تبليغاتX
سایه های خیال
کاش یک شب کوهها طغیان کنند........جاده های دور را ویران کنند

من زنده ام؟؟؟... زندگی برایم معنا دارد؟؟؟ ... دنیا برایم به آخر نرسیده است؟؟؟...
...
گاهی فکر میکنم من هیچگاه عاشق نبوده ام. هیچ وقت کسی نبوده است که بدون او دنیا برایم به آخر برسد. .. کسی که بدون او بمیرم... زندگی بی معنا شود... دنیایم تیره و تار شود... راستی چرا من هیچ وقت عاشق نشده ام؟؟؟!!!
با خودم خلوت کرده ام این روزها... با خودت که خلوت کنی صدای پای عابران کوچه سرنوشتت را واضحتر میشنوی... سایه هایشان را بهتر می بینی... و رد پاهایشان را بر ساحل زندگی ات آشکارتر... شاید اینگونه بهتر بفهمم چرا من هیچ وقت عاشق نشدم... تصاویر آلبوم زندگی ام را نگاه میکنم تا شاید جواب این سوال را پیدا کنم... اینکه چرا حتی به دروغ هم شده نتوانستم به کسی بگویم " من عاشقت هستم"...
شاید چون دوست نداشتم بندی شوم بر پایی... دستبندی بر دستی... مانعی بر راهی...

اگر من بدون تو بمیرم یعنی "تو نرو" . و اگر بگویم "نرو" یعنی پرواز کردن را یاد نگیر... و اگر تو پرواز را یادنگیری میشوی پرنده در قفسی و اگر من بشوم قفس ساز یا خود قفس پس بهتر است من عاشقت نباشم...
اگر زندگی بی تو بی معنا میشود یعنی همه ی معناهای زندگی ام در بودن تو تعریف میشود و اگر تمام معناهای زندگی ام در تو خلاصه شود یعنی خود ِ من هیچ ام... و اگر من هیچ ام جایی برای بودن در کنار تمام معنا ندارم و اگر جایی ندارم پس بهتر است من عاشقت نباشم...
اگر بدون تو دنیا برایم به آخر میرسد یعنی تو تمام دنیای من ی و اگر تو تمام دنیای من ی یعنی روح زندگی من در وجود توست. پس اگر حرف از نبودن توست يعني وجود جسمانی تو روح زندگی من است و اگر حضور جسماني تو روح زندگي من است پس نقش روح عالی ات در زندگی ام چیست؟ و اگر روح عالی ات در زندگی ام معنا ندارد پس من عاشق جسم توام و اگر من عاشق جسم توام پس بهتر است من عاشقت نباشم...
اگر بدون تو دنیا برایم تیره و تار است یعنی تو تمام نور زندگی منی و اگر تو تمام نور زندگی منی یعنی تو بالاترین نوری و اگر تو بالاترین نوری یعنی تو خدای منی و اگر تو خدای منی ... تو خدای منی ؟؟؟ ... اگر تو خدای منی پس بهتر است همیشه عاشقت باشم... اما مگر تو خدای منی؟؟؟

می بینی... برای همین است من هیچگاه عاشق نشده ام... عاشق نبوده ام... بگذار تا همیشه ترجیح بدهم تو  آزاد باشی... پرواز را بیاموزی... من پوچ نباشم... روح تو به زندگی ام زندگی بدهد... و من بجای اینکه قفس بسازم برایت، همیشه و همواره آزادی از قفس را بخواهم برایت... متاسفم... متاسفم که من عاشقت نیستم!!!

 

پی نوشت:

همیشه آنکه میگوید بی تو می میرد اتفاقا بدون تو بیشتر عمر میکند... سالها پیش خواستگاری داشتم که وقتی جواب رد شنید گفت تا آخر عمر ازدواج نمی کند... به خانواده گفتم زودتر از خیلی ها ازدواج میکند... به شش ماه نرسید که خبر ازدواجش رسید...
کاش عاشق یک روح، یک اندیشه ، یک تفکرشدن  در این دنیا معنا پیدا میکرد... آن وقت شاید باورم میکردند...

 

 

پرانتز باز :

۱- دو روز پیش خبری خواندم درباره عذرخواهی نمایندگان مجلس از مردم و دعوا بر سر اینکه دولت هم باید معذرت خواهی کند و اینکه مقصر این همه فشار وارد شده بر مردم کیست؟؟؟

جدای از اینکه پشت این حرفها نیز بازی کثیف سیاست جاری است برای جمع کردن آراء در دور دوم انتخابات ( آخر آدم عاقلی که امروز میگوید مردم من را ببخشید من به رای شما خیانت کردم... بجای اینکه نماینده و مدافع منافع شما باشم شدم مدافع منافع دولت . دیگر برای خیانت کردن در ۴ سال دیگر که کاندید نمیشود... میشود؟؟؟!!!) واقعا با یک عذرخواهی ساده همه چیز تمام میشود؟؟؟  آبروی های رفته باز میگردد؟ خجالتهای پدری جلوی فرزندش تمام میشود؟ گناه کسی که برای یک لقمه نان تن به هر مفسده ای داد شسته میشود؟ افرادی که جلوی مرد و نامرد سرشکسته شدند سربلند میشوند؟ افراد مستاصلی که برای فرار از فشارهای زندگی خودکشی کردند زنده میشوند؟ خانواده ای که برای نداشتن پول پیش اجاره، خانه نشین خیابان شد صاحب خانه میشود؟؟؟ آخر آقایان چه فکری کردید؟؟؟ واقعاً که ............

۲- امروز شده ام سه روزه!!! ۲۶ فروردین داخل سراشیبی عمر شدم...

