تبليغاتX
سایه های خیال
کاش یک شب کوهها طغیان کنند........جاده های دور را ویران کنند
دزدی چه جوری میشه؟؟؟

خیانت در امانت یعنی چی؟!

غارت، چپاول به هزار اسم ممکنه ...

این روزها آنقدر از پشت پرده ها میشنوم که...
 
دارم از همه چی ناامید میشم....


karikator (115).jpg


بخوانید:

بزرگترین خدمت دولت نهم

مرگ حساب ذخیره ارزی

بخشش از کیسه خلیفه

( البته این در مقابل بخشش 2 میلیارد و 4 میلیارد دلاری به عراق و سوریه چیزی نیست!)

دست تطاول به سرمایه ملی
 
***
 

باز بوي باورم خاکستريست
صفحه هاي دفترم خاکستريست

پيش از اينها حال ديگر داشتم
هر چه مي گفتند باور داشتم

ديوها زهر هلاهل خورده اند
عشق ورزان مهر باطل خورده اند

باز هم بحث عقيل و مرتضي ست
آهن تفديده مولا کجاست

نه فقط حرفي از آهن مانده است
شمع بيت المال روشن مانده است

دست ها را باز در شبهاي سرد
ها کنيد اي کودکان دوره گرد

مژدگاني اي خيابان خوابها
مي رسد ته مانده بشقابها

در صفوف ايستاده بر نماز
ابن ملجم ها فراوانند باز

سر به لاک خويش برديد اي دريغ
نان به نرخ روز خورديد اي دريغ

گير خواهد کرد روزي روزيت
در گلوي مال مردم خوارها

من به در گفتم و ليکن بشنوند
نکته ها را مو به مو ديواره

با خودم گفتم تو عاشق نيستي
آگه از سر شقايق نيستي

غرق در دريا شدن کار تو نيست
شيعه مولا شدن کار تو نيست


نه فقط حرفي از آهن مانده است
شمع بيت المال روشن مانده است

نه فقط حرفي از آهن مانده است
شمع بيت المال روشن مانده است

دست ها را باز در شبهاي سرد
ها کنيد اي کودکان دوره گرد

مژدگاني اي خيابان خوابها
مي رسد ته مانده بشقابها

در صفوف ايستاده بر نماز
ابن ملجم ها فراوانند باز

سر به لاک خويش برديد اي دريغ
نان به نرخ روز خورديد اي دريغ

گير خواهد کرد روزي روزيت
در گلوي مال مردم خوارها

من به در گفتم و ليکن بشنوند
نکته ها را مو به مو ديواره*

 * شعر از خلیل جوادی زنجانی


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 15:45  توسط سايه | 

 

"حلقه سبز" تمام شد... با پایانی بهت آور... راستی معجزه ای که حسن میخواست چه بود؟ زندگی یا عشق؟... معجزه رخ میدهد ولی ممکن است آن گونه نباشد که ما انتظار داریم... ولی معجزه رخ میدهد..

" سوداگران" هم تمام شد... و افسوس اینکه دیر فهمیدم این سریال مجددا ً پخش میشود را بر دلم گذاشت... نه سال پیش زمانی که برای اولین بار این سریال پخش شد از بینندگان پروپاقرص سریال بودم... زنده بودم اقتصاد را در آن میشد دید... از نوع حرکت دوربین و سرعت اتفاقات در سریال لذت می بردم... اگرچه از بورس و قواعد آن چیز یادی نمیدانم...

"انسان خوب " هم تمام شد... انتهایش جذابیت ابتدایش را نداشت... همین.


بهنوش میگوید: از نسل من بجز خواندن درس چیزی نخواستند...

ولی بهنوش خود معرف خوبی است برای اینکه در هر دوره ای انتخاب خود آدمهاست که نقش و نام آنها را در جامعه حک میکند... از تجربیات کاری و درسی و عاطفی اش که میگوید میفهمی چرا بیشتر از سن اش میداند و میفهمد... من ِ نسل اولی انقلاب لحظاتی از تاریخ این ممکلت را تجربه کردم که شاید تنها یکبار در طول تاریخ رخ دهد اما حسرت داشتن فرصتها و امکانات نابی که در اختیار بهنوش و نسل همزمان با اوست را هم میخورم... میخواهم بگویم دست من و تو نیست کی و کجا به دنیا بیائیم... مهم این است هرکدام از ما هوشیار باشیم و  از فرصتهای پیش رویمان به بهترین طریق جهت رسیدن به کمال استفاده کنیم...

.............

ندا میگوید: تو راستی راستی دکتری و بالاتر هستی؟!

و من دوست دارم به ندا بگویم: مهم مدرک نیست... طول زندگی هرکس زمانهایی از زندگی فرد است که در آن زندگی کرده است... زندگی... پس مهم این است که شیوه زندگی کردن را بلد باشیم... شیوه شاد بودن و شاد زیستن... و این چیزی است که ندا خوب بلد است... ندا خانومی که سرشار از مهر است و لطف و محبت... نسل سومی دیگری که خانومی اش من را شرمنده میکند... و دومین نفری است که میگوید ابتدا فکر میکرده من یک مرد هست!... باید برای خودم نگران باشم که نوشته هایم هم بوی مردانگی میدهد تا زنانگی!


سال ۱۳۸۶ هم دارد تمام میشود...

باورت میشود؟؟؟

نمره من در زندگی در این سال هم نمره خوبی نبود... توجه کنید گفتم " نمره من".... وگرنه مثل همیشه، مثل تمامی لحظات گذشته زندگی ام نظر لطف و مهر و کرم خداوندی همواره بر من بوده است بیش از آنکه لایقش باشم...

