تبليغاتX
سایه های خیال
کاش یک شب کوهها طغیان کنند........جاده های دور را ویران کنند
 

روی دفتر نوشته بر هستی
دیو و دد همه ی قصه بود.
کینه، دشمنی، دروغ
زخمهای نانوشته بود.
مهربانی، صفا، حیا
عِطرهای این نوشته بود.

خواندن اما چرا چنين نبود؟
دیو و دد چرا
یک حقیقت همیشه زنده شد؟
مهربان پری چرا
متن ِ داستان ِ قصه شد؟

کاش من
تو
کاش همه
مشق تازه باز می نوشت
خواندنی دوباره از
متن ِ داستان ِ سرنوشت...

 

پی نوشت:

این روزها دارم به خودم امیدوار میشوم... چرا؟؟؟... بماند!!!   

 

 

پرانتز باز:

برای من ی که وزیر دارایی را از نزدیک دیده ام و در جلساتی با حضورش بوده ام، آرامش و سکوتش عجیب نبود... کارکردن بدون هیاهو با افرادی که بجز هیاهو کار دیگری نمی دانند... اما دیروز این مخزن صبر و شکیبایی هم شکست... باید می شکست...  و چقدر خوب بود اگر صدا و سیمایی که تمامی صحبتهای رئیس جمهور در قم را پخش کرد دفاع وزیر دارایی از عملکرد خودش را هم پخش میکرد... کاش اعتراض سازمان بازرسی و ثبت اسناد را نیز منعکس میکرد... کاش اصلا بیطرف بود... همین....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 14:29  توسط سايه | 

 

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند

سالها - هجری و شمسی- همه بی خورشیدند

سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است

فصلها را همه با فاصله ات سنجیدند

تو بیایی همه‌ی ساعتها، ثانیه‌ها

از همین روز، همین لحظه، همین دم عیدند...

***

 

سياه مشقهاي عيدم:

 

برای واژه هایی كه گم شد

برای حرفهایی كه خفه شد

برای احساسی كه سربریده شد

برای غروری كه زیر پا له شد

برای سروی كه خمیده شد

برای همه‌ی آن بودهایی كه نیست شد

تنها

       به فاتحه‌ای بر سر گور بسنده  شد...

*****

ته نوشت:

براي دوستي اس.ام.اس ي فرستادم به همان سياق معمول ارسال پيامك كه اگر متني بود و يا شعري خوش است فرستادن براي دوستان و شايد نشاندن لبخندي بر لبانشان و يا برقي در چشمانشان. دوست خوش قريحه‌ي من اما جواب داد آن هم نه جوابي ساده . جوابي از روي ذوق لطيف و زيبايش به صورت في‌البداهه گويي ... و من جواب دادم و... او داد و...  ماحصل كار اين شد كه مي‌بينيد:

 

سنگ در بركه مي‌اندازم و مي‌پندارم

با همين سنگ زدن ما به هم ميريزد

كي به انداختن سنگ پياپي در آب

ماه را مي‌شود از حافظه‌ي آب گرفت

 

ماه در حافظه‌ي آب كمي بيرنگ است

و دل بركه ترك خورده بوسه سنگ است

 

ماه درحافظه‌ي آب اگر بيرنگ است

مشكل بركه و دل ست كه دگر يكرنگ نيست

 

بدان يكرنگ بودن امتياز است

كه رمز اول آن در نماز است

بشر خود از در عصيان درآمد

از آن پس فصل يكرنگي سرآمد

 

اگرچه من به عصيان شهره هستم

وليكن در دلم باز بنده هستم

دلم ظاهر هزاران رنگ دارد

وليكن درنهان يك رنگ دارد

 

نهان را با خدا يكرنگ كردي

گل ترديد را بيرنگ كردي

خدا دست رفاقت با تو داده

دلي بي شك و حيرت بر تو داده...

.....

 

ناشناس ماندن هم عجيب وسوسه ميكند... اين مهربان كه گهگاه به اين خانه‌ام سر ميزند آن هم از كلمبوس آمريكا آن هم بدون هيچ لينكي و مستقيم، و آن هم جديداً از مسير اي.دي كلوپ سخت ذهنم را به خود مشغول كرده... كاش ردپايي ميگذاشتي عابر كوچه‌هاي ذهنم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 23:34  توسط سايه | 

(رسم عاشقی)

دو چراغ راهنما

سبز ِ سبز ِ سبز

در بزرگراه عشق

- كه پیچیده در آن عِطر یاس -

علامت میدهد:

راه عاشقی باز است...