امروز سه روزه ام... سال دیگر اگر زنده باشم ۲۶ فروردین ۱۳۸۸ میشوم ۳۶۵ روزه... و بعد دوباره میشوم یکروزه... جالب نیست این حصار زمان؟؟؟... خدا کند زندگی ام در چرخش در این میدان ۳۶۵ درجه دائماً بر یک مدار نگردد که در این صورت مطمئناً از مرکز میدان دور می افتم... امیدوارم حرکتی داشته باشد همگرا به سوی آن مرکز نور...

۳- این روزها یا درونم گُر گرفته و بیرونم یخ زده بود یا بیرونم گُر گرفته و درونم منجمد... تیروئیدم هم فعال شده. آنقدر که گاه برای تحمل دردش باید دستها را به کمک گلو بفرستم... و همه میگویند این همه حرص نخور... نمیدونم چطور حرص نخورم؟؟؟ وقتی می شنوم کاندید وزارت دارایی یک آدم صفر کیلومتر است که فقط بله قربان گفتن را خوب یاد گرفته...  برای نمیدونم توجیه چه چیزی بمب گذاری شیراز را انفجار مهمات ذکر میکنند ( آخر باید فاتحه خواند برای مملکتی که حسینه اش انبار مهمات است)... وزیر کشورش برای ارائه گزارش تخلفات انتخاباتی باید برکنار شود... ووو

۴- روز ۲۰ فروردین روز ملی انرژی هسته ای بود... یکی از دوستان که تنظیم کننده برنامه های ختم صلوات و دعا و... است چند روز قبلش پیامی برایم فرستاد به شوخی... برای نشستن لبخندی برلبان شما اینجا متن پیامک! را میگذارم " ۲۰ فروردین روز ملی شدن انرژی ِ هسته ای ِ. میگم ی دوره ذکر " انرژی هسته ای حق مسلم ماست" ۱۰۰ مرتبه بذاریم "

۵-  میخواهم دروغ بگویم " دلم هیچ هوایت را نکرده است" ... در عین کوتاهی، پیامش را رسا میرساند...

۶- چندی پیش با یکی از دست اندرکاران برنامه " نسیمی از حقیقت" صحبت میکردم... اگر این برنامه را دیده باشید و یا یادتان باشد درباره افرادی بود که تجربه مرگ را داشته اند. این دوست ما نیز خود تجربه مرگ را داشت. خواستم برایم تعریف کند... و کرد... یک جای این مرحله دائماً جلوی چشمم می آید... جایی که به تماشای تمام فیلم زندگی ات می نشینی... توصیفش جالب بود... اینکه خانومی گفته بود وقتی این فیلم را می دید برای آن صحنه ای که به کودک گمشده ای در فروشگاه کمک میکرد تمامی عرش دست میزدند... تصورش هم حال آدمی را دگرگون میکند.... این چند روز در هرکاری فکر میکنم در آن لحظه تماشای فیلم صدای کف زدن عرشیان را میشنوم و یا باید از خجالت اب شوم و بروم زیر زمین...


 ۸- دیروز برای تعویض پلاک ماشین رفتم... تنهایی... اما دستهای لطف خدا را به وضوح دیدم... آنقدر که وقتی برگشتم گفتم بیش از این شرمنده ام نکن...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 9:59  توسط سايه | 

 

نظرت در آباد كردن زمين بيشتر و رساتر از توجه به گرفتن ماليات باشد. زيرا ماليات بدون آبادي قابل دريافت نيست و هركس بدون آباد كردن زمين ماليات مطالبه كند، شهرها را خراب كرده و بندگان خدا را به هلاكت رسانده و روزگار زمامداري او به طول نمي‌انجامد مگر اندكي.

 

بخشي از نامه اميرالمومنين به مالك اشتر

 

***

 

تازگي به اين نتيجه رسيدم دامنه لغاتم خيلي محدوده... جداي از محدود بودن دامنه لغاتم از نظر معاني هم خيلي ضعيفم... هفته گذشته خبرهاي مختلفي روي آنتن خبرگزاريها رفت تا به من ثابت كن ِ در برداشت از معاني ابتدائي‌ترين لغات هم مشكل دارم...

خوب ِ براي شما هم بگم شايد شما هم با معني ي لغت تازه آشنا بشيد... اين لغت رو امسال خيلي خواهيد شنيد. لازم ميشه معني‌ش رو بدونيد ي موقع جائي سوتي نديد.

...

 

1-      امسال تحت عنوان سال " نوآوري و شكوفايي" معرفي شد. اين رو حتمي همه خبر داريد.

2-      ابتداي هفته‌اي كه گذشت ي خبر پخش شد: تغييرات در كابينه‌ي دولت... خصوصاً مانور اصلي روي وزير دارايي بود. خب بنا به مقتضيات رشته تحصيلي و سوابق كاري اين خبر برام عجيب نبود. زودتر از اينها انتظارش رو داشتم.

3-      اواسط هفته: سخنگوي دولت تكذيب كرد. وزير دارايي هم تائيد كرد در دولت نهم برخي شايعات به واقعيت تبديل ميشوند. از اونجا كه سابقه تكذيبهاي سخنگوي گرامي رو ميدونستم به بركناري وزير دارائي مطمئن شدم.

4-      اواخر هفته: سايت دولت تغيير وزير دارائي رو تائيد كرد. و رئيس جمهور محترم و دانشگاهي مملكت اعلام كرد:" اين خبر در راستاي نوآوري در كابينه نهم است!" . تائيد عجيب نبود. اما تازه فهميدم چه بيسوادي هستم من!!!!!!!!!!

گرفتيد معني لغت " نوآوري" رو؟؟؟ من كه جداً شرمنده‌ام از مقام رهبري كه ابتدا درست متوجه منظورشون نشدم و رياست محترم جمهور مجبور شدند براي امثال من معني اين لغت رو باز كنند.