و جاده کماکان مرا میخواند...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 14:36  توسط سايه | 

 ۱- وقايع اتفاقيه:

هر طلایه‌داری باید به مردم خود راست بگوید و عقل خود را به كار بیندازد و از اهل آخرت باشد. زیرا از عالم آخرت آمده و به سوی آن بر می‌گردد... و بدان برای هر عملی گیاهی است. و هیچ گیاهی از آب بی‌نیاز نیست. و آب‌ها مختلف‌اند. آن آب كه پاك باشد محصولی كه از آن سیراب می‌شود پاك است و میوه‌ی آن شیرین خواهد بود. و هرآنچه كه با آب پلید سیراب شود محصولش پلید و میوه‌اش تلخ خواهد بود.

( نهج البلاغه خطبه ۱۵۴)

***

مي‌گويم : متن صحبتهاي مصاحبه تلويزيوني احمدي نژاد رو كي تهيه كرده بود؟

مي‌گه: ... اينا

ميگم: خود ... اين حرفها رو قبول داره؟! بعد از 10-11 سال اقتصاد خوندن خودش اين توجيهات رو قبول داره؟! يا صرفاً تكليف بود و اجراي اوامر؟؟؟ نگفت علم خودش رو زير سوال مي‌بره؟! سياست ِ چه كسي رو مقصر ميدونه؟! مگه خودش دوره قبل رياست جمهوري، متن سخنراني رئيس جمهور نمي‌نوشت و نظر كارشناسي درباره سياستها نمي‌داد؟! حالا كارهاي قبلي خودش رو زير سوال مي‌بره؟! ي تيم اقتصاد خونده نشستيد تا ي مشت مزخرفات رو تحويل مردم بديد. حرفهايي كه خودتون قبولش نداريد...

***

شايد من عاقل نيستم... من ديوونه‌ام... آخه بگو كي پست و مقام و پول رو به خاطر اينكه محتواي كار رو قبول نداره ول ميكنه و خودش رو آواره ميكنه؟؟؟!!!... چيكار داري به كي مي‌بخشند و از دهن كي مي‌دزدند؟! اين مردم خودشون راي دادند خودشون هم حساب كار دستشون ِ... تو رو سننَ؟؟؟!!!...تازه انتظار داري بقيه هم مثل تو حرف علم و دانش و اون چيزي كه تو ميگي تعهد و وجدان رو بزنند و نه حرف مصالح و نون شب و رفاهشون... جداً بايد ي فكري بكنم براي رزرو كردن ي اتاق توي تيمارستان براي خودم...

...

دو شب پيش كمي از حرفهاي انباشته شده بر دلم رو نوشتم تا داخل وبلاگ بذارم، ولي كامپيوتر هنگ كرد و مطالب از دست رفت... فرض رو بر اين گذاشتم كه فاش كردن بعضي حرفها صحيح نبوده... فعلاً ... شايد بازهم روزي نوشتم... تنها اشاره‌اي كردم به گزيده‌اي از آن...

...

۲- اندر احوال ما:

اين روزها سخت بي‌حوصله‌ام و سخت عصباني... دليل عصبانيتم را كه گفتم نوشتم اما مثل اينكه صلاح نبود در اين صفحات ذكر شود... دليل بي‌حوصله‌گيم را نميدانم... هوس خواندن كتاب كردم ولي سراغ هرچه رفتم حوصله‌ام نگرفت به خواندن... راز داوينچي را مدتهاست نيمه‌كاره رها كرده‌ام. يك مرد اوريانا فالاچي را برداشتم بيش از يك فصل نخواندم... يورت ميركاظمي هم حوصله يادگيري اصطلاحات محلي ميخواست كه نداشتم... سري به كتابهاي شعر زدم... شعر كلاسيك و نو... بي‌فايده بود... نهايت " خدمات متقابل اسلام و ايرانيان" استاد مطهري را برداشتم... سالهاست مي‌خواستم بخوانمش وقت نكردم... باز اين بهتر جواب داد... فعلاً مشغولم كرده است براي زمانهاي قبل از خواب...

 

***

۳- مشغوليات ذهنيم اين روزها:

ي سوالي ذهنم رو درگيره كرده... چرا در نماز توصيه شده براي دهه اول ذيحجه آيه‌اي درباره موسي و وعده شبانه‌اش در طور است؟... اين ايام يعني ايام حج به ابراهيم و اوج بندگي‌اش بيشتر مرتبط است تا موسي و جانشينش هارون؟! ( اگر كسي از دوستان جوابي داره خوشحال ميشم بدونم)

...

سريال "مرد رودخانه برفي" را دوست دارم از قديمها كه پخش مي‌شد تا الان كه دوباره و سه‌باره پخش مي‌شود... به يمن برگشتم به صدا و سيما، تلويزيوني در اختيار هست تا در اداره هم اين سريال را دنبال كنم...

پنج شنبه حرف سريال درباره مشيت و خواست خداوندي بود... تقارن پخشش با سالگرد زلزله بم جالب بود... نميدانم ديده‌ايد يا نه؟ آنجا كه colin كه كشيش دهكده است هم اظهار عجز ميكند دربرابر مشيت خداوند و ناتواني‌اش از درك و فهم آن... و پاسخي كه نهايتاً روزنامه‌نگار جوان به اين سوالات مي‌دهد... همه‌ي اينها را گفتم تا بگويم بيش از همه چيز برايم ظرافت و نحوه انتقال پيام مذهبي اين سريال جالب است... از همان ابتدا داد نمي‌زند مي‌خواهم بگويم اين فيلم مذهبي است!... مخاطب را مي‌برد در متن داستان و فيلم‌نامه... ذهنش را درگير مي‌كند به همه‌ي آن سوالاتي كه همواره ممكن است براي تمامي ما مطرح شود... و در نهايت بدون هيچ ادعايي پاسخي ساده با ظرافت بسيار به مخاطب مي‌دهد... سعي در اثبات و يا رد واقعيت نمي‌كند... سعي در چگونگي پذيرش آن مي‌كند...

بهرحال خوشم مي‌آيد از مك گريگور و خانواده‌اش...

...

اين ترم هم تمام شد... درباره‌اش خواهم نوشت....

...

از بزم خدايان تنها به سيبي قانع‌ام...

