تبليغاتX
سایه های خیال - غريبانه
کاش یک شب کوهها طغیان کنند........جاده های دور را ویران کنند
 آقا مصطفی شما هستید؟
مخاطبش بدون اینكه سرش را بلند كند همانطور كه به نوشتن ادامه میداد جواب داد.
- بله... امر؟!
چادر ورودی سنگر را بالا زد و وارد شد. به طرفش كه جوانی 20-22 ساله می‌نمود و در حال نوشتن نامه بود نگاهی كرد.
- حاج آقا گفتند بیام پیش شما...
جوان سرش را بلند كرد و نگاهی سریع به فرد تازه وارد كرد.
- كدوم حاج آقا؟!
- حاج آقا یاسینی... گفتند میتونم از شما كمك بخوام...
جوان سرش را برگرداند طرف رزمنده‌ای كه انتهای سنگر نشسته بود. پسری بود 16-17 ساله كه نگاهش را از روی كتابی كه میخواند گرفت و به تازه وارد دوخت. همان موقع بود كه تازه وارد دید پشت لبهایش تازه كمی سبز شده است. پسر لبخندی به دوستش زد و سرش دوباره بر روی كتاب خم شد.
- خب امرتون؟!... چه كمكی از من برمی یاد؟!
تازه وارد سرش را پائین انداخت و شمرده گفت " راستش من راننده آمبولانسم... دیروز تازه از مرخصی برگشتم..."
- خب!
- امروز زنگ زدم خونه بگم رسیدم گفتند حال مادرم خوب نیست... خواستند زودتر برگردم...
جوان از جایش بلند شد و با لحنی جدی گفت" خب!"
- حاج آقا یاسینی گفتند شما رانندگی‌تون خوبه... گفتند هفته پیش ی آمبولانس كه راننده اش رو توی خط عراقی‌ها زده بودند شما سالم رسوندید درمانگاه...
و در حالی كه با بند كلاهش بازی میكرد ادامه داد.
- گفتند اگر شما منت بذارید و جای من مسئولیت رو قبول كنید اجازه میدن برای سه روز برم تهران...
جوان برگشت سمت رزمنده انتهای سنگر و با لحنی گلایه‌آمیز گفت.
- حاج آقا یاسینی فكر كرده مصطفی آچار فرانسه ست... آخه یكی نیست به این حاجی بگه مظلوم گیر آوردی... هركی هرمشكلی داره میخواد جاش كسی بمونه ی راست میفرسته سراغ مصطفی... آشپز میره... داش مصطفی هست... تداركاتی میره... آق مصطفی هست... ای بابا پس این مصطفی بی‌زبون كِی بره مرخصی؟؟؟
تازه وارد به سمت در سنگر برگشت.
- ببخش برادر... ناراحت نشو... ببخشید مزاحم شدم!
- مشكلی نیست اخوی... شما برید مرخصی... من جای شما می‌مونم.
این صدای رزمنده انتهای سنگر بود كه حالا ایستاده بود پشت سرش و دست راستش روی شانه تازه وارد بود.  تازه وارد برگشت و به صورت آرام رزمنده نگاه كرد.
- نه برادر... شما لطف دارید... ولی خودم ی كاریش میكنم.
- گفتم من هستم... به حاجی بگو من جای شما می‌یام درمانگاه.
تازه وارد دست بر شانه های رزمنده گذاشت و نگاهش را دوخت به چشمان نجیب پسر.
- برادر! من راننده آمبولانسم... حاجی هركسی رو برای جانشینی من قبول نمیكنه!
- هركسی نیست... به حاجی بگو مصطفی گفت من می‌یام درمانگاه!
تازه وارد برگشت به سمت مخاطب اولش. جوان با بدخلقی نگاهی به او و بعد به دوستش كرد.
- چكارش می‌شه كرد این مصطفی رو؟! آخه اگر این دل قد ِ گنجیشك‌ش نبود كه حاجی همه رو نمی‌فرستاد پی ِ اون...
تازه وارد نگاهش از صورت با محاسن جوان چرخید و نشست بر صورت صاف و بی‌موی رزمنده مقابلش.  رزمنده لبخندی زد.
- برو برادر... انشالله مادرت هرچه زودتر خوب میشه... حرفهای این اخوی مارو هم به دل نگیر... مصطفی از خداش ِ گره‌ای از كار دوستان خدا باز كن ِ...
تازه وارد پیشانی رزمنده را بوسید و از سنگر خارج شد.
- همش تقصیر خودته... هی نمی‌خوای رو حرف حاجی حرف بزنی... حاجی هم همش بهت زور میگه... آخه یكی نیست بهش بگه آدم حسابی ی نمه ملاحظه كن... به خدا آخرش خودم ی روز میرم هرچی...
مصطفی صورت دوستش را دو دستی گرفت و كشید به سمت خودش و بوسه ای نشاند بر پیشانی‌اش.
- من خودم حرفی ندارم شما چرا عصبانی میشی حسن جان!
- حسن جان ُو ...
و لبهایش را بر هم فشرد... فقط خود خدا میدانست چقدر مصطفی برایش عزیز بود... رویش را برگرداند سمت دیوار سنگر تا مصطفی چشمهای خیس شده‌اش را نبیند.
- میدونم مصطفی... آخر ی چیزیت می‌شه... آخه تو نمیگی اگر تو چیزیت بشه این داش حسن دیوونه تو چیكار كنه؟!
پرده سنگر بالا رفت و تازه وارد دوباره وارد سنگر شد.
- ببخشید برادر... یادم رفت بپرسم. نامه‌ای، سفارشی اگر برای خانواده دارید من در خدمتم.
چشمهای عسلی مصطفی با همان آرامش همیشگی‌اش به سمت تازه وارد برگشت.
- نه اخوی... سفرت به سلامت... من كه براتون زحمتی ندارم و این اخوی ما هم...
برگشت سمت حسن و لبخندی زد.
- اهل شیراز ِ... بهتره نامه‌اش رو تموم كنه و بده پیك ببره پست كنه...