شما كه مثل من اشتباه نمي‌كرديد؟؟؟!!!

نوآوري يعني " نو  آوردن"  يعني ي وزير نو آوردن. شايد در آينده بيشتر با اين لغت آشنا بشيد.

ي "زن" نو آوردن... ي " كارمند" نو آوردن ( با استفاده از بند "پ" چون طبق قانون استخدام رسمي ممنوع ِ! )... ي " ماشين" نو آوردن... ي ........ نو آوردن...

پس انتظار داشته باشيد امسال همه چيزتون نو بشه... البته اونهايي كه سعي شون در جهت تحقق شعار امسال باشه به نتيجه ميرسن... و خوب چون هرچيز "نو"يي مستلزم امكانات خاص خودش هست لطفا 7 دهك اول درآمدي دنبال اين نوآوري نباشند... به موقعش شما براي امور "نو" دعوت به همكاري ميشيد... وقتش كه بشه خبر ميدن... منتظر روز قدس و 22 بهمن و يا هر امر ديگه‌اي كه مستلزم حضور "نو"ي ديگري از شما باشد باشيد.

 

اما درباره شكوفايي: سعي كردم خيلي فسفر بسوزونم درباره اين يكي منتظر تفاسير حضرات نشم ( چه معني داره بار تمام زحمات بر دوش مسئولين باشه!) ... يكيش رو كشف كردم. اينم با توجه به سوابق تحصيلي و كسب اخبار ميگم. خواستيد جدي بگيريد خواستيد نگيريد: گل خوشبوي تورم مطمئناً روز به روز شكوفاتر وبزرگتر و زيباتر خواهد شد!!!

 

اما مابقي اخبار:

 

1-      در اواسط تعطيلات بود كه با يكي از دوستان مشغول به كار در نهاد رياست جمهوري صحبت ميكردم. سخت ناراحت از اينكه سرويس‌هاي اياب و ذهاب برداشته شده. بعد از تعطيلات خبر برداشتن سرويس برخي وزارتخانه و سازمانهاي دولتي ديگر را شنيدم و سخت متحير بودم از اين همه سياست و دور انديشي مسئولين دلسوز در راستاي عدالت گستري و كاهش ترافيك و نسط استفاده از وسايل عمومي ووو ... ديشب خبر برقرار بودن امكانات رفاهي همانند سال 1386 را دولت داد. نكته جالب برايم اين بود حضرات اعلام كردند طبق مصوبه شماره ... مورخ 26/12/1386 هيات دولت امكانات رفاهي همانند سال 86 برقرار است!!! جداً دست مريزاد ندارد دولتي كه مصوبه‌اش را قبل از سال تصويب كرده باشد و نهاد خودش اولين نفي كننده باشد!!!... البته شما نشنيده بگيريد اين بازي سياست را كه براي فريب خواص ميشود تاريخها را دستكاري كرد... عوام كه كاري به تاريخ ندارد!!!

2-      خبر مهم ديگر اين هفته اين بود كه در سال آتي انشالله صفهاي بانكي طويلتر خواهد شد چون شما بايد براي دريافت يارانه نقدي خود كه به حسابتان ميريزند هرماه به بانك مراجعه كنيد... راستش نميدونم كشاورز و كارگر و... كه حساب كارمندي ندارن چكار بايد بكنند!!! خبر رسيد حتماً ميگم... حتمي حساب بار تورمي وجوه نقدي رو هم كردند و حتمي يارانه‌ها "ياران" شما خواهند بود. دندون اسب پيش كش رو هم نمي‌شمرن. گفته باشم!

3-      تعطيلات تمام شد. مشاعي آمد گفتگوي خبري شبكه دو از تلاشهاي صادقانه‌ دولت گفت براي توسعه گردشگري . بگذريم از نحوه شمارش كردن تعداد مسافران (خدائيش دولت نهم در نحوه محاسبات خلاقيتها و ابداعات بزرگي داشته است!) فقط ي نكته گفت لازم دونستم شما هم درجريان باشيد تا بعداً حرف و حديثي پشت سرش نباشه... اماكن سازمانها و وزارتخانه در راستاي توسعه گردشگري به بخش خصوصي سپرده شده و ميشود. نه اينكه فرصت استفاده از اين اماكن براي كارمندان اينقدر زياد بوده كه هميشه نصفش خالي بوده و اصلاً حرفي از قرعه كشي نبوده لذا براي اينكه از تمامي فرصتها استفاده بشه ( اينو ميگم فكر نكنيد اين كار با هدف كسب درآمد براي دولت بوده!) اين اماكن به بخش خصوصي داده ميشه. كارمندها هم بهتره دست توي جيبشون كنند و پولهارو از لاي متكاها دربيارن وبجاي استفاده رايگان كمي دست به خرج بشن. كلاً سابقه روانشناسي مردم ايران نشون داده اگر كاري مستلزم پول خرج كردن باشه تقاضا براش بالا ميره.... پس مطمئن باشيد اين سياست حتما در توسعه گردشگري جواب ميده!

4-      اين رو فقط ميگم تا بدونيد چقدر ما مردم شكم دوستي هستيم... آخه چقدر ميوه ميخوريد؟! اون هم وارداتي!!! ( ببخشيد اگر ي روستائي اينو ميخونه منظورم شما نبوديد!) ... دولت براي تامين ميوه وارداتي شب عيد 500 ميليون دلار از حساب ذخيره ارزي بدون مجوز برداشت كرده... يعني هر ايراني در عيد 8.5 دلار ميوه وارداتي خورده يعني تقريبا 7850 تومان... البته از اونجائي كه تمام 60 ميليون ايراني ميوه وارداتي نخوردن منم ديدم حق و ناحق ميشه تعداد بگم سرانه محاسبه كردم. اونايي كه نخوردن به بزرگي خودشون ببخشن. هميشه همين بوده ديگه! در محاسبات همه مثل هم هستيم!!! خبر 500 ميليون رو از خودم نگفتم. ديروز احمد توكلي اين خبر رو داده بود و خواسته بود دولت بياد حالا از مجلس مجوز بگيره. حال ميكنيد كار كردن يعني چي؟! اگر اهل كار و عمل باشي بهونه مجوز و اجازه قانوني نمي ياري!