( اين تنها جمله‌اي بود كه از رديف كردن كلمات و ساختن جملات و پاراگرافها در ذهنم، بر ياد مانده‌است... دستم به قلم نمي‌رود... چه كنم؟!)

***

علي را دوست دارم... سيزده رجب‌اش را... غديراش را... و ليالي قدرش را...

 

 

خوشا باشد طبيبم ذكر مولا

هوالعشق و هوالحي هواللا

خوشا قلبي ميانش مهر حيدر

خوشا دستي نيازش ذكر حيدر

محمد را علي هارون دين است

وصي خاتم للمرسلين است

علي نامش جهان افروختن بود

زمين سهمش زهجران، سوختن بود

الا مستان به رقص آييد عيد است

كه اين مژده مرا از حق نويد است

به جز مولا نخواهم همنفس را

به جز او هم ندارم هيچكس را

 

( برگزيده‌اي از فصل جام مرتضوي كتاب وصله‌هاي درويشي ِ شاعر و دوست گرانمايه‌ام م.اشتاد)

 

عيد ولايت و امامت، عيد فخر و مباهات شيعه، عيد غدير خم بر وارث بر حق امامت، حضرت صاحب الزمان (عج الله في فرجك) و دوستداران و پيروان مولا علي (عليه السلام) مبارك و فرخنده باد.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 16:21  توسط سايه | 

 

بهونه ی قشنگ من... سلام

***

۲۴ آذر ماه روز شادی برای من نیست...

چند روز ِ دلم گرفته...

مولا علی علیه السلام می فرمایند:

خوشحالي مومن در سيماي اوست و اندوهش در قلبش

کاش مومن بودم...

***

با تمام اینها

بهونه ی قشنگ من ... سلام

*خارج از احوال ما:

نیم نگاهی به اقتصاد جهان در سال 2007 میلادی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 15:23  توسط سايه | 

اي مردم، جز اين نيست كه شما در اين دنيا هدف تيرهاي مرگيد. هر جرعه‌اي كه از اين دنيا مي‌نوشيد اندوهي است گلوگير. و در هر لقمه‌اي كه از آن مي‌خوريد ناگواري‌هايي است شديد. به هيچ نعمتي از اين دنيا دست نمي‌يابيد، مگر با از دست دادن نعمتي ديگر. و هيچ كسي از شما روزي عمر نمي‌كند مگر اينكه يك روز از مدت عمر او از بين مي‌رود. و بر خوردني هيچ كسي از شما افزوده نمي‌شود، مگر اينكه از روزي ِ پيشين او نابود گردد. و اثري از وي زنده نمي‌شود مگر اينكه اثري از او بميرد. و براي او هيچ تازه‌اي بروز نمي‌كند مگر اينكه تازه‌اي از او كهنه شود. و براي او چيزي تازه نرويد مگر اينكه درو شده‌اي از وي بر زمين بيفتد. اصول اوليه سپري شده است، ما شاخه‌هاي آن‌ها هستيم. براي هيچ فرعي بقايي بعد از فناي اصل نيست.

و هيچ بدعتي به وجود نيامده است، مگر اينكه با به وجود آمدن آن سنتي متروك گشته است. پس بپرهيزيد از بدعت‌ها و ملتزم حركت در راه راست باشيد. شايسته‌ترين كارها آن است كه در گذرگاه زمان ثبات و اصالت بيشتري داشته باشد و ناشايسته‌ترين كارها آن است كه در برابر آن حقايق ريشه دار و اصيل بروز كند.

خطبه ۱۴۵ نهج البلاغه

***

اگرچه دوست خوبي نيستم براي نهج البلاغه ولي همان لحظات اندكي كه با او سير ميكنم، عشق ميكنم. لبريز ميشوم از مي نابي كه جامش توسط مولا پر مي‌شود... كاش علي را اندكي مي‌فهميدم...

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 23:52  توسط سايه | 

صبح با كلي دغدغه درباره انتخاب رنگ ماشين براي گرفتن حواله ماشين از خونه ميزنم بيرون. بانك كه ميرسم حسابم مسدود شده. بنابراين خريد ماشين فعلا منتفي ميشه. با پدر ميرم خريد لوازم خونه و موكت. تا برگرديم خونه ساعت از يازده گذشته. نماز رو كه ميخونم، قلم مو رو برميدارم و كابينتهاي آشپزخونه رو رنگ ميكنم. مامان مدام براي نهار صدام ميكنه. نهار رو ميخورم و سريع كار رنگ رو تموم ميكنم. تا لباس بپوشم و راه بيفتم ساعت شده دو و نيم. اتوبوس بهشت زهرا كه راه ميفته چشمهام ديگه چيزي نمي‌بينه. گهگاه بيدار ميشم و ميبينم توي ترافيك گير كرديم. ساعت يك ربع مونده به چهار كه ميرسم بهشت زهرا. تنها ميرسم آبي بيارم و سنگهارو بشورم. فاتحه‌اي و قراني و ي گپ سريع. تا برگردم خونه ساعت شش گذشته. در اين فاصله هيچ كاري نشده. ظرفهارو مي‌شورم و تنها دلخوشي امروزم رو در ديدن فيلم سينمايي شعبده باز جستجو ميكنم. و به انتظار ي جمعه مي‌نشينم كه ميدونم براي خودم نيست و كلي كار مونده كه خداكنه تموم شه... و دغدغه گم شدن سي-دي قرآن َم كه هرچي ميگردم كمتر پيدا ميكنم...*

***

امروز سالگرد بچه های خبرنگار سانحه هواپیمایی دوسال پیش ِ...