و فرات

تا انتهای زمان

گریه میكند...

......

(فصل عاشقی)

 

 

وقتی 
 

- در قتلگاه-
 

بر گلوی لیلی خنجر كشیدند
 

مجنون در همان دم
 

- ایستاده بر جایگاه-
 

جان داد...

***


( نماز عشق)

 

نماز عشق زیباست وقتی
 

آلاله اذان بگوید 
 

- بر سر نیزه-
 

و شقایق وضو سازد
 

 - با خون سر-
 

و یك دشت بنفشه
 

 به جماعت ایستاده باشد...
 

ما رایت الا جمیلا...

 

***

 

و حکایت این روزها:

 

حکایت اول:

زن سرپائین و آهسته پرسید: آقا با ۱۰۰۰ تومان چقدر مرغ میشه گرفت؟!

مغازه دار نگاهی کرد و سرسنگین گفت: ی رون میتونم بدم.

زن اسکناس هزاری رو گذاشت روی پیشخوان و گفت: خدا عمرت بده پس ی رون بده. و آروم تر گفت: بچه ام مریضه میخوام ی سوپ براش درست کنم...

 

حکایت دوم:

 

میگه: ۱۲ میلیون دادم تا توی ی مدرسه فرانسوی ثبت نامش کنم.

میگم کلاس چندمه؟

میگه:چهارم....

 

 

همین...............................................

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 14:13  توسط سايه | 

كاسه‌های خالی دستانم را

سالهاست پشت در خانه‌ات نشانده‌ام.

اما نمیدانم چرا تو

سالهاست از خانه بیرون نیامدی؟!

یا شاید من

سالهاست در خانه‌ی تو را گم كرده‌ام...

...

جمله زیبایی بود در سریال " زیر تیغ" كه دایی گفت " غم و شادی همسایه‌هم‌اند. وقتی شاد هستید مواظب باشید صدای شادیتان آنقدر بلند نشود كه غم را بیدار كند"...

میدانی گاه فكر میكنم آنقدر تو را گم كرده‌ام كه تنها خانه غم را می‌بینم... یادم رفته است كمی آن سوتر شادی ایستاده است و می‌نگرد و گاه به خانه‌ام سرك می‌كشد... یادم رفته كه مهمان حبیب توست و اگر غم را دعوت میكنم باید شادی را هم دعوت كنم... درب زدنهای شادی را نمی‌شنوم... حقیقت این است وقتی تو را گم كنم تمامی نشانه‌ها را گم میكنم... اصلاً وقتی تو نباشی چشمانم دیگر روشنایی ندارد...ولی اگر من از خاطرت بردم، تو از خاطرم نبر... روزی دوباره درب خانه‌ات را پیدا میكنم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 9:32  توسط سايه | 

اين روزها دلم هواي شعر كرده ... بعد از مدتها كتاب شعر دكتر شفيعي كدكني رو ديشب برداشتم و ورق زدم ولي برعكس هميشه كه با شعرهاي استاد حرف ميزدم ديشب هيچ شعري به دلم ننشست...

امروز رفتم سراغ وحشي بافقي( ي جورايي با اسم وحشي بافقي خوشم. طبع وحشي خودم را يادم مي‌ياره)...

نميدونم چرا ولي اين شعر به دلم نشست... همين...

ما چون زدري پاي كشيديم، كشيديم

اميد زهركس كه بريديم، بريديم

دل نيست كبوتر كه چو برخاست نشيند

از گوشه‌ي بامي كه پريديم، پريديم

رم دادن صيد خود از آغاز غلط بود

حالا كه رماندي و رميديم، رميديم

كوي تو كه باغ ارم و روضه خلد است

انگار كه ديديم نديديم، نديديم

صد باغ بهار است و صلاي گل و گلشن

گر ميوه يك باغ نچيديم، نچيديم

سرتا به قدم تيغ دعائيم و تو غافل

هان واقف دم باش رسيديم، رسيديم

وحشي سبب دوري و اين قِسم سخنها

آن نيست كه ما هم نشنيديم، شنيديم

***

و اين روزها عجيب دلم با آهنگ گيپس كينگ همراه است...