 

پرانتز باز:

 

حكايت من و تو حكايت سيب سرخ زخمي احساسي است كه بجاي بوئيدن و گاز زدن، چاقو زده شده...

 

 

***

 

ته نوشت:

 

فيلم ۳:۱۰ به يوما رو ديدم... جذاب و جالب و خوش ساخت...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 21:38  توسط سايه | 

ميلاد ختمي مرتبت رسول اكرم رسول رحمت محمد مصطفي صلوات الله عليه بر تمامي مسلمانان مبارك باد.

و فرخنده زادروز ميلاد صادق آل محمد عليه السلام بر تمامي شيعيان آن حضرت خجسته و مبارك .

 

اگر بگم بهاري‌ام دروغ ِ... اگر بگم شادم، سبزم، پر از طراوت اين روزهام، مزخرف گفتم... اگر بگم پراز اميدم، با نشاط و با ي دنيا آرزوهاي رنگي، خودم رو مسخره كردم... اگر بگم ... هرچي بگم فقط ي مشت حرف ِ مفت ِ... فقط ي حرفم راست ِ... باور دارم بنده بدي هستم. اينقدر بد و ناشكر كه زيبائي‌هاي بهار رو نبينم، دست رحمت و لطف خدا رو انكار كنم، لبخند زيباش رو حس كنم اما با لجبازي رو برگردونم... اين حرفم حرف ِ دلم ِ...

.........

با تمام اينها در حال حاضر رابطه من و اين دوست نزديكتر از رگ گردن بخاطر كج خلقي هاي من كمي تيره است. البته لبخند اون كه هميشه بالاي سرم ِ... من شدم ي بچه غر غرو بهونه‌گير...

......

پي نوشت؟؟؟

ولي بهار امسال بخوايم ببينيمش يا نخوايم خودنمايي ميكنه... 29 اسفند وقتي تو ميدوون آرژانتين چشمم به درختهاي حاشيه خيابون خورد يكه خوردم... باورم نميشد به اين زودي سبز شده باشند... همون درختهايي كه تا يك هفته پيش چوبهاي خشكي بودند... انگاري چنان غم فراق بهار بي تاب‌شون كرده بود كه تا صداي پاي بهار رو شنيدن ناز و كرشمه رو يادشون رفت... سرماي زمستون امسال درد فراق رو براشون خيلي سنگين كرده بود... ي دفعه دست افشاندند و شكوفه‌ها تند تند سر از كلاهشون درآوردن... نميتوني بهار رو نبيني حتي اگر بخواي رو برگردوني و با لجبازي بگي دوستش ندارم... بهار خانم بهار ِ...

...

فيلمهاي نوروزي را خيلي كم ديده‌ام. روز سوم را ديدم نيمه. انتظارم بيش از اين بود. لاك پشتها هم پرواز ميكنند را ديدم. فوق العاده بود. با تلخي واقعيت جنگ و پرداخت و بازي بسيار زيبا. جايي براي پيرمردها نيست برادران كوئن را هم ديدم البته با بجز 10-12 دقيقه اول فيلم كه دير رسيدم. پاياني غيرقابل تصور.

از سريالها هم هيچكدام به دلم ننشسته است. ولي همچون هميشه مهران مديري يكه تاز وادي طنز است. مرد هزار چهره تنها سريالي است كه نخواهي هم به خنده وا ميدارتت. از نشاني بيش از اينها انتظار داشتم. قرارگاه مسكوني رضويان فقط جمع شدن يك مشت بازيگر ظنز است كنار هم.  پيامكي از ديار باقي سيروس مقدم هم چنگي به دل نميزند فكر كنم كپي از كار لطيفي است در سريال مسافري از هند اما بسيار ضعيف تر و بي محتواتر.

....

خبر تلخي بود فوت داوود اسدي... هنوز باورش سخت است... بازيگر ساعت خوش كه در كسوت بازيگري آلوده حواشي نشد... روحش شاد.

 

اينم شعر اين روزهاي من ... نپرسيد چرا اين شعر... همين جوري نيست... دروغ نميگم... به همون رابطه تيره با بهترين دوست برميگرده.

مرا با سوز جان بگذار و بگذر

اسير و ناتوان بگذار و بگذر

چو شمعي سوختم از آتش عشق

مرا آتش به جان بگذار و بگذر

دلي چون لاله بي داغ غمت نيست

بر اين دل هم نشان بگذار و بگذر

مرا با يك جهان اندوه جانسوز

تو اي نامهربان بگذار و بگذر

دو چشمي را كه مجذوب رُخت بود

كنون گوهر فشان بگذار و بگذر

درافتادم به گرداب غم عشق

مرا در اين ميان بگذار و بگذر

مرا با سوز جان بگذار و بگذر

تو اي نامهربان بگذار و بگذر

اسير و ناتوان بگذار و بگذر

مرا آتش به جان بگذار و بگذر

.......

در حين نوشتن اين چند سطر مادر بهرام زنگ زد... بايد چه چيزي به من يادآوري مي‌شد؟؟؟!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 13:21  توسط سايه | 

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی 

دل بی تو به درد آمد وقت است كه باز آیی

 

خطاب حق به مستان چون عیان شد

دل ایشان به شور می جوان شد

بگفتا عشق من در آخر این است

كه او هم سرور و سالار دین است

كه نامش میم و حاء و میم و دال است

به حق او صاحب علم و كمال است

هم او باشد كه گیرد انتقامم

بود پشت و پناه این مقامم

من او را خلعتی دادم درایت

كه دارد بر همه عالم ولایت

ولی لؤلؤ زمانی درّ جان است

كه قرنی در حجاب خود نهان است

...