سال 84 خوشبختانه من سازمان نبودم ماموریت بودم ی نهاد دیگه . وگرنه نمیدونم چه جوری اون فضا رو تحمل میكردم. هفته گذشته كه هرجا سر می‌چرخوندم پوستر و عكسهای بچه‌ها رو میدیدم، اعلامیه‌های سالگرد و پارچه سیاه نصب شده در ورودی واحد خبر، لیست مراسمهای خانواده‌ها و تاریخ هركدوم، غم بزرگی می‌نشست روی دلم كه خیال بلند شدن نداره. جوونهایی كه بودن و حالا نیستند. خواهرو برادرهایی كه برادری داشتند و حالا ندارند. مادرها و پدرهایی كه پسری داشتند و حالا ندارند، زنهایی كه همسری داشتند و حالا ندارند و بچه هایی كه سایه پدری داشتند و حالا ندارند... من جزو آدمهایی نیستم كه با گفتن ی آخی و سر تكون دادن بتونم از كنار این رویدادها بگذرم... نمیدونم چرا؟... كاش بودم تا این روزها برای من هم تلخ نباشه... درسته هیچ كدروم از اون بچه‌ها همكار من در یك واحد نبودند، درسته هیچ وقت هیچكدومشون رو از نزدیك ندیدم یا اگر هم دیدم نشناختم ولی امروز نگاه به تصویر و چهره و لبخند اونها داغ نبودنشون رو در دلم زنده میكنه... مدتی بعد از خاكسپاری بود كه رفتم قطعه 50 بهشت زهرا... مزارهای ردیف شده و خانواده‌هایی كه هنوز ناباورانه در غم عزیزانشون میسوختند... ولی دردناكتر از همه مادر ایل بیگی بود كه تنهای تنها بر سر مزار پسر نشسته بود و آروم آروم مویه میكرد... كاش میتونستم این تصویر رو از ذهنم پاك كنم... كاش اینقدر دردآشنا نبودم... خیلی دوست داشتم امروز میرفتم سر مزارشون ولی وقت تنگ بود و من تنها...

راستی نتیجه تحقیقات چی شد؟ كسی جواب این خانواده‌ها رو داد؟! اصلاً تا حالا نتیجه تحقیقات سقوط یك هواپیما اعلام شده؟!!!

***

اين روز دحو الارض من ِ... غروب توي اتوبوس دلم گرفته بود... وقتي نبود براي اخوي حرف بزنم و خودم رو خالي كنم... از فرزند بزرگ بودن خسته شدم... از اينكه به جاي همه بايد دغدغه مرتب بودن همه چيز رو داشته باشم... از اينكه يادم بره ي زنم... مثل ي مرد برم بخرم بيارم بذارم ووو خسته شدم...

روح اسكارلتي من به اون نقطه‌اي رسيده كه سينه رت باتلر رو براي مشت كوبيدن و داد زدن مي‌طلب ِ... كسي كه باور كن ِ من ي زنم...

***

راستي امروز روز دحوالارض بود؟؟؟!!!... زمين از زير كعبه گسترده شد؟!...

خداي من، روح من رو هم از طوفان درياي شلوغ اطرافم سلامت بيرون بكش...

پس نوشت:

خودتون قضاوت كنيد با اين همه دغدغه اصلاً فكري و ذهني براي به روز كردن ي صفحه از وبلاگ ميمونه... مدتهاست در ذهنم چيزي براي نوشتن نيست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 22:37  توسط سايه | 

خيلي جالب و لذت بخش ِ بعد از 12 سال آدمهايي رو ببيني كه 4 سال هر روز با اونها درس خوندي با اونها سر كلاس رفتي، اردو رفتي، گاه با اونها خنديدي گاه عصباني شدي گاه گريه كردي...

ديروز به همت برخي دوستان بعد از 12 سال اكيپ وروديهاي سال 70 دانشكده دور هم جمع شدند. البته همه نبودند ولي جمع كردن حدود 30 نفر از 100 نفر بعد از 12 سال كار سختيه... خبر رو به 70 نفر داده بودند و 50 نفر قول داده بودند بيان كه نهايت 30 نفري شديم. كه البته برخي دوستان واقعا منت گذاشته بودند از ايلام و شيراز و آباده و زنجان و ... براي اين ديدار اومده بودند.

وقتي وارد سالن شدم هنوز 7-8 نفري بيشتر نيامده بودند. جالب بود كريمي كه روز قبل تلفني باهاش حرف زده بودم و خبر رو گرفته بودم ابتداي امر اصلاً منو نشناخت. وقتي خواست معرفي كنه ي لحظه مكث كرد و بعد مثل برق گرفته‌ها گفت خانم... خنديدم و گفتم فهميدم نشناختيد. بقيه آقايون نشسته هم شوكه شده بودند. همه با تعجب گفتند اصلاً نمي‌شه شناختتون. گفتم والله من هم هنوز شمارو به جا نياوردم!

زمان زود ميگذره... مثل باد مثل برق مثل رعد... و چقدر آدمها عوض مي‌شن... بچه‌هاي پر شروشور اون روزها كه توي اردو بايد به زور آرومشون ميكردي، تا كلاس تعطيل مي‌شد توي زمين فوتبال دانشكده بودند  امروز مردان جاافتاده‌اي بودن با قيافه‌هاي مردانه. ديگه از اون همه انرژي خبري نبود. اكثراً فوق ليسانس رو داشتند و از جمع 100 نفره ما مطمئنم 5 نفري دكتري گرفتند. و خداروشكر همه شغلي داشتند و برخي هم در رده‌هاي مديريتي و بالا. شاهسون تنها كسي بود از جمع ما كه به بركت تلويزيون همه ما از احوالش خبر داشتيم. سحر اومده بود تا تعداد كچل شده‌ها رو ببينه و در اين بين تنها كسي بود كه بچه‌اش همراهش بود...