***

پي نويس:

۱-امروز وقتي دكتر (...) از استعداد من و كشف آن توسط خودشان مي‌گفت در دلم به اين اشتباه بزرگ ميخنديدم... واقعا اگر فيزيك ميخوندم كه خودم بهتر از هركسي ميدونم چه استعداد غريبي براي اين علم دارم چي مي‌شد؟! اقتصاد رو كه بدون هيچ علاقه‌اي خوندم اين شدم!!!!

۲-... ( اين سه نقطه رو عمراً بتوني بخوني!)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 23:9  توسط سايه | 
 

من امشب به يادت سفر ميكنم

و در كوي عشقت

به نامت خطر ميكنم

چو مجنون برايت

الف تا به ياي عشق را زبر ميكنم

فراتر ز حدم

به مهرت، به لطفت طمع ميكنم

به اميد گوشه چشمي

در كوي تو تا به صبحدم

من از پيمانه‌ي جود تو

لبان را دمادم تر ميكنم

چو پروانه به گِردت

بگردم، بنالم و خود را زباقي پَر ميكنم

من امشب تا دم صبح

فقط ذكر تو گويم، فقط عطر تو بويم، فقط با تو از تو گويم

و مثل همه شب

نداي تو را من طلب ميكنم

به عمق نگاهم چو برق

يك‌دم گذر كن

و بازگو به من

"همه دم به تو، من نظر ميكنم"

...

زبان قاصر از گفتن و قلم ناتوان براي نوشتن از علي است... همين ...

...

سينما ماورا اين هفته را ديده ايد؟ خداحافظي بغض آلود دكتر عالمي تنها با جمله‌اي" از خون جوانان وطن لاله دميده"... همان بغضي كه در گلوي من لانه ميكند هرگاه به ياد جوانان دهه اول انقلاب مي‌افتم. حتمي دكتر عالمي بغضي سنگين‌تر بر گلو دارد چون خاطراتش دو نسل جوانان را در خود ضبط كرده است... نسل انقلاب كننده و نسل دهه اول انقلاب... فكر نكنم ديگر شيران و يلاني چون آنان را در عمرم ببينم.

...

برنامه خانواده امروز پذايري دكتر رفيعي بود و خاطرات شهادتش و برگشتش و ماندنش... كاش ... كاش ... كاش در لحظه وداع از اين جسم خاكي لحظاتي مانند لحظات توصيفي دكتر رفيعي را تجربه كنم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 16:2  توسط سايه | 

مهم نيست،

كِي؟

كجا؟

چطور؟

مهم اين است،

ي روزي

ي جايي

ي جوري

تو را ببينم.

آنگاه

...

از ديد عشقولانه ( به معجزه عشق ايمان مي‌آورم!)

از ديد فرهنگي ( قديميها ي چيزي مي‌دونستند ‌گفتند: كوه به كوه نمي‌رسه، آدم به آدم مي‌رسه)

از ديد رياضي ( اين فرضيه كه دو خط موازي در بي‌نهايت بهم مي‌رسند را نمي‌توان رد كرد)

از ديد تاريخي ( حقيقت بعضي وقايع باور نكردني، پذيرفته مي‌شود)

از ديد فلسفه ( اجتماع نقيضين ممكن است!)

از ديد فيزيكي ( من و تو دو قطب همنام نيستيم)

و

بذار از ديد خودم بگم:

...

آنگاه باور خواهي كرد

در عمق چشمانم

هميشه منزل داشته‌اي

چرا كه من

در آن لحظه

تصوير جديدي نمي‌بينم!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 9:32  توسط سايه | 

اي دو سه تا كوچه زما دورتر

نغمه تو از همه پرشورتر

كاش كه اين فاصله را كم كني

محنت اين قافله را كم كني

كاش كه همسايه ما مي‌شدي

مايه آرامش ما مي‌شدي

اللهم عجل لوليك الفرج

ميلاد نور بر شما مبارك

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 5:44  توسط سايه | 
 

برگ رقصان

سرخوش از مهر ِ نسيم

به فرود زيباي خود مي‌باليد

غافل از آنكه فردا

زير پاي رهگذري خرد خواهد شد...      