هلا دانی كدامین درد زار است

رفیقان، انتظار است انتظار است*...

 

سالروز آغاز امامت و ولایت منجی آخر زمان یوسف زهرا مهدی موعود بر تمامی منتظران آن حضرت مبارك باد

@};-@};-@};-

 

*شعر از م.اشتاد


فکر میکنم چه بادمجان بمی هستم من... یا اینکه چقدر امتحان باید پس بدهم... یا اینکه چقدر گناهکارم که حتی یکی از دعاهایم هم به عرش نرسید. اینکه حتی یکی از واسطه هایی که صدا زدم و خواندمش نخواست درب خانه اش را به رویم باز کند... راستی گناهان من اینقدر بزرگ بود که نگذاشت صدای من به عرش برسد؟! چقدر بدبختم من...

حاج ماشالله میگفت لحظه آخر گفتم امام حسین شفا ندی روز محشر شکایتت رو به مادرت زهرا میکنم... چندباری خواستم منم اینجوری بگم تمام تنم لرزید... حتمی حاج ماشالله اینقدر پیرو خوبی بوده که همچین حرفی بزنه. من کجا ایستادم و چکاره ام؟!

 


***

۱- دیروز بعد از مدتها نوشته ای از دوست گرانمایه دكتر طلوعي در ضمیمه بهاری روزنامه جام جم دیدم. انگار این بهاریه نوشتن برای همه سخت شده است. حتی برای روح لطیف دکتر. اگرچه سكوت دكتر بعد از شب قدر برايم سوال شده . هرجا هست سرش سلامت و جامش پر.

 

۲- بالاخره ماشین را خریدم. ی وسیله برای اینکه سال دیگه سرم رو گرم کنه و یادم بره میشه آرزوهای دیگه ای هم داشت.

 

۳- رضا از تایلند زنگ زده بود. تبریک پیشاپیش بهار برای اینکه ممکن ِ در روزهای آتی خطها اینقدر شلوغ بشه که نتونه زنگ بزنه...و پرسيد ماشين خريدم يا نه؟ گفتم خريدم ولي نگفتم درست خلاف توصيه‌اش عمل كردم... و گفت هنوز پيگير كتاب هست. و من رو دوباره شرمنده درياي محبتش كرد. گاهی این مسئله که دوستی به یاد آدم هست چقدر شیرین ِ.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 14:50  توسط سايه | 

پدر و مادرم فداي تو باد اي  رسول خدا

با رحلت تو از اين دنيا چيزي قطع شد كه با مرگ هيچ كس قطع نشده بود. قطع شد پيامبري و پايان يافت خبرهاي آسماني.

مصبت فراق تو آنچنان بزرگ است كه تسليت براي تو اختصاص يافت تا آنجا كه ديگر مصيبت ديدگان درباره‌ي مصيبت‌هاي خود تسلي يافتند. و ناگواري فراق تو فراگير همه‌ي مردم گشت تا آنجا كه همه‌ي آنان در برابر آن مساوي گشتند.

و اگر امر به صبر و نهي از بي‌تابي نفرموده بودي آب چشمان را در گريه بر تو تمام مي‌كرديم. و درد جدايي تو بي دوا مي‌گشت و اندوه همپيمان هميشگي ما بود. و با اين حال اينها درباره‌ي سختي تحمل فراق تو اندك بودند. ولي مرگ آن سرنوشتي نيست كه كسي توانايي تغيير آن را داشته باشد و بتواند آن را دفع كند. پدر و مادرم فداي تو باد اي رسول خدا. ما را در نزد پروردگارت به ياد آر و ما را در خاطر داشته باش.

خطبه 235 نهج البلاغه. حضرت اين سخن را در حالي فرمودند كه مشغول غسل و آماده كردن جنازه‌ي حضرت رسول خدا صلي الله عليه و آله براي دفن بودند.

 

هميشه فكر ميكنم پيامبر در بين ما خيلي غريب ِ... اصلاً وقتي به پيامبر و كل خاندان پيامبر فكر ميكنم مي‌بينم همه ‌ي اونها غريب‌اند... شايد عمق و شدت اندوه فوت پيامبر رو تنها خود خاندانش مي‌دونستند... سخن حضرت علي شاهد اين مدعاست...

ولي وقتي عمق اين فراق و غم رو ما ميتونيم درك كنيم كه در چنين شرايطي كه رحمت للعالمين به ملكوت پرواز كردند عده‌اي نطفه ظلم و بيعدالتي به خاندان حضرت رو بستند... حتي اجازه ندادند بدن مطهر حضرت خاك شود و بعد ...

نميدونم امروز خانم زهرا چه حالي داشتند؟... ولي ميدونم وقتي مولا داشت مصيبت پيامبر را بالاترين مصيبت عالم ذكر ميكرد به تمامي مصيبتهايي كه قرار بود بعد از رحلت پيامبر بر خاندانش وارد بشه واقف بود... ميدونست زهرا ام ابيها چند ماهي بيشتر مهمان خانه‌اش نيست... ميدونست ي روز بايد سر بر ميخ خونين در بذاره و از دست اين مردم به خدا شكايت كنه... ميدونست ي روز با فرق شكافته رستگار ميشه... ميدونست ي روز حسن‌اش جام زهر رو از دست همسر مي‌نوشه و صداي حزين قران خوندنش ديگه در كوچه‌هاي بني هاشم شنيده نمي‌شه... ميدونست ي روز سر حسين‌اش بر سر نيزه اذان ميگه.... ميدونست ي روز زينب‌اش يك شب ِ پير ميشه...