دكتر رهبر و ديهيم هم دعوت داشتند كه دكتر رهبر باز نصيحت و رهنمود داد و حرف به سياست كشيد كه نميدونم چرا بعد از 12 سال فكر ميكرد ما هنوز همون بچه‌هاي خام دانشجو هستيم كه با ي مشت حرف بشه اونهارو قانع كرد. خيلي دوست داشتم جوابش رو بدم و از اقدامات مردمي و دلسوزانه و اهداف خيرجويانه اين رئيس جمهور خاكي كه اينقدر سنگ شو به سينه ميزد و شايد در اون جمع تنها كسي كه ميدونست پشت همه اين حرفها چيزي نيست جز دفاع از عملكرد خود دكتر و يا راضي كردن وجدان خود دكتر، حرف بزنم!!! از حراج كردن حساب ذخيره ارزي بگم و عوام فريبي و وعده‌هاي توخالي و پوچ... از روند ديكتاتوري كه داره شكل ميگيره و خود اساتيد هم به خوبي واقف‌اند و آگاه... اما اشاره‌هاي كريمي كه نمي‌خواست و درست هم همين بود كه روزمون رو با مزخرفات سياسي خراب نكنيم اجازه نداد جواب دكتر رو بدم.

اما دكتر ديهيم با اون لحجه تركي و بازگويي خاطرات خودش و بعد خاطره گويي بچه‌ها مارو برد به روزهاي خوش گذشته... روزهايي كه قدرش رو درست ندونستيم و زود گذشت...

نهار هم مهمان يكي از دوستان بوديم كه تازه داماد شده بود و طفلكي مخارج عروسي كم بود ي خرج ديگه هم ما رو دستش گذاشتيم!

خلاصه در آخر دوستان شماره تلفن دادند و گرفتند و قرار گذاشتند سالي يكبار دور هم جمع بشن...

.........

12 سال عمر كمي نيست... اندازه يك دور كامل تحصيل كردن و ديپلم گرفتن... نميدونم در بين ما كسي بود كه بعد از 12 سال ارزش زمان رفته‌اش رو جمع كنه و ي ديپلم جديد به خودش بده؟!

 

قدر لحظات خوش جواني رو بدونيد... مثل برق ميگذرد و خيلي زود، دير مي‌شود... و تنها چيزي كه مي‌ماند، كه آن هم اگر گرد و غبار روي آن پاك نشود از بين مي‌رود، خاطره است...

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 13:25  توسط سايه | 

 

امشب دوست دارم بنويسم ولي هر مطلبي در ذهنم رژه ميره تنها گوشهاي خودم رو محرم ميدون‌ ِ و خدا رو... اين ِ كه با تمام حرفهاي نگفته‌ي تلنبار شده در دل، قلم نامحرم مي‌شه و صفحه وبلاگ غريبه. پس از حرفهاي دل بگذريم.

اما حرفهاي همگاني دل :

    ۱-" مگه تو چيكارمي كه نگرانم شي؟"

اين جواب ي دوست بود. اگر ميگم دوست چون خودش هم ميگه من رو دوستش ميدونه. نميدونم آدم بايد چيكاره كسي باشي تا نگرانش بشه؟! نميدونم بايد براي دل خودم متاسف باشم كه در دنياي امروزي، در عصر يخبندان احساسات و عاطفه‌ها، در دوران بي‌رنگي و بي‌رونقي دوستيها داره نفس مي‌كشه؟ نميدونم بايد دل خودم رو مجرم بدونم كه قادر نيست مقتضيات زمان رو بشناسه و با اون رنگ عوض كن ِ؟! نميدونم بايد محكومش كنم به اينكه بايد براي ترك اين عادت و اخلاق زشت "نگران بودن" در زندان بي‌عاطفه‌گي حبس بشه تا در پشت ميله‌هاي طعنه‌هاي "دوستان" اظهار ندامت را ياد بگيره؟!
نميدونم... فقط ميدونم به هر جرمي اين دل رو محاكمه كنم و به هر مجازاتي هم براش راي بدم باز سر حرف خودش ايستاده و معتقده " اگر كسي رو به عنوان دوست در دنياي روابط خودش جاي ميده و اگر با همين عنوان وارد دنياي روابط ديگري مي‌شه اين حق رو هم داره كه اين دنيا رو با عطر محبت آكنده كنه و يكي از آثار محبت نگراني ِ " و براي اين جرم نه اظهار ندامت ميكنه و نه با هر مجازاتي از كارش پشيمون ميشه.( درسته جنس دل از گوشت و خون ِ ولي محض اطلاع "دوستان" بگم محكم‌ترين بافت ماهيچه‌اي بدن رو همين دل داره! لذا سعي بيهوده نكنيد. خيلي سرسخت ِ. مگه اينكه با ي گلوله متلاشي‌اش كنيد)*

 

      ۲- قيصر امين پور هم رفت...

 

سالهاي 76-77 بود به گمانم. شب شعري را راه انداختيم در دانشكده و پيشنهاد من دعوت از استاد بود براي گرمي و رونق مجلس. دوستاني را فرستادم دانشكده ادبيات براي دعوت از استاد با اين ذهنيت كه كسي در مقام استاد امين پور دعوت شب شعر دانشجويي خرده‌پايي مثل ما را قبول نمي‌كند. دوستان برگشتند با تعريف از تواضع و فروتني استاد و تحويل گرفتنشان. اما سعادت نبود در آن شب شعر از محضر استاد بهره‌مند شويم چرا كه همان روزها كسالت استاد شروع شده بود.

                      روحش شاد

               سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
               ولى دل به پائیز نسپرده ایم
               چو گلدان خالى لب پنجره
               پر از خاطرات ترك خورده ایم
              اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
              اگر خون دل بود، ما خورده ایم
              اگر دل دلیل است، آورده ایم
              اگر داغ شرط است، ما برده ایم
              اگر دشنه ى دشمنان، گردنیم
              اگر خنجر دوستان، گرده ایم
              گواهى بخواهید، اینك گواه
              همین زخم هایى كه نشمرده ایم!
             دلى سر بلند و سرى سر به زیر
             از این دست عمرى به سر برده ایم.