***

برگي از خاطرات سفر:

گاه در غوغا و ظاهرهاي فريبنده اطرافمان چيزي به يكباره مي‌درخشد. چيزي كه هميشه در كنارمان بوده است اما درخشندگي‌اش را نديده‌ايم! تجربه‌اش كرده‌ايد؟

در پرواز ۶ ساعته دوحه -الجزيره، در هواپيماهاي مجهز قطري براي سرگرمي شما همه چيز مهيا است. پخش فيلمهاي هاليوودي، و قريب ۱۰ شبكه راديويي عرب زبان و انگليسي زبان با پخش موسيقي و آهنگهاي كلاسيك و امروزي. و البته مهماندارهاي مهربان و انواع سرويسها. بنابراين نگران طولاني بودن پرواز نباشيد*.

اما در ميان اين شبكه‌هاي راديويي ِ متناسب ِ سليقه‌ي آدمهايِ به روز امروزي، شبكه ديگري هم هست كه با بقيه فرق دارد. شبكه‌اي كه كلامهايي را پخش مي‌كند كه بيش از ۱۴۰۰ سال پيش گفته شده. يعني از ۱۴۰۰ سال پيش تاكنون همواره در كنار دوستانش بوده و هست و خواهد بود.

نميدانيد چه حسي دارد بعد از ساعتي ديدن و شنيدن صحنه‌ها و جملات عاشقانه امروزي، وقتي گوش‌ات خسته از بانگ‌ها و حرفهاي قرن ۲۱ ميلادي شد، در پي چرخاندن موجهاي رها شده در فضا، به طنيني برسي كه اگرچه همزبان تو نيست اما تا عمق جانت نفوذ ميكند. اگرچه متعلق به ۱۴۰۰ سال پيش است ولي به يكباره آرامشي به تمام اين حواس پنج‌گانه‌ي خسته‌ات ميدهد كه تمامي شيوه‌هاي امروزي رسيدن به آرامش از دادن اين آرامش به تو معذورند. سرت را تكيه ميدهي به صندلي، چشمانت را مي‌بندي و با تمام وجودت، به عمق كلماتي سفر ميكني كه اگرچه با زبان تو و به زبان تو نيست، ولي قابل فهم ترين كلمات و جملات عالم هستي‌اند... حتي بعد از ۱۴۰۰ سال.

اينجاست كه درخشش الماسي را مي‌بيني كه سالها همواره در كنارت بوده و از شدت نورش، چشمانت نديده و يا نخواسته است ببيند...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 13:30  توسط سايه | 

يك... دو...سه...

دانه‌هاي ِ تسبيح

شماره مي‌اندازند

خواستن‌هاي ِ مرا

كه در اين دور ِ بي پايان

نقطه‌ي ِ پايان ندارد...

دانه‌هاي ِ تسبيح

- پيكهاي ِ غسيل ِ در اشك

                              سنگهاي ِ صبور ِ راز                        

                                                           حاملان ِ امين ِ دل

                                                                                  زنجيرِ ِ اتصال ِ به آسمان -

وه چه خستگي‌ناپذيرند...

 

دوشنبه 21 خرداد 1386

ساعت 3 بعد از ظهر

 

***

جمله برگزيده اين قسمت از سريال " مدار صفر درجه"

عشق جنگ ابدي بين زن و مرد است.

(البته نقل از نيچه)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 9:57  توسط سايه | 

دستها

         خسته مي‌كاويد

                                در ميان ميوه‌هاي گنديده

چشمها

         شرمنده مي‌چرخيد

                               روي ميوه‌هاي گلچين‌ده

و

غروب

- چه نجيبانه-

                پرده مي‌كشيد

                                       بر نياز يك زن ِبیوه   

                          

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:50  توسط سايه | 

باران مي‌بارد.

چتر مي‌خواهي؟

 

كوير سوخته‌ي روحم

چه سخت تشنه و ترك خورده

و ترجمانِ نهالِ خميده‌ي احساسم

                                                   عطش

                                                               عطش

                                                                          عطش...

 

باران مي‌بارد؟؟

چتر مي‌خواهم؟؟؟!!!