با تمام اينها مصيبت اعظم مصيبت فراق رسول خداست كه بودنش رحمتي بود از جانب خدا بر تمامي مردم و با رفتن‌اش ريشه ظلم جان دوباره گرفت...

...............

نميدونم مكه رفتيد يا نه؟ بين الحرمين ايستاديد يا نه؟گاه رو به حرم رسول خدا گاه رو به بقيع بغضهاتون رو با اشك بيرون ريختيد يا نه؟ نميدونم توي بين الحرمين ي لحظه فكر كرديد توي اين مسير يعني مسجد رسول خدا و خانه رسول خدا تا قبرستان بي چراغ بقيع ي زماني جنازه‌اي رو پسران علي ابن ابيطالب بر دوش بردند كه از تير جفا كفن خونين به تن داشت؟

.............

اگر توي غربت بوده باشيد، اگر ي زماني دور از خانواده بوده باشيد ميدونيد درد غربت يعني چي؟

ولي گاه فكر ميكنم امام رضا اگر غريب ِ نه بخاطر دور شدن از خاندان و فرزندانش ِ... غريب ِ چون از غربت مادرش دور افتاده... غريب ِ چون از غربت پدرانش دور افتاده ِ...

 

السلام عليك يا رسول الله . السلام عليك يا حسن ابن علي. السلام عليك يا علي ابن موسي الرضا ( اي كاش براي سلامم جوابي باشد)

................

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 19:20  توسط سايه | 
بخش نخست:

حسی هست برای نوشتن اما چیست نمیدانم...

حرفی هست برای گفتن اما چیست نمیدانم...

..........

باید از نزدیک ببینی و بشنوی تا به عمق این حادثه سفر کنی...

مساله صرفاً یک شفا نیست... یک معجزه در یک زمان خاص مطرح نیست... مساله یک دیدار نیست... فراتر از اینهاست...

تسری یک معجزه از یک لحظه به کل زمان است...

همه چیزش عجیب است و غریب نسبت به احوال این دنیای خاکی... از شفاخانه و صندلی مبارکش تا منبر و جایگاه و حسینیه ای که در اصل هجده روز در سال حسینیه است و مابقی خانه شخصی... و تا غذایی که هجده روز صبح و ظهر و شب داده میشود و نمیدانی چطور تامین میشود و چطور تهیه و چطور توزیع...  عصر روز هجده ام باید در محل باشی تا خودت بفهمی مجلس به یکباره بهم میریزد... حال و هوایش عوض میشود ... لازم نیست نور سبز ببینی... لازم نیست در گوشه ای نوری بدرخشد... مجلس که یکباره غوغا میشود باور میکنی صاحب مجلس نه اقا ماشالله خدادادپور است و نه هیچ حاجی و نامی دیگری... صاحب مجلس کسی است که تا نام مادرش بر زبان میرود دیگر تحمل نمیکند... و این داغ دل اوست که فریاد جمعیتی چندهزار نفره را تا عرش بلند میکند......

برگی از سفرنامه کرمان.

بهمن 1386

***

بخش دوم:

۱- سریال " رقص پرواز" جدای از بازی خوب و زیبای بازیگرانی چون لاله اسکندری و مهدی هاشمی از نویسنده توانایی چون علیرضا طالب زاده برخوردار بود که فیلمنامه ای متفاوت تر از ذهنیت و پیش بینی بیننده را نوشت. برخلاف همیشه اینجا گذر به گذشته نبود. در دقایق آخرین فیلم متوجه میشدی برخلاف انتظارت آنچه در زمان حال است رویاست. درعین حال که فیلم روایت جنگ را میکرد روایتی از آنچه در امروز رخ داده را در رویا نشان میداد. گفتگوی آخر بین دکتر یاوری و ملیحه دیالوگ پرمغز و پرحرفی بود که ای کاش قلم همراهم بود و ثبتش میکردم. و گریه آخرین  دکتر یاوری ( که فکر میکنم بازی نبود و گریه واقعی آقای هاشمی بود) و رقص پرواز... فیلمی زیبا را در ذهنم به یادگار گذاشت.

۲- اما من در عجبم از این همه سیاست و سلیقه و درایت و مدیریت و ذکاوت و ....... مسئولین صدا و سیمای ما...

سریال ساعت شنی کلی حرف شنید و کلی سانسور و کلی زخم ... تمامی پیام این سریال در قسمت آخرین آن بود که دهان بسیاری از منتقدین را می بست و پیام زیبای سریال را به بیننده انتقال میداد. اولاً قسمت آخر در شبهای معمول پخش سریال( شنبه، دوشنبه و چهارشنبه) پخش نشد. لذا خیلی ها متوجه پخش قسمت آخر نشدند و ندیدند. تکرار آن هم مطابق معمول برنامه های سیما در بعد از ظهر روز بعد انجام نشد. و ساعت ۱۰ شب اعلام شد تکرار در ساعت ۱۱ شب پخش خواهد شد. لذا دوباره بسیاری از افراد قسمت آخر این سریال را ندیدند.

خب دست مریزاد ندارد چنین برنامه ریزی و درایتی... جداً حق صدا و سیما است که بدو بیراه بشنود وقتی یک مدیر عاقل ندارد

.......................................................

