخل.

رفتم سمت حوض و نشستم روي لبه اون. دستهامو كردم داخل آب حوض. برگشتم طرف مادر و گفتم: توي گرماي تابستون داشتن يه حوض وسط حياط خونه هم خيلي خوبه ها!

مامان كه تاكردن چادرش تمام شده بود چادر رو  گذاشت كنارش و گفت: بله. خيلي خوبه قديمي‌ها همه يه حوض وسط حياط داشتند. حالا هركي سرشو ميكنه تو آپارتمانش و نميفهمه بهار كي مياد و كي ميره.

بلند شدم. نخواستم به پنجره بالا نگاه كنم. مي‌دونستم دوتا چشم از اون بالا خيره شده به پائين و داره نگام ميكنه. روي يه پا چرخيدم سمت مادر و گفتم خوش به حال شما قديمي‌ها، كِيف دنيارو كرديد. ما بيچاره‌ها چيزي از دنيا نمي‌فهميم كه.

زن عمو برگشت داخل حياط با سيني شربت توي دستش. چهار  ليوان شربت توش بود. گرفت جلوي مامان و بعد نشست روي تخت. يه ليوان هم خودش برداشت و سيني رو گرفت طرف من. با شيطنت خاص خودش نگاهم كرد و گفت : بيا عروس گُلم يه ليوان شربت بخور. و با اشاره سر به طبقه بالا گفت: لطف كن زحمت بردن شربت نيما رو هم بكش. خودم رو زدم به اون راه و گفتم: اِ...مگه آقا نيما خونه است؟!. نگاه مامان و زن عمو مستقيم خورد توي صورتم. انگاري ميگفتند: خودتي!

به روي خودم نياوردم . رفتم جلو و سيني شربت رو گرفتم. در حاليكه ميرفتم طرف ساختمون گفتم: اتاق خودشونند؟؟؟

و منتظر جواب نشدم... از پله ها رفتم بالا و پيچيدم سمت راست. جلوي در اتاق مكثي كردم. ميدونستم منتظر شنيدن صداي در ِ. بدجنسي كردم. سيني رو گذاشتم زمين و تكيه دادم به ديوار.يك دقيقه‌اي گذشت ...خب فايده‌اي نداره! زبل‌تر از اين حرفاست كه دُم به تله بده. سيني شربت رو برداشتم و چند تق آروم زدم به در. حالا اون افتاده بود روي دنده بدجنسي. جواب نداد. دوباره زدم اين‌بار محكمتر. صداي بفرمائيدش رو كه شنيدم درو باز كردم و رفتم تو. نشسته بود پشت ميز مطالعه‌اش.  كتابها هم روي ميز ولو بود. خودكاري هم در دستش بود كه داشت با اون روي كاغذ مثلا چيزي مي‌نوشت. گفتم سلام... سرش رو بلند كرد و از جاش بلند شد. آروم گفت: سلام. خوبيد دختر عمو؟؟؟

خوبيد دختر عمو؟؟؟... چه مودب شده بود براي من. با خودم گفتم كه اين طور . اينطوريهاست پسر عمو؟؟؟

سيني شربت رو گذاشتم روي ميز گوشه اتاق. صاف ايستادم مثل يه سرباز و گفتم خوبم پسر عمو!!! شما خوبيد پسر عمو؟؟؟ ... و پسر عمو رو شمرده و محكم گفتم.  پوزخندي نشست روي لبم.

نشست و چشمهارو دوخت روي كتاب باز ِ روي ميز و گفت: از محبت شما... خوبم.