 

۴:۵۰ بامداد. هفتم ارديبهشت ۱۳۸۶. گوش سپرده به ترنم باران ( خوشا پرنده كه بي واژه شعر مي‌گويد)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 5:41  توسط سايه | 

اينك

كفش كهنه‌اي در دست

- زنانه-

و لحظه‌اي ديگر

مردي خمار

و حلقه‌هاي دود در فضا

و زني كه

 به دنبال كفشهايش مي‌گردد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 4:10  توسط سايه | 
 

فصل حضور بي كسي ي ِ شب مي ياد تموم ميشه/ دوره تنها موندنا ي ِ شب مي ياد تموم ميشه

ي ِ شب مي ياد تموم ميشه/ زمزمه هاي سوت و كور/ تو دل تو جاي سكوت /پر ميشه از شادي و شور

ي ِ وقت مي ياد مي بيني دل / عاشق ِ عاشق شدن ِ/ پر مي كشه هرجا بخواد/ حتي به شونه هاي دور

شاپرك بهونه هات/ تو لحظه ها پر ميزنه/ شبهاي غارو مي شمره/ مي ره تا هاله هاي نور

به شادي ها سر ميزنه/ پر مي كشه به هركجا / رها رها رها رها/ از همه غصه ها رها

خيلي قشنگ خيلي صبور

حيف كه تموم روياها/ صبح كه ميشه تموم ميشه/ انگاري هيچي نبوده

قانون پست زندگي/ حقيقتُ نشون ميده / به نام سرنوشت زور

مثل اميد ي ِ سراب/ به نااميدي ميرسه/ ميفهمي تنهاتر شدي/ اما ديگه خيلي ديره

غصه مي گيرتت ي ِ جور

 اين همه راه كه طي شده/ به جاي اول رسيده

دنيا برات كوچيك ميشه/ مي شكنه شيشه غرور

مي فهمي كه شاپركت توي قفس رها بوده/ خيال ميكرده تو هواست/ نديده و نبوده نور

نور اميد زندگي/ رسيدن به آرزوست -رمز حضور آفتاب-/ اما شدن خيلي ها دور

دنياي ما جاي ديگه است/ دل خوشيمون به پوچي هاست

 دل ميديم و دل مي كَنيم/ هرروز ي ِ جا هرروز يِ جور

ولي تو رسم زندگي/ قصه كه تكراري بشه/  باز مي شه دنيا سوت و كور...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 12:53  توسط سايه | 
HydroForum ? Group

بزرگا گيتي‌آرا نقش‌بند ِ روزگارا،

اي بهار ژرف!

به ديگر روز و ديگر سال

تو مي‌آيي و

باران در ركابت

مژده ديدار و بيداري

تو مي‌آيي و

همراهت شميم و شرم شبگيران

و لبخند جوانه‌ها

كه مي‌رويند از تنواره پيران.

تو مي‌آيي و در باران رگباران

صداي گام ِ نرمانرم ِ تو بر خاك

سپيداران عريان را

به اسفندارمذ تبريك خواهد گفت

تو مي‌خندي و

در شرم ِ شميمت شب

بخور مجمري خواهد شدن

در مقدم خورشيد

نثاران رهت از باغ بيداران؛

شقايق ها و

عاشق‌ها

چه غم كاين ارغوان تشنه را

در رهگذار ِ خود

نخواهي ديد.*

 

سال نو مبارك. نوروزتان پيروز ، هر روزتان نوروز.

 

*شعر از : شفيعي كدكني

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 20:1  توسط سايه | 

غروب و انتهای یک طلوع

سکوت و واژه‌هاي در گلو

من و هزار سوال بي جواب

من و هزار چيستان بي نشان

تو و حكايت نگاه سرد تو

تو و حديث آن پوزخند تو

...

غروب و انتظار يك طلوع

طلوع و آسمان نيلي حضور

چه سرد و تلخ است انتظار

كجاست دست سبز يار؟؟؟

پنج شنبه ۲۴ اسفند ماه ۱۳۸۵ ساعت ۱۸:۳۰

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 12:34  توسط سايه | 

وقتي

- در قتلگاه-

بر گلوي ليلي خنجر كشيدند

مجنون در همان دم

- ايستاده بر جايگاه-

جان داد...

 

http://www.backup-pms.com/g.htm?id=3806

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 0:45  توسط سايه | 
  

شب است و آه‌هاي ماه

من و تو و ستاره و يك سوال

حبيب من

تو را قسم به آفتاب

تو را قسم به ماه و نجم و ليل و النهار

بس است چهره در نقاب

بگو كجاست آفِتاب؟

 

http://www.backup-pms.com/g.htm?id=13626

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 9:49  توسط سايه | 

تو كه در ساحل آرامش من خفته اي


هيچ در غور من انديشيده اي؟


او بگفت اما زبان من خموش


بحر چشمانش به ناگه شد در خروش


***


دريا بگفت:


ساحل آرامش من از آنِ تو


اما بگو


گاه به دنياي درون من نگريسته اي؟


جواب من اما  سكوت


درياي چشمانش   

طوفاني شد...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 11:51  توسط سايه | 
 

چه امتداد غريبي!