بخش سوم:

قبل از ازدواج

مرد: آره، دیگه نمیتونم بیش از این منتظر بمونم.
زن: میخواهی من از پیشت برم؟
مرد: نه! فکرش را هم نکن.
زن: منو دوست داری؟
مرد: البته!
زن: آیا تا حالا به من خیانت کردی؟
مرد: نه! چرا چنین سوالی میکنی؟
زن: منو مسافرت میبری؟
مرد: مرتب!
زن: آیا منو میزنی؟
مرد: به هیچ‎ ‎وجه! من از این آدما نیستم!
زن: میتونم بهت اعتماد کنم؟

بعد از ازدواج
همین متن را این دفعه از پائین به بالا

( اینم برای تنوع در مطالب گذاشته شده در این وبلاگ)

***

بخش چهارم:

بالاخره دیدم در وبلاگی از ترویج این رسم تبلیغی جدید  انتقاد شود...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 10:41  توسط سايه | 

گاه حرفهای زیادی هست برای گفتن و هیچ حرفی نیست برای گفتن. چنین لحظاتی حرف زدن هم سخت است.

صبح تصمیم داشتم برای یکبار هم شده آنطور بنویسم که دلم میخواهد. آنچه بنویسم که دلم می گوید. آن گونه رفتار کنم که خودم راضی باشم...

می خواستم از  فریادهای پشت این چهره آرام بگویم. بدون اینکه یادم بیاید بهترین رازدار خودم خودم هستم. اما کمی که به حرفهای این خود ِ خودم گوش دادم و گذاشتم اشکهایش را ریخت دوباره قانع اش کردم که تنها سنگ صبورش من هستم و بهتر است داد نزند.

می خواستم گِله های مانده بر دلم  را بازگو کنم و خودم را رها. اما دوباره همان روش همیشگی حکم داد: ساکت!!!... همین قدر بگو... " باور کنید نه هالو هستم نه دیرفهم نه احمق ... اتفاقا متاسفانه نکته سنج هستم و ریز بین و کمی هم رم حافظه ام بالا"... اما شما خیالتان تخت... هیچ وقت به رویتان نمی آورم.

اصلاً تصمیم گرفتم اجتماعی بنویسم و یا شاید سیاسی... بگویم وقتی حرفهای عزت شاهی را درباره شکنجه ها شنیدم از خدا خواستم هیچ وقت در معرض چنین امتحانی قرارم ندهد... خواستم از فهیمه بگویم که اعصابش خرد شده وقتی نوارهای مصاحبه شکنجه گران ساواک را شنیده (برای تهیه چند گزارش از زندانیان دوران شاه). و آنهایی که یادشان رفته که چه بود و ... اما گزارش امروزش که مصاحبه با خانم دباغ بود را که دیدم اعصاب خودم هم بهم ریخت و...

میخواستم از دانشجویم بگویم که برای تامین خرج خانواده همراه مادر به خانه مردم میرود و کار میکند. و تمام نگرانی اش از این است اگر از این درس نمره نیاورد هزینه دوباره این درس را کمیته امداد نمیدهد. و من ی که در مقام استادش سنگ صبورش میشوم و ... اما فکر کردم که سنگ صبور بودن یعنی شنیدن و دم نزدن... و حالا مثلا هم گفتم. کسی دستی به یاری دراز میکند؟؟؟!!!!

می خواستم بگویم..........

می بینید گاهی اندازه یک کوه حرف بر دلت تلمبار شده است و باز حرفی نیست برای گفتن...

**************

پی نوشت:

1-      چقدر تلخی این سریال "تاصبح" در نهادم خانه میکند... سرنوشت مستانه که با تنهایی رقم خورده ... حس آشنایی است... خیلی آشنا...

2-      به آقایان برنخورد اما: هیچ وقت برای انجام کاری به وعده و قول مردی تکیه نکنید... تنها زمان را از دست میدهید... آخر سر هم کار، کار خودتان است... گفتم بعداً نگید نگفتی! ( این بار منظورم خود تو بودی)

3-      راستی مقام حضرت یوسف بالاتر است یا حضرت مریم؟؟؟ 

۴- با روزنامه و کاربردهای آن بیشتر آشنا شوید بد نیست!

۵- فکر میکنید تفاوت غربیها با مشرق زمینیها در چیست؟!

۶- این مطلب را هم صرفاً بخوانید... به آن عمل نکنید!!

۷- ی دوتایی سوال هست ذهنم رو درگیر کرده: فردی که گهگاه بدون هیچ لینکی مستقیم از آمریکا سراغ این وبلاگ رو میگیره کیه؟

و ... فردی که گهگاه با ای.پی اداره میره سراغ وبلاگم کیه؟

............................................................................................

 

و و و

" میلاد مسعود امام محمد باقر علیه السلام و سالروز پیروزی انقلاب مبارک باد"

....

راستی من عشق راهپیمایی ۲۲ بهمن تهران رو دارم... اگر نرفتید ی بار برید ... بد نیست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 15:29  توسط سايه | 

اگر چشم مردمان به گریه عادت نداشت، پس ماجرا (واقعه‌ی کربلا) را به عیش و سرور روایت می‌کردم!
و اگر نبود امتثال فرمان سنت نبی و کتاب پروردگار... هر آینه در مقابل این نعمت بزرگ، جامه‌های سرور و بشارت به تن می‌کردیم!!!
 

«سید ابن طاووس، مقدمه ی اللهوف علی قتلی الطفوفـ" 

یادداشتها:

۱- هفته گذشته سالگرد تخریب حرم امامین عسکرین بود. این گزارش  رو بخونید. الامان از اين مصيبت الامان

۲- امسال خیلی دوست دارم حتما دهه فجر برم سر مزار شهدای انقلاب

فیلمی که 12 بهمن برای اولین بار از صداوسیما پخش شد و بعد از مدتها ی گزارش کامل از ورود امام به ایران بود رو دیدید... اون همه شور و اشتیاق ... آدم وقتی فیلمهای اون روزها رو می بینه حس قشنگی داره... شاید خیلی ها الان دل خوشی ندارن ولی هنوز یاد اون دوران براشون شیرین ترین یادهاست... شاید چون خیلی خلوص توش بود... شاید انقلاب هم نهالی بود که با خون آبیاری شد...