 

 

      ۳- به بهانه پخش مجدد سريال خانه سبز :

جملات قشنگ اين سريال را همان موقع كه براي اولين بار هم پخش مي‌شد نت برميداشتم. و اين روزها پخش مجدد سريال علتي شد تا به خلاء پخش چنين سريالهاي از صدا و سيما در سالهاي اخير  پي ببرم. تركيب رسام و بيرنگ چندين سال موجب پخش سريالهايي مي‌شد كه محتواي آن محدود به زمان و مكان نبود. تركيبي كه با غرض ورزي برخي افراد از هم پاشيد و اين خلاء را براي هميشه در سيما باقي گذاشت... به اميد آنكه شايد روزي دوباره شاهد كارهاي مشترك اين دو دوست باشيم.
اينم يكي از جملات ناب اين سريال:"هيچ كس حق ندارد ولو به اسم محبت كسي را اسير محبتهاي خودش كند و حق آزادي را از او بگيرد".

 

      ۴- چقدر دلم براي ميچ استيون تنگ شده است.

بدون ميچ سريال پرستاران صفايي ندارد.(  من كه اينقدر دلم تنگ شده ببينيد تِري چقدر دلش تنگ شده)

 

      ۵- خودم به خودم:

خداروشكر براي حرفهاي دلت اين وبلاگ غريبه بود وگرنه روده‌درازيهاي تو كه تمامي نداره.

 

پي‌نوشت:

* به حكم همان دل بودنش، اين روزها نگران دوستي گرانمايه است كه از شب قدر تاكنون سكوت كرده است...

 

راوي جان سخن از دل ما ميگويي...  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 23:26  توسط سايه | 

ديروز در وبلاگ دوستي اين مطلب رو ديدم. هفته پيش در سالگرد بمباران سردشت، سكوت كردم... راستش از حرف زدن خسته شده‌ام. يادداشتهاي اين شهيد گوياست... گوياي همه چيز...

ميدانم طولاني است. براي كساني ميگذارم كه مايلند درد را بشناسند... حسش كنند... لمسش كنند...

اهل عافيت همين حالا اين صفحه را ببندند... برايشان وقت هدر دادن است.

***

 

برگه آخر :

اين صفحات جدا شده از دفترچه هاي گوناگون ، تنها صفحات باقيمانده از خاطراتي است كه همه سوزانده شده اند. مي خواهم خاطرات همسرم را با اين صفحه كامل كنم.

يك ماه پيش همسرم حميد كه تازه از آلمان بازگشته بود و حال عمومي اش خوب بود ، به صرافت افتاده بود تمام بدهي هايش را بدهد و امانتي ها را رد كند و كار عقب مانده اي در زندگي نگذارد... نميدانستم چرا ؟

روز پنجشنبه بود كه حالش بد شد. خود را به خانه رساندم دو ساعتي منتظر آمبولانس شديم. با لاخره همراه دوستش دكتر امامي كه او هم جانباز است به بيمارستان رفتند. چند ساعتي در اورژانس معطل شدند و حالش وخيم تر شد.  او را به بخش بردند و صبح روز بعد بدن بي جانش را به من تحويل دادند.

يك هفته طول كشيد به خودم بيايم. پرس و جو كردم ، شنيدم بدون دانستن سوابق شيميايي او و بدون اين كه بدانند بيش از ده سال است با ناي متورم به زندگي خود ادامه مي دهد ، با ديدن تنگي نفس سعي كرده اند لوله اي از ناي او رد كنند. نتيجه اش معلوم است...

خونريزي و خفگي ناشي از پر شدن ريه از خون و با لاخره شهادت.

اين يادداشت را به همراه خاطرات اش برايتان مي فرستم. تمام نوشته هايش مستند است. شايد مروري باشد بر بيش از بيست سال درد و رنجي كه هزاران مصدوم شيميايي غريبانه تحمل مي كنند...

نوشته همسر شهيد.

...

مدتي است به صرافت افتاده ام  خاطراتم را پاكسازي كنم. وقتي صفحات انبوه دفترچه خاطراتم را يكي يكي ورق مي زنم و خاطرات شيرين ، تلخ ، تكان دهنده و خاطره انگيز را مرور مي كنم دلم مي گيرد حتي خاطرات شيرين و خنده دار هم آن قدر سينه ام را مي فشارد كه نه تنها بغض ام ، كه وجودم مي خواهد بتركد.

 

خاطرات سوخته

( برگه هايي از دفتر خاطرات يك شهيد شيميايي)

تدوين : مهدي نيرومنش

ناشر : روزنامه همشهري

 

به جاي مقدمه

الان ساعت چهار بعد از ظهر چهارشنبه است و من كه چهار روز از عملم گذشته بايد چند روز ديگر اين جا در بيمارستان شهر (( همر )) آلمان بمانم تا قطعه اي را كه براي نايم ساخته اند آزمايش كنند. مي گويند با اين لوله تنفس براي شيميايي هايي مانند من آسان تر مي شود.

مدتي است به صرافت افتاده ام  خاطراتم را پاكسازي كنم. وقتي صفحات انبوه دفترچه خاطراتم را يكي يكي ورق مي زنم و خاطرات شيرين ، تلخ ، تكان دهنده و خاطره انگيز را مرور مي كنم دلم مي گيرد حتي خاطرات شيرين و خنده دار هم آن قدر سينه ام را مي فشارد كه نه تنها بغض ام ، كه وجودم مي خواهد بتركد.

وجه مشتركي در اغلب خاطره ها وجود دارد. اين كه همگي حس هاي شخصي من هستند و فقط من مي فهمم كه چه نوشته ام. براي همين ، امروز تصميم گرفتم همه را بسوزانم. اما قيل از سوزاندن يك كار ديگر بايد انجام دهم ، آن هم جدا سازي است.

برخي صفحات به من تعلق ندارند و من حق ندارم آن ها را بسوزانم. گويي من آن جا بوده ام تا ببينم و بشنوم و بنويسم ، براي همه مردم. از امروز اين صفحات را جدا مي كنم تا ببينم سرنوشت آن چه مي شود.

 

 

برگه اول :

از روزي كه خرمشهر آزاد شده ، بمب هاي شيميايي امان اين شهر ويران را بريده است. به همراه برادر مسرور بايد يك گروه خارجي را همراهي كنيم تا از خرمشهر بازديد كنند. چند پيرمرد كه مي گويند پرفسور هستند به همراه چند تا عكاس اروپايي و يك عكاس ايراني. اروپايي ها با ديدن من تعجب كردند. شايد انتظار نداشتند نوجواني را در قد و قواره و شكل و شمايل من در لباس نظامي ببينند.