و انتهاي آن چه ناپيداست

خطوط، پيوسته و ممتد

-اجازه سبقت نيست!!!

 

چه امتداد غريبي!

و حجم فاصله مبهم پيداست

خطوط، پيوسته و ممتد

- حركت كنار تو ممكن نيست!!!

 

چه امتداد غريبي!

و برق زمان آشكارا پيداست

خطوط ، پيوسته و ممتد

-اجازه برگشت نيست!!!

 

چه امتداد غريبي

خطوط ، پيوسته و ممتد

...

چه امتداد غريبي

...و انتظار خطوط شکسته

چه انتظار غريبي!!!

 

http://www.backup-pms.com/g.htm?id=2560

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 21:47  توسط سايه | 

بر تپه ماهورهاي خيالم

قصري ساخته‌ام

كه تو سلطان آني!!!

و در آن قصر

زنداني

كه من مهمان آنم!!!

 

۳آذرماه ۱۳۸۵

http://www.backup-pms.com/g.htm?id=17395

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 23:17  توسط سايه | 
امشب دلم گرفته...

چقدر دلم ميخواست يكي بود باهاش حرف ميزدم...ولي هيچ كس سراغم رو نگرفت...

....

ميخواستم خيلي حرفها بزنم. از غروب 24 آذر سال 1370. از غمي كه در اون غروب نشست روي دلم و ديگه بلند نشد و قاب تصوير آخرين نگاه تو كه در پيچ خيابان براي هميشه جاودان شد تا طنين هق هق مردانه‌اي كه در صبح 25 اذرماه سال 1370 در دانشكده پيچيد و براي هميشه من رو در حسرت گفتن حرفي گذاشت كه غرورم نذاشت بهت بگم... ولي بارها اون غروب و اون صبح رو با تو مرور كردم...بارها...بارها ... امشب دلم گرفته...كاش بودي...همين.

هواي خاطره‌ام امشب چه باراني است

و عطر حضور تو در آن چه بويايي است

به ياد آن غروب و لحظه آخر

تمام دفتر عشقم هميشه رويايي است

تو رفتي و نديدي آخرين نگاه من

كه در مسير رفتنت چو  بحر طوفاني است

بهار من، خزان من، تمام عشق ناب من

سكوت تو  براي من به حكم مرگ زنداني است

 

http://music.tirip.com/g.htm?id=20199

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 15:34  توسط سايه | 

عاشقي يك درد بي درمان نيست

تارِكي هم رسم و راه آن نيست

عشق را يك كم جسارت هم بس است

قُرب را در بحر بودن هم ره است

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 9:12  توسط سايه | 
 

در آستان تب و هذيان

دستهايم را

-كه به اندازه حجم تنهاييم گشوده است-

به زيارت دلي مي فرستم

كه چلانده شده از باران عشق

رخسار زرد خود را

در آينه رخ يار مي نگرد

***

در آستان تب و هذيان

من چه بسيار هذيان مي گويم!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 19:40  توسط سايه | 
مگذار تهي برگردد
                         دست نيلوفر من
                                              
که به تمناي يک سوال
                              پيچيده‌است به دور ساقه دعا
                                                                    و مي‌رسد به سرزمين عرشيان
 
                                        ***
 
مگذار غمين برگردد
                          چشم باراني من
                                                
که به جستجوي يک نشان
                                   نشسته‌است به امتداد انتظار
                                                                         و مي‌رود به انتهاي کهکشان
 
                                      ***
 
مگذار نوميد برگردد
                          روح سرگشته من
                                         
که در پي ستاره‌هاي اشتياق
                                       رسيده است به کوچه‌هاي آسمان
                                                                                    و مي‌نگرد به ابتداي اتصال
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 0:45  توسط سايه | 
جلوتر بيا...

در آينه من نگاه كن

چقدر بزرگي و پرشكوه!

صبر كن...

باور نكن!!!