ديگه داشت حرصم رو در مي‌آورد. رفتم كنار پنجره. پرده رو زدم كنار. مامان و زن عمو اون پائين داشتند گل مي‌گفتند و گل مي‌شنيدند. برگشتم طرف نيما. سرش روي كتابها خم بود. نميدونستم اين يك ماه اخير چش شده بود؟ هفته پيش هم كه اومده بود خونه ما همين‌طور سر سنگين بود. نگاهم رو دوختم به صورتش و  ثابت نگه داشتم. مي‌خواستم زير نگاهم اذيت بشه... ولي اين ترفند هم موثر نيفتاد. سرش همچنان روي كتاب خم بود. رفتم سمت كتابخونه. حالا درست روبروش بودم و بين ما فقط يك پنجره بود. گفتم: زن عمو گفتند شربت بيارم خستگيتون در بره... و با انگشتام روي كناره كتابخونه ريتم گرفتم. بدون اينكه سرش رو بلند كنه گفت: دست شما درد نكنه. به زحمت افتاديد... خب مثل اينكه بازار روكم كني بود. من هم بدون اينكه بازي با انگشتهام رو متوقف كنم گفتم: مثل اينكه سر پسر عموي ما خيلي شلوغه... وقت نمي‌كنند سرشونو از روي كتاب بلند كنند!. نيما نگاهش رو از صفحات كتاب گرفت و چرخوند تا رسيد به من. نمي‌تونستم بفهمم توي اون چشمهاي مشكي مورب چي ميگذره؟ يك ثانيه يك لبخند نشست روي لبش و فوري محو شد. آروم طوريكه به زحمت صداش شنيده مي‌شد گفت: امتحانها نزديكه . شما ببخشيد وقت نميكنم خدمت برسم... واي خداي من! ديگه شورشو درآورده بود. از كتابخونه جدا شدم. سيني شربت رو برداشتم و رفتم طرف ميز مطالعه. سيني رو گرفتم جلوش و با صداي آروم اما با تحكم گفتم: گرم ميشه پسر عمو... و خودم از لحن محترمانه‌آم خندم گرفت. سرشو بلند كرد. دوباره لبخند يك ثانيه‌اي در قاب صورتش ظاهر شد و غيب شد. ليوان شربت رو برداشت و گفت: دست شما درد نكنه... ليوان رو گذاشت روي ميز و دوباه خم شد روي كتاب... برگشتم طرف ميز عسلي كنار اتاق و سيني رو گذاشتم روش. پشتم به نيما بود. خدايا اين چرا اينجوري ميكرد؟؟؟ ليوان شربت خودم رو برداشتم . سريع برگشتم سمت نيما. در يك لحظه چشمهام با چشمهاش تلاقي كرد. اما بلافاصله سرش رو انداخت پائين. رفتم طرف ميز ليوان شربت رو گذاشتم روي ميز و خم شدم بالاي سر نيما. خودكار رو از لاي انگشتهاش كشيدم بيرون . كتاب رو بستم و خودكار رو گذاشتم روش. دوتا دستهام رو تكيه دادم روي ميز دوطرف كتاب روي ميز... چقدر فاصله‌ام با نيما كم شده بود. چقدر دلم ميخواست دستامو فرو ميكردم توي موهاي مشكيش. چقدر دلم ميخواست سرشو بلند ميكرد و تمام حرفهاي دلم رو در چشمهام ميخوند. اما نيما سر بلند نكرد... پس لج و لجبازيه. نگاهم رو سيخ كردم روي نيما و محكم گفتم: خب. بگو تو چته؟ نيما بدون اينكه سر بلند كنه گفت هيچي. گفتم هيچي؟؟؟ نيما...تو يك ماهه نيماي هميشگي نيستي...آخه بگو چته؟ صداش انگاري از ته چاه در مي‌يومد. گفت: من فرقي نكردم. و سكوت كرد...از ميز جدا شدم...برگشتم طرف در اتاق...در چهارچوب در ايستادم... گفتم نيما...جون من...جون زن‌عمو... بگو موضوع چيه؟...سرشو بلند كرد. تو نگاهش يه چيزي بود. يه چيزي...مثل...مثل غم...خيره شد بهم نگاهش رو دوخت به نگاهم . از روي صندلي بلند شد ولي همونجا پشت ميز ايستاد. حس كردم به سختي لبهاش از هم باز ميشه.گفت: چي رو ميخواي بدوني؟ ... شيوا بهم همه چيز رو گفته...

شيوا...شيوا... خداي من...شيوا همه چيزو گفته؟ پس اخر كار خودشو كرد... مامان هميشه مي‌گفت عيبي نداره خواهر نداري عوضش خدا بهت يه دوست خوب داده كه از خواهر كمتر نيست... شيواي بلا... بگو اصرار داشت جمعه ها وقتي ميريم كوه حتما خبرش كنم...ميخواست نقشه‌شو عملي كنه...