با اين كه خطر آلودگي شيميايي در مناطقي كه بازديد مي كرديم ، شديد نبود اما همه گروه از ماسك و بادگير استفاده مي كردند.

يكي از پيرمردها به نام پرفسور هندريكس كه از بقيه سرزنده تر بود سعي  مي كرد با من ارتباط برقرار كند. دست آخر هم يك خودكار به من هديه داد. لابد فكر مي كرد من با پدرم به پيك نيك آمده ام و اين لباس را هم از سر شيطنت كودكانه به تن كرده ام.

پرفسور هندريكس به يكي از خبرنگاران مي گفت ، اگر يك سرباز ايراني با تجهيزات كامل پدافند شيميايي هنگام بمباران در خرمشهر مي ماند ، حتماً كشته مي شد. زيرا حجم مواد شيميايي حتماً به پوست و ريه او نفوذ مي كرد.

با خودم فكر مي كنم آيا اين اروپايي ها مي توانند باعث شوند صدام از عواقب اين كار بترسد.

دوستم ياسر مي گويد ، اين اروپايي هاي ... از يك طرف مواد شيميايي را به صدام مي دهند و از يك سو مي آيند بررسي كنند چقدر پدر و ما  را در آورده تا بمب هاي شيميايي را بهتر درست كنند.

 

برگه دوم :

امروز با ياسر به بيمارستان ساسان تهران رفتيم. يكي از بچه محل هايشان كه در گردان عمار است تازه از اتريش برگشته. آن ها يك گروه بودند كه براي درمان تاول هاي شيميايي به آنجا رفتند. سه نفر از گروه به شهادت رسيده اند.

تعريف مي كرد در بيمارستان اتريش ، اجازه ملاقات با هر كسي را نداشتند. بيشتر دانشجويان ايراني مقيم اتريش دور و بر آن ها بودند و غذا ي ايراني براي آنها مي بردند. يكي از آن ها به نام دكتر نهاوندي كه رئيس انجمن اسلامي دانشجويان اتريش بوده تصميم مي گيرد براي آن سه نفر كه شهيد شدند تشيع جنازه راه بياندازد. اما پليس اجازه خروج جنازه ها را نمي دهد. آن ها هم سه تا جعبه خالي با روكش پرچم ايران در خيابان روي دست مي گيرند جمعيت زيادي از مسلمانان ترك و ايراني و عرب جمع مي شوند . پليس فكر مي كند آن ها جنازه اند حمله مي كند و با جعبه هاي خالي رو به رو مي شود...

بنده خدا از اروپا فقط يك تخت و يك اتاق را ديده است و چند تا خاطره از دانشجويان.

 

برگه سوم :

ديشب همه بچه هاي گردان زهير ، شيميايي شدند و به عقب رفتند. تمام جزيره مجنون آلوده است. ما هم بايد تا فردا برگرديم. سيد كه از قديمي هاي جنگ است مي گويد قبل از آزادي خرمشهر ، عراق فقط چند بار گاز اشك آور و تهوع آور استفاده كرد اما بعد از فتح خرمشهر انواع و اقسام بمب هاي شيميايي نيست كه مرتب روي سر بچه ها نريخته باشد.

بايد ضربه فتح خرمشهر خيلي كاري بوده باشد كه صدام تير خلاص خودش را بزند و از يك سلاح ممنوع استفاده كند. آن هم اين قدر علني.

چند روز پيش برادر مسرور را ديدم ، مي گفت آن پيرمردي كه از تو خوشش آمده بود دوباره به ايران آمده است . او از سفر قبلي مقداري موي سر يك زن را كه در بيمارستان اهواز در اثر تماس با گاز خردل شهيد شده با خود به بلژيك برده بود. خبرنگار ها گفته اند دروغ مي گويي كه عراق از گاز خردل استفاده كرده است.

پرفسور هندريكس در شيشه را كه موهاي زن در آن بوده باز مي كند و مي گويد اين موها را لمس كنيد. اگر دروغ باشد كه هيچ اتفاقي نمي افتد ولي اگر راست گفته باشم و دست شما تاول بزند كاري از من بر نمي آيد. چون سولفو (خردل) پادزهر ندارد.

تازه متوجه شدم چه بايكوت خبري شديدي عليه ما حكمفرماست.

 

برگه چهارم :

امروز صبح در جفير بچه هاي لشگر را ديدم كه دم بهداري صف كشيده اند. مي گفتند گاز اعصاب خورده اند. عصبي و وحشت زده به خود مي لرزيدند. صحنه رقت انگيزي بود. بچه هاي دوست داشتني و نترسي كه هيچ كس حريف آن ها نمي شود به بيماران رواني تبديل شده بودند.

با خودم فكر كردم دشمن چقدر حقير و زبون است كه به جاي مقابله مردانه و رو در رو از سم استفاده مي كند. شايد دشمنان ائمه هم از وحشت رويارويي با آن ها به سم روي مي اوردند. چنين دشمني مي ترسد به حقانيت حريف و به قدرت و توان او اقرار كند. قانون جنگ مي گويد بايد در مقابل كسي كه توان بيشتر دارد و حق با اوست تسليم شد.

در اين جنگ ، هم حق با ماست و هم توان و روحيه ما با لاتر است. پس چرا صدام تسليم نمي شود و هر چه در ميدان جنگ كم مي آورد با سلاح شيميايي جبران مي كند؟

 

برگه پنجم :

اولين بار است فاو را مي بينم. به نظرم فرماندهان عراقي ديوانه شده اند كه دستور مي دهند اين قدر مواد شيميايي در اين شهر خالي شود... شايد ياد از دست دادن خرمشهر افتاده اند. اين جا ديگر مثل مناطق ديگر كسي پس از حمله شيميايي به عقب نمي رود. بچه ها مي ايستند تا ديگر توانشان تمام شود. هر كس اين جا نفس بكشد آلوده مي شود. صادق ميگويد از شنود قرارگاه خبر گرفته يك گردان عراقي هم شيميايي شده. جهت باد مكر دشمن را به خودش برگردانده . گر چه آن بدبخت هايي كه شيميايي شدند به احتمال قوي جيش الشعبي بوده اند. سرفه و سوزش چشم اين جا طبيعي است . هر كس مي آيد دست خالي بر نمي گردد. فكر نكنم بتوانم تا فردا دوام بياورم.