آينه دلم، محدب است...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 11:24  توسط سايه | 
تو خيز برميداري

و من بر اين لوح سياه مينويسم: معادله پرواز

تو پرتاب ميشوي

و من بر اين لوح سياه درج ميكنم: زمان پرتاپ

تو اوج ميگيري

و من بر اين لوح سياه ميرسم به: نقطه اوج

تو دور ميشوي

و من بر اين لوح سياه بدست مياورم: زمان سقوط

تو محو ميشوي

و من بر اين لوح سياه جواب ميگيرم: نقطه فرود...

تو عروج ميكني

و من... من بر اين لوح سياه ...

آه كه چقدر خنگم من!!!

لوح سياه دلم پر است از هزار معادله پرواز حل نشده ...

...

هزار شهر عشق را عطار گشت

ما هنوز اندر خم يك كوچه ايم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 1:17  توسط سايه | 

 


يكبار كه آقا مهدي زين الدين به سختي توانست خودش را از چنگ بچه‌هاي بسيجي خلاص كند با چشماني اشك آلود نشسته بود و به خودش تشر ميزد و مي‌گفت: مهدي! خيال نكني كسي شده‌اي كه اينها اينقدر به تو اهميت ميدهند! تو هيچ نيستي، تو خاك پاي بسيجياني! همين‌طور مي‌گفت و آرام آرام مي‌گريست.


ما نيز خواهيم مرد و بر مرگ ما نيز قرنها خواهد گذشت؛ خوشا آنانكه مردانه مرده‌اند و تو اي عزيز ميداني تنها كساني مردانه مي‌ميرند كه مردانه زيسته باشند.


شهيد سيد مرتضي آويني

 

و من در سراب رفتن

در مرداب مرگ

-مرگي به بزرگي روزمردگي-

بين صفا و مروه‌ام

- اين سو بخور...آن سو بخواب-

در عصر آهن و پولاد

- مترو و ريل هوايي-

با سرعت ليزر و نور

- سوار بر فيبر نوري-

هروله ميكنم و

تو را ... آرزو!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 0:37  توسط سايه | 

این شعر مناسب امروز...جمعه... میتونید با صدای لهراسبی هم گوش کنید

نمیدونم از کدوم ستاره میبینی منو

چشماتو میبندیو دوباره میبینی منو

پر بغض جمعه های ناگذیر و بی صدا

خیلی خستم باورم کن دنیا زندونه برام

توی کور راه چشمام عطر بارون بوی سیبی

واسه عاشقونه موندن تو همون حس غریبی

تو همون حس غریبی که همیشه با منی

تو بهونه هر عاشق برای زنده بودنی

میدونم هنوز اسیرم تو حسار لحظها

کاش میشد با یه اشاره تو ازاد میشدم

با توام که گفته بودی غصهام تموم میشن

پس کجایی که بیایی منو بگیری از خودم

ناجی ترانه ها منو به واژهها ببر

این حقیرو به سخاوت شب و دعا ببر

نمیدونم از کدوم ستاره میبینی منو

چشماتو میبندیو دوباره میبینی منو

پر بغض جمعه های ناگزیر و بی صدا

خیلی خستم باورم کن دنیا زندونه برام

توی کور راه چشمام عطر بارون بوی سیبی

واسه عاشقونه موندن تو همون حس غریبی

تو همون حس غریبی که همیشه با منی

تو بهونه هر عاشق برای زنده بودنی

http://music.tirip.com/g.htm?id=23156&title=Atreh%20Baaroon&src=pms

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 15:55  توسط سايه | 

اين قاب خالي بي تصوير آويزان بر ديوار دل را

بر ميدارم و مي کوبمش بر ديوار دل

آنچنان که خُرد شود

خُرد ِ خُرد

هزارتکه

اگرچه ميدانم

اين قلب تنهاي رنجور

هزار زخم مي خورد از هزار تکه

و مي پاشد خون دل بر تمامي صفحات خاطره ها

خاطره هاي ثبت شده بر اين لوح بي رمق خط خطي شده

...

خسته شدم از تکرار امروزها

که پر ميکند عکست اين قاب خالي را

و فرداها

که قاب در حسرت عکسي است

که پس گرفته شد...

...

اين قاب خالي بي تصوير آويزان بر ديوار دل را

بر ميدارم و مي کوبمش بر ديوار دل

آنچنان که خُرد شود

خُرد ِ خُرد

هزارتکه