 

نيما گفت: اگر تو اينطور ميخواي من حرفي ندارم...شيوا گفت اين آرزوي تو... مكثي كرد...داشتم حرفهاش رو در ذهنم حلاجي ميكردم... اگر من ميخوام؟؟؟ يعني نيما خودش؟؟؟ از پشت ميز اومد بيرون...اومد طرف در اتاق... گفتم خودت چي؟؟؟ و صدام رو فقط خودم شنيدم... نيما رسيده بود به يك قدميم. ايستاد صاف و محكم. انگار به فرمانده سلام ميداد...درست روبروي من...بدون اينكه پلك بزنه چند ثانيه به من خيره شد. توي ابروهاي مشكي پُرِش يه اخم افتاد. چشمهارو تنگ كرد و گوشه لبش به يك سمت متمايل شد. صداش رو شنيدم...آروم و محكم مثل سربازي كه گزارش ميده...گفت: امشب وقتي همه جمع شدند قضيه رو مطرح ميكنم...

 گرماي خاصي زير پوستم جريان پيدا كرد... حرارت گونه‌هام رو خودم حس ميكردم...سرم رو انداختم پائين... ولي چرا اينقدر جدي؟؟؟ نگاه نيما روي صورتم بود...كاملاً حسش ميكردم...انگار ميخواست تا عمق وجودم نفوذ كنه... نميدونم چرا ولي نمي‌تونستم سرم رو بلند كنم...دستهام عرق كرده بودند...حس كردم چهارچوب در خيسِ خيس شده...دستهام رو از چهارچوب جدا كردم و تنم رو تكيه دادم به چهارچوب ... پاهاي نيمارو ديدم كه چرخيد و برگشت سمت ميز... گفت: شربتتون رو نخورديد دختر عمو! و دختر عمو رو طوري ادا كرد كه تمام شادي رخنه كرده در وجودم به يكباره بلند شد و از سقف اتاق رفت بيرون... سرم رو بلند كردم و گفتم: دختر عمو؟؟؟ و صدام رو خودم به زور شنيدم ولي نيما انگاري شنيد. سرش رو برگردوند طرف من. زيرچشمي نگاهي كرد و گفت: قبول كنيد كه بهتره از اين به بعد دختر عمو صداتون كنم...رسمي تره... خب... لحظه‌اي سكوت كرد... و بعد صداش رو به زور شنيدم ولي شنيدم... فكر كنم وقتي شيوا همسرم بشه اينجوري بهتره...

سر نيما برگشت سمت ميز و نگاه من به موهاي مشكي پشت سر نيما ثابت شد... چشمهام تنها سياهي مي‌ديد...چي گفت؟؟؟ شيوا...همسرم...من...من كجا بودم؟؟؟ صداها توي سرم پيچيد و صحنه‌ها مثل فيلم تند تند از جلوي چشمام رد شد... شيوا... جشن تولد من... اين نيماست پسر عموم... جمعه ميريم كوه...شيوا هم مياد...دختر عمو... همسرم... شيوا... زن عمو مي‌پرسيد؟؟؟... مرجان جان اين شيوا چي ميخونه؟؟؟ ...خيلي به نيما زنگ ميزنه ... زنگ تلفن ...شربت...شربتتون نخوردين... شيوا...همسرم...

 

اشعه‌هاي خورشيد از پرده توري اتاق عبوركرده بودند و اتاق روشن بود. نيم ساعتي مي‌شد مرجان چشمهايش را باز كرده بود و خيره شده بود به پنجره كه حالا دوتا ياكريم نشسته بودند روي درگاهي پنجره و به خورشيد سلام ميكردند...كسي به در اتاق ضربه زد و بعد مادر وارد اتاق شد.

-          حالت چطوره مرجان جان؟

سرش را برگرداند سمت مادر. لبخند كمرنگي زد و گفت: بهترم.

-          مادر ... چه اتفاقي افتاد؟

مادر در حاليكه پرده ها را كنار مي‌زد گفت: نميدونم والله. من و زن عمو توي حياط بوديم كه فرياد نيما رو شنيديم. وقتي رسيديم طبقه بالا تو افتاده بودي وسط اتاق و نيما بالاي سرت نشسته بود و طفلي نميدونست چكاركنه؟

مرجان نگاهش را دوخت به سقف اتاق و زير لب گفت: طفلي!

مادر آمد بالاي سرش. خم شد و كناره هاي پتو را از هرطرف مرتب كرد. دستي به سر مرجان كشيد و گفت: مهمون داري.

-          مهمون؟ اول صبحي؟ و خودش رو در رختخواب فرو برد.