...

" حسن بدو بیا... آمبولانس رو زدن"
نفهمید تا درمانگاه چطور رفت... دوید. آنقدر تند و سریع كه صدای محسن را هم نمی‌شنید " بیا با موتور ببرمت" ... حسن فقط میدوید. این دلشوره لعنتی كه از صبح آمده بود سراغش... اگر مصطفی چیزیش می‌شد؟؟؟ اگر شهید میشد؟؟؟ نه! نه! خدایا مصطفی نه! ... به خدا اگر چیزیش بشه خودم حساب این حاجی رو می‌رسم!... آخه چندبار بهت گفتم همش نگو چشم... همه چندبار چندبار میرن مرخصی این بچه چهار ماهه من اینجام ی بار هم نرفت مرخصی... انصافت رو شكر حاجی... ولی به خدا اگر مصطفی چیزیش بشه... نه خدایا ! مصطفی نه! تو رو قسم میدم به امام رضا... تو رو به هركی دوست داری مصطفی رو نبر!
بالای سر مصطفی كه رسید دو دستی زد بر سرش... سر زیبای مصطفی غرق خون بود.
- مصطفی... مصطفی تو رو خدا چشماتو باز كن... تو رو خدا...
پلكهای غرق به خون مصطفی آهسته باز شد. نگاه زلال و نجیبش بر صورت حسن نشست. لبخندی مهمان گوشه لبهایش شد. نگاهش از صورت حسن سُر خورد و رفت سمت آسمان. خیره ماند به آسمان و لبخندش پررنگ تر شد. پلكهایش بسته شد. حسن داد زد.
- مصطفی ... تو رو خدا نرو... تو رو هركی دوست داری نرو...
دستی روی شانه‌های حسن نشست و تكانش داد. برگشت سمت عقب. حاج یاسینی بود. داد زد
- حاجی خیالت راحت شد؟! مصطفی رفت... دیگه كسی نیست كارای رو زمین مونده رو بندازی گردنش... حاجی تو ... حاجی تو مصطفی رو به ...
حاج یاسینی بلندش كرد. با صدایی كه تحكم و محكمی همیشگی‌اش را نداشت گفت " خودش می‌خواست... خودش اینطور می‌خواست ... می‌خواست به همه كمك كنه... خودش اصرار داشت هركی كاری داره بفرستم سراغ اون... آخه تو چی میدونی؟!"
حسن نشست روی زمین و سرش شكست روی سینه‌اش.
حاج یاسینی خم شد و پیشانی خونین مصطفی را بوسید. ایستاد و به صورت آرام و لبخند نشسته بر لب مصطفی خیره شد. به یك باره زانوهایش خم شد. سر گذاشت بر سینه مصطفی و بغضش تركید...
حسن نجوای محسن را كنار گوشهایش شنید
- حسن... حسن... نكنه حاجی باباش ِ... یا....
.....
زن برگه را گرفت سمت مرد پشت میز.
- حاج آقا این تموم نشونیهایی كه ازش داریم... تو رو جون بچه‌هاتون بگید زودتر جوابمون رو بدن... به خدا دوماهه همه جا سراغش رو گرفتیم... آخرش گفتند فرستادنش اینجا...
- باشه خواهرم... شما بفرمائید بشینید الان میگم پرونده‌هارو نگاه كنند.
و گوشی تلفن را برداشت.
- خانم احمدی ی لحظه تشریف بیارید.
به سمت زن و مرد كه حالا نشسته بودند برگشت.
- انشالله كه پیدا میشه... من 15 سال ِ اینجا مشغول به كارم ولی نامه شما نشون میده برادرتون سال 62 به اینجا سپرده شده... من احتمالا ندیدمشون.
خانم احمدی كه وارد اتاق شد برگه را داد به خانم احمدی.
- ی نگاه به پرونده‌ها كنید... با این مشخصات فكر كنم میتونید پیداش كنید.
خانم احمدی چَشمی گفت و خارج شد.