آيا فاو در صفحه زمين به فراموشي سپرده شده است ؟ چه كسي جز خدا مي بيند ظلمي را كه در اين شهر رخ مي دهد ؟

 

برگه ششم :

چند هفته اي است كه صالح يك كبك را كه بالش زخمي شده نگهداري مي كند. وقتي به خط آمديم چون كسي در كرخه نماند مجبور شد پرنده را با خود به خط مقدم بياورد. بيشتر از چند متر نمي تواند بپرد ولي پاهاي تيزي دارد.

بعد از ظهر پريروز  كه خط از هميشه آرام تر بود صالح رهايش كرده بود هوايي بخورد. ديگر جلد شده بود. وقتي مستقيم به سمت عراقي ها رفت زياد نگران نشديم. عصر بود غير از چند نفر كه نگهباني مي دادند بقيه در حال استراحت بودند. صالح كنار من در سنگر دراز كشيده بود و چفيه اش را روي صورتش انداخته بود كه ناگهان با پرت شدن چيزي روي سينه اش همه از جا پريديم. باور كردني نبود كبك بيچاره در حالي كه از چشم و دهانش ترشحات كف مانند خارج مي شد در دستان صالح جان داد. لحظاتي در حيرت گذشت تا با فرياد يكي از بچه ها كه شاهد وضع پرنده بود همه به خود آمديم . بلافاصله از سنگر بيرون پريد و داد كشيد : شيميايي زدند ! شيميايي!

حدس او درست بود . پرنده بيچاره به محل اصابت بمب شيميايي نزديكتر بود و پيغام رساني اش كه با مرگش همرا بود سبب شد يك گردان به موقع خبر شوند و ماسك ها را بزنند.

عامل تاول زاي خردل زده بودند . به زودي محلش كشف شد و چاله بمب ها با خاك پوشانده  شد و محدوده آلوده تعيين شد.

با ديدن اين صحنه تازه فهميدم مفهوم سلاح كشتار جمعي چيست! سلاحي كه هر جانداري را بي جان مكند.

در اين فكرم كه زورمداران و اسلحه سازان منتظر نمي مانند تا سلاحي متعارف شود و سپس از آن استفا ده كنند؟ آيا اين كه در عقبه خط در حال تردد يا كاري هستي و ناگهان يك توپ اتريشي بدون سوت يا هيچ نشانه اي كنارت منفجر مي شود غير متعارف نيست ؟

صدام ملعون هم اين وظيفه را به عهده گرفته است تا سلاح شيميايي را متعارف كند! آيا اين مصاديق پيشرفت سلاح جنگ افروزان است ؟ تا كسي نبيند در نمي يابد چه تفاوتي ميان سلاح شيميايي و سلاح هاي متعارف وجود دارد.

 

برگه هفتم :

همين امروز صبح به كانال پرورش ماهي رسيديم. شلمچه از مناطق بسيار آلوده است.امروز براي سومين بار شيميايي زدند . حالم به هم ريخته است. همراه بقيه به عقبه آمده ام. در بيمارستان با ديدن وضع بچه ها خجالت مي كشم بگويم شيميايي شده ام.

تاول هايي روي پشت يكي از بچه هاست كه نيمي از پشت او را پوشانده. چشم عده اي نمي بيند و ترشحات ناجوري دارد. نفس ها بريده بريده است. حتي با اكسيژن به زحمت نفس مكشند ،انگار ريه هاشان پر از اب است.

چشم بعضي ديگر سرخ شده و عصبي و به هم ريخته مي لرزند. برخي آرام دراز كشيده اند. برخي نشسته اند و نمي توانند دراز بكشند. اوضاع وخيمي است.

كسي را نديدم روحيه اش را باخته باشد ، ولي وضعيت بلاتكليفي است. اگر قرار باشد جنگ اين طور پيش برود چه مي شود، صدام از انواع و اقسام بمب هاي شيميايي استفاده كند و ما سكوت كنيم و هيچ كس به داد ما نرسد ؟

 

برگه هشتم :

امروز از گردان مرخصي گرفتم و همراه برادرم كه در لشگر مسئوليتي دارد به يك روستاي مرزي در استان كردستان رفتيم. متاسفانه تا آخر سفر هم نفهميدم نام اين روستاي كوچك چيست ، چون تمام مردم ان به شهادت رسيده اند. آن هم با گاز شيميايي اعصاب. هنوز يك ماه از حمله شيميا يي صدام به حلبچه با گاز اعصاب نگذشته است و برخي صحنه ها كه در فيلم ها و عكس ها از حلبچه ديده ام برايم تداعي مي شود.

گاز اعصاب بلافاصله پس از تاثير بر انسان و حيوانات و مرگ آني آْنها در محيط تجزيه مي شود و اثري در آب و خاك محيط به جا نمي گذارد. تنها با بررسي كيفيت مرگ افراد مي توان نوع گاز را تشخيص داد.

در حلبچه ، مردم هنگام فرار بر زمين افتاده و جان داده بودند و آثاري از ضجر و درد در آن ها ديده نمي شد. اما مردم اين روستاي كوچك كه با ده بمب مورد حمله قرار گرفته پس از درد و زجر فراواني به شهادت رسيده اند. چنگ زدن به موي خود لباس يا خاك را در اغلب آنها ديدم.

ظاهراً گاز اعصابي كه در حلبچه استفاده شده بود اول مغز را از كار مي اندازد لذا مرگ در