وقتی فیلم اون روزها رو دیدم ی مطلب تو ذهنم جای سوال شد... امامی که اون جمعیت میلیونی به استقبالش اومدن ی بار در طی 11 سال بعد از انقلاب به این استقبال اشاره نکرد... حتی یکبار هم نشنیدیم حتی برای شکوه انقلاب هم از این استقبال یاد کنند... امروز بعضی ها آنقدر ظرفیتشان کم است که استقبال معمول در کشورهای خارج از کشور را هم به حساب شخص خود میگذارند... بعد ادعا پشت ادعا که ما صادق ترین و بهترین پیرو آن پیر فرزانه ایم.

 

۳- ی سوال ذهنم رو درگیر کرده: توی این موج سرما و برفهای یخ زده گنجشکها و کبوترها کجا میرن؟؟؟ توی موج سرمای ماه گذاشته فکر میکردم دیگه همه گنجشکها یخ زدند. اما تا هوا کمی گرم شد دیدم پیداشون شد. گنجشکها که سرجای خود، روزشنبه وقتی از سازمان بیرون میرفتم سه تا بلبل رو دیدم که روی شاخه های عریان درخت نشسته بودند و میخوندند... راستی دنیا بدون این زیبائیهاش لطفی نداره.

 

۴- استاد که من باشم بیچاره داشنجو جماعت... دیشب که بالاخره وقت کردم کیفم رو بریزم بیرون و گزارشهای در طول ترم داشنجوها رو ی نگاه کنم تازه یادداشتهای گذاشته شده پائین بعضی برگه ها رو دیدم... طفلی دانشجوها شاید همون موقع انتظار پاسخ یا واکنش داشتند ولی...

 

۵- نمیدونم سریال مرکز پزشکی  رو میبینید یا نه؟ داستان سریال در ی روستای انگلیسی میگذره... هفته پیش بجز موضوع داستان ی موضوع فرعی دیگه در داستان بود و اون هم مسابقه طناب کشی بین مردهای ده بود... مشابه این صحنه رو در فیلمهای دیگه هم میشه دید. مسابقه آشپزی خانمها... یا برقراری ی تئاتر محلی و... فکر میکنم شاد زیستن امری که مردم باید یاد بگیرند... ولی متاسفانه مردم ما کم کم همه ی اون چیزهایی رو که خودشون داشتند دارن از دست میدن و از تمدن غرب و پیشرفت هم تنها المانهای بد و نادرستش رو میگیرن... وقتی پدر و مادرها و خویشان از قدیمهای خودشون یاد میکنند که دور هم جمع میشدند و شاهنامه میخوندند و یا بازیهای جمعی، فکر میکنم باید به این مردم یاد داد که رسانه ها و مشغله های امروزی نباید تمام وقت اونها رو بگیره... قدیمیها هم، کار میکردند. کم هم نه... سخت تر و بیشتر ولی شبها وقتشون برای خودشون بود نه اینکه مال تلویزیون و کامپیوتر و ویدئو و... همون با هم بودن شبها دل خوش رو به همراه داشت... چیزی که الان پیدا نمیشه...

 

۶- مسئله جالبیه! 

۷- ترم جدید شروع شده... اولین ترمی که تعداد دانشجوهای پسر کلاسم بیشتر از دخترهاست.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 10:38  توسط سايه | 

 

به دعوت دوست خوبم بادبادك در وب لاگ كفش‌هاي تنگ به طرح همگانی پاسخ به پرسش زیر دعوت شدم :

«با كدام ‏يك از شهدا يا حماسه سازان عاشورايي انس و الفت بيشتري داريد و به كدام يك ارادت بيشتري مي‏ورزيد؟»

..................................................................

هيچگاه نتوانسته‌ام در ميان يك دشت آلاله، آلاله اي را به عنوان زيباترين آلاله انتخاب كنم... شما چطور؟ اگر به شما بگويند در ميان يك دشت آلاله بايستيد و يكي را ميان بقيه انتخاب كنيد كه برايتان از همه قشنگ تر باشد مي‌توانيد؟!

به نظر شما يك غنچه‌ي آلاله قشنگ تر است يا يك آلاله‌ي نيمه شكفته يا يك آلاله كاملا شكفته؟ حتي آلاله‌اي كه سرش خم شده و رو به تمامي دشت آلاله مي‌نگرد هم مي‌تواند زيباترين باشد... حتي آلاله‌اي كه گلبرگي از آن چيده  شده و يا آلاله‌اي كه فشار دستي گلبرگش را كبود كرده...

از من نخواهيد ميان يك دشت آلاله‌اي كه عِطر آن تمامي زمين و آسمان را فرا گرفته بايسنم و گلي را به عنوان زيباترين برگزينم... من با تمامي آلاله‌هاي اين دشت مي‌توانم حرف بزنم...مهم اين است چشمان من قدرت و تحمل  ديدن اين همه زيبايي و شكوه را داشته باشد... اگر نور قرمز اين دشت چشمانم را بزند ناگزيرم گلي را چيده و به بوئيدن و نگاه كردن به آن بسنده كنم... كه البته حقيقت امر همين است... از آنجا كه براي ديدن اين همه زيبايي بايد چشمانم را به ديدن اين همه نور عادت دهم و اين كار برايم سخت است هرروز كه ياد اين دشت ميكنم گلي را انتخاب ميكنم و چشمان كم نور و كم‌ديد من به ديدن همان يك گل راضي مي‌شود...

خب دوست نازنينم:

پس اگر در اين لحظه هم به گلي اشاره دارم به اين معناست كه امشب چشمانم مهمان قدم اين گل است...

***