زن همانطور كه چادرش را روی سرش می‌كشید گفت" حاج آقا به خدا من تا دوماه پیش اصلاً خبر نداشتم... هیچكدوم خبر نداشتیم... خدا بیامرزه دایی جواد رو..." سرش را رو به بالا گرفت و صدایش را بلندتر كرد " خدا از گناه همه ما بگذره..." نگاهش برگشت سمت رئیس مركز" دایی جواد وقت مردن به من گفت قضیه رو... آخه میدونید حاج آقا مادرمون كه سر زا رفت من چهار ساله بودم و این محمد هم" سرش برگشت سمت مرد همراهش و دوباره چرخید سمت مرد پشت میز" دو سال بیشتر نداشت. حكمت خدا رو شكر ... بابای خدابیامرزمون دو ماه قبلش از داربست افتاده بود و عمرش رو داده بود به شما" و دوباره برگشت به سمت مرد همراهش... مرد صبورتر بود و آرام تر. به خواهرش نگاه كرد و گفت " سر حاج آقارو درد نیار... ی كم صبر كن الان همه چیز معلوم میشه آبجی"
زن اما بی‌تاب بود... نگاهش برگشت سمت مرد پشت میز. اشكهای حلقه شده در چشمهایش را با گوشه روسریش پاك كرد.
- آخه چی بگم حاج آقا... دایی جواد خدابیامرز تا لحظه مرگ نگفته بود با بچه چیكار كرده. ما فكر میكردیم مادرمون و بچه هر دو مردن...
نگاهش خیره شد به موكت كف اتاق. دوباره با گوشه روسری اشكهایش را پاك كرد.
- خدا بیامرزه دایی رو ... اون بیچاره هم چاره نداشت شاید... بزرگ كردن ی بچه شیرخوار كار آسونی نیست حاج آقا... اونم برای كارگر جماعت...
زن سكوت كرد. سربلند كرد و نگاه خیسش دوخته شد به محاسن سفید مرد .
- حاجی حتمی الان داداشم برای خودش مردی شده... باید دیگه 35-36 سالی داشته باشه... شایدم زن گرفته... بچه داره...
برگشت سمت محمد و با شوق ادامه داد
- محمد چقدر دوست دارم زودتر ببینمش... فكر كنم خیلی شبیه تو باشه...
و چشمهایش بر صورت محمد ثابت ماند.
لبخندی بر لبهای محمد نشست. با همان آرامشش به رئیس مركز گفت" شیرخوارگاه آدرس اینجارو داد... میدونید حاج آقا... حس خیلی خوبی ِ بعد از سالها بفهمی ی برادر داری كه از پوست و گوشت و خون خودت ِ..."
صدای تق ی در شنیده شد و به دنبالش خانم احمدی وارد اتاق شد. پوشه‌ای را كه در دست داشت به سمت رئیس مركز گرفت.
- حاج آقا یاسینی این پرونده مربوطه است.
نگاهش چرخید روی صورت زن و مرد. سریع به سمت در اتاق برگشت و خارج شد.
نگاه حاج یاسینی بر روی نام ثبت شده بر روی پوشه قفل شد. قلم از دستش افتاد. سرش همچنان خم ماند.
- چی شد حاج آقا؟ الان كجاست؟ تو رو خدا زودتر بگید.
حاج یاسینی سرش را بلند كرد. نگاه خیسش از میان نگاههای خواهر و برادر گذشت و نشست بر دیوار روبرو... محمد به چهره حاجی نگاه كرد و امتداد نگاه را گرفت تا به عكس نوجوان لبخند برلبی رسید كه زیرش با خطی زیبا نوشته شده بود: شهید مصطفی...


تقدیم به آنانی كه نه پدری داشتند و نه مادری، مظلومانه شهید شدند و غریبانه تشییع گردیدند و هیچ دست آشنایی آنها را به خاك نسپرد...

 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سايه هستم. سايه... يعني در سايه ايستادم...نه در نور... پس انچه ميبيني تصويري است از سايه روشن من